صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

«تمام بازی های موبایل دنیا      اتوی موی هفت کاره»

دو عبارت بالا را با دقیقا همین فاصله هی ببر هی بیار. هی ببر هی بیار. از این طرف صفحه ببر، از آن طرف صفحه بیار. جای دوری هم نیست ها. یک وبلاگ ادبی است. یک وبلاگی که به خواندنش دعوت شده ای. یعنی می خواهم بگویم کله ی صبح علتی ندارد که یک آدم، هان، یک زهرا بنشیند و توی سایت تبلیغاتی ای چیزی چرخ بخورد که یکدفعه با چنین چیزی مواجه بشود. که بعد فکر کند که... نه! فکر نکند. یکدفعه کپ کند. کپ. به نحوی که واقعا چشم هایش یک چند ثانیه روی صفحه بماند. نه که اتوی مو چیز خارق العاده یا به درد نخوری باشد. یا مثلا بازی های موبایل چی و چی. نه، من می فهمم که یک وقت هایی هست که واقعا اعصابت هیچ کاری نمی تواند بکند جز سودوکوی موبایل. ولی... ولی چی؟ کپ چیزی نیست که بتوانی دلیل یا توضیحی برایش پیدا کنی. یعنی همیشه نمی توانی. مثلا می خواهی بیایی یک مصرع را اتچ کنی بهش که: «ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟»، ولی هنوز کپی و می بینی که: چی می گویی زهرا؟

آیه های قرآن    آیه های قرآن    آیه های قرآن

سه عبارت بالا را با حدودا همین فاصله. چه کار کن؟ هیچی! حس کن! فقط حس. من نرم افزار جامع تفسیر می گیرم می ریزم روی لپ تاپ. به امید روزی که شاید بروم سراغش. من کتاب تفسیر می گیرم تلنبار می کنم یک جا گوشه ی اتاق قبلی ام. من تصمیم می گیرم که یک کمی که سرم خلوت تر شد قرآن را حفظ کنم. من شب قدر قرآن می گیرم روی سرم و قسم ها را می دهم و به حق قرآن به حق قرآن ها را می گویم. من آن وسط به «انی تارک فیکم الثقلین...» هم فکر می کنم. من همان وسط شعری که پارسال گفته ام و تویش به قرآن... را هم یادم می آید. من حتی همان وسط عذاب وجدان هم می گیرم. من حتی حتی همان وسط تصمیم می گیرم دیگر آن شعر را برای هیچکس نخوانم. من یک وقتی به یکی می گویم که «بیشتر آیه های قرآن همه شون مثل همن، همه ش غفور و علیم و رحیم و ان الله و چی و چی». من جواب می خورد توی صورتم که قرآن هفتاد تا بطن دارد و چی و چی. من خیلی سال پیش، خیلی خیلی سال پیش را یادم می آید که معلم قرآن مان می گفت که می توانم قاری خوبی بشوم، چون صدای خوبی دارم. صدای پری دارم. پَری نه! پُری. (آخ... مدل مویم. مدل مویم. مدل مویم. یادت هست؟ کسی یادش هست؟ جز من کسی یادش هست؟ کسی چیزی یادش هست؟ جز من کسی چیزی یادش هست؟)

من از حرفی که می خواهم بزنم دور می شوم. من دور می شوم. همیشه.

حرفی که می خواهم بزنم: خیلی کمرشکنانه است که کلی سال زندگی کنی بعد تازه بعد اینهمه سال برسی به حرف های قرآن. آن هم نه با فشاری اجباری اکراهی اضطراری چیزی (که حقوقی ها می دانند چقدر این کلمات می توانند با هم فرق داشته باشند). نه با کلاس تفسیر رفتنی چیزی. نه با پای روضه نشستن یا چیزی. نه با نوه ی آیت الله بودن یا چیزی. فقط با زندگی کردن. یک زندگی کردن. قید نمی آورم. یک زندگی کردن. می رسی به بعضی حرف هایش. می رسی به «کل حزب بما لدیهم فرحون».

می بینی. می بینی. (به شهادت عین. نه شایعاتی مبنی بر.) می بینی که واقعا هر کس برای خودش ممل است! این «هر کس» از یک نفر گرفته تااااا شونصدهزار نفر. گروه ها. گروه ها. مثلا یک گروه واتس آپی مذهبی. یک گروه واتس آپی شعری. یک گروه واتس آپی کدبانوگری. یک گروه حشری ها! یک گروه چی. یک گروه چی.

در دنیای واقعی. گروه بی خیال ها. گروه دغدغه مندها. گروه ها. گروه ها. حتی گروهک های تروریستی هم بما لدیهم فرحون.

وودی آلن می گوید من توی گروهی که من را توی خودش راه می دهد عضو نمی شوم! یک چنین چیزی. من همیشه، قبل از اینکه این جمله ی وودی آلن را شنیده باشم یا اینکه بهش ربط مستقیمی داشته باشد، به خودم می گفتم: زهرا! خیلی بدبختی! خیلی بی گروهی! همه توی یک گروهی هستند. تو توی کدام گروهی؟ برو توی یک گروه، که راحت باشی. که پشتت گرم باشد. (که نوه ی عمویادگار باشم و بهنام تشکر صدایم باشد؟! نه!) که پشتت گرم باشد. که اگر گافی بدهی به ایرادگیرندگانت بگویی ببین! این هم گروهم! که اگر بهت بگویند چقدر کارت مزخرف و بیهوده است! برگردی بگویی ببین! این هم گروهم! حالا فرقی ندارد این گروه فقط یک نفر جز خودت باشد! یا هفتاد و پنج میلیون نفر. یا چند میلیارد نفر. یا حتی حتی حتی فقط خودت توی گروه خودت باشی!!!!!!!!

به خدا فرقی ندارد! مهم این است که توی یک گروه باشی! تا فرح باشی. تا خیالت تخت باشد. تا هی و هی نخواهی از توی گروه بیایی بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه. نه. نه. اینجوری دارم حرفم را مضیق می کنم. هر چیزی را وقتی می نویسی مضیق می شود. ولی اگر ننویسی هم از دست می رود. می رود که می رود. مورد سراغ داشته ام که اس ام اس کسی را نگه داشته ام و چند سال بعد کلا اس ام اسش را یادش نبوده. چون من اس ام اسش را نگه داشته ام و روی آن حساب حسی کرده ام و کلی نگاهش کرده ام کلی تاویلش کرده ام کلی برایم مهم بوده. حتی جای قرار گرفتن ویرگولش. اما طرف اس ام اس را به معنای واقعی لیوینگ، از خود ول کرده و... بعد هر چی شد شد. (وای! وای! یک جوری می گویم «مورد سراغ داشته ام» که انگار چه مورد نایابی را هم سراغ دارم! حالا خوب است که اصل بر این است که همه همه چیز را یادشان برود! و اگر خلافش ثابت شود چیز عجیبی ست! ولی می دانی؟ من مغز کوچک ساده ای دارم. بدوی. مغزی که اصل را بر صحت می گذارد، بدوی ست. همه (جاهایی که به نفع شان است) می گویند اصل را بر صحت بگذارید و اینها. ولی به نظر من اینجور مغزها بهتر است فسیل شوند و توی موزه ای جایی نگهداری شوند تا اینکه هی به مرور زمان سرخورده ترترتر شوند. و یک روز مرز واقعیت و ناواقعیت را گم کنند. و یک روز سلول هایشان شک کند که...)

من دور می شوم. من دور می شوم. و یادم می افتد که پشت سر کسی به کسی می گفتم که طرف مثل مثنوی کلی تمثیل و حکایت به هم می بافد و دقیقا سر هم می کند و حتی ممکن است سر راه دروغ هم بسازد برای اینکه معنی حرفش را برساند. این را در ذمش گفته بودم. داشتم غیبتش را می کردم. اما حالا یکی باید بیاید غیبت خودم را بکند. خودم را ذم بکند. خودم این مسئولیت را برعهده می گیرم:

خب؟ چی؟ ته ته ته ته حرف هایت می خواهی چه بگویی؟

می خواهم بگویم یادت است خیلی وقت پیش یک چیزی نوشتی توی دفترت مبنی بر اینکه ما آدمها چه جالب فقط خودمان را آدم حساب می کنیم. چه جالب و چه خنده دار. حتی فقط توی همین دنیای مجازی را می گویم. که اساسا کارکردش، یعنی حداقل یکی از کارکردهایش باید این باشد که ما دیگران را هم ببینم و آدم حساب کنیم، که فقط نوک بینی مان را نبینیم و نوک بینی مان را. طرف شده وبلاگ برتر. صرف ِ اینکه وبلاگ شعر نبوده علیهش موضع می گیریم. علیه نه تنها روند انتخاب شدنش یا چی. علیه نه تنها خوانندگانش. علیه مطالبش حتی. به خودمان اجازه می دهیم که تعیین کنیم که چی بهتر است. اصلا نمی گویم بهتر. می گویم مهمتر. به خودمان این اجازه را می دهیم که فکر کنیم مهم تریم.

یکدفعه یاد یک قسمت از یکی از آهنگ های سالومه می افتم که می گوید: «رژیمی انالحق گو...»

و باز یاد یک جمله ی دیگر می افتم که چند وقت پیش توی ذهنم توی وبلاگ نوشتم: «ولی فقیهی که به روزه نگرفتن (و خوردن) آدم گیر بدهد خیلی قابل تحمل تر است از ناولی فقیهی که به روزه گرفتن آدم گیر بدهد». حالا طرف یک حکومت دستش است. تو چی دستت است؟ یک صفحه ی فیس بوک؟ که می نشینی توی فیس بوکت سر تا پای روزه گیرندگان را به فحش می کشی. حالا آن را نهایتا می گویی یک قاعده ی علوم سیاسیایی(!) درموردش صدق می کند که قدرت فساد می آورد و از این حرف ها. طرف قدرت برایش فساد آورده و یادش رفته که بقیه هم آدمند، انسانند. تو چی؟ تو چی بهت فشار آورده؟ قدرت جمع؟ قدرت همه ی روزه نگیرندگان فیس بوک دار؟ که سرجمع می شوند چنددددد نفر؟ طرف یک مبنای فقهی ای برای فعلش دارد. قبول داری که بالاخره یک روزی یک جایی توی حتی فقط یک کتاب فقهی نوشته شده که کسی که توی جمع روزه بخورد باید تعزیر بشود؟ مبنای فعل تو چیست؟ کجای کدام متن حقوقی حتی خیلی خیلی متاخر نوشته که حق داری که به یکی فحش بدهی فقط به خاطر اینکه دلش خواسته به خاطر اعتقادش روزه بگیرد؟ کسی که نه حکومت دستش است نه تا به حال حتی توی فکرش تو را شلاق زده نه از تو دلخور است که روزه نمی گیری نه هیچی.

اصلا اصلا اصلا نمی گویم همه ی حرف های من درست است. حتی یک دهم درصدش هم را نمی توانم قطعی بگویم که درست است. من فقط می گویم از تقلید بدم می آید. از اینکه تحت تاثیر جمع یک چیزی بگویی یا بنویسی یا رفتار کنی که خودت بهش معتقد نیستی. معتقد. معتقد. بله، اعتقاد عوض می شود. «می شود». در این حرفی نیست. مثلا من خودم از بعضی حرف هایی که قبلا توی همین وبلاگ نوشته ام برگشته ام. برگشتن به چه معنا؟ یعنی می گویم اگر زمان برگردد به آن موقع، شاید که نه، حتما دوباره همان چیز را می نوشتم! می نوشتم تا برسم به امروز که برگشته ام. املای ننوشته که غلط ندارد نه. از این حرف ها نه. دارم از «شدن» حرف می زنم. هرچند بلد نیستم ازش خوب حرف بزنم، و خودم این را می دانم.

من فقط می گویم حتی حتی «مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل»، «جدال روز و شب فرش ها و جاروها»، «من از بهر عوام نیامده ام» و حتی حتی محبوب ترین هایم هم یک جور بازی حزب است. یک جور چسبیدن زیرپوستی به خودت. به گروهت بچسبی انگار به خودت چسبیده ای. گروه مقابل را ذم کنی انگار زیرپوستی خودت را مدح کرده ای. حتی وقتی می گویی نه اینجور نیست!

گروه عاشق ها را که دیگر ولش کن! یک گروه نامرئی سفت و سخت تر از همه. طرف می نشیند یک ساعت توی وبلاگش در باب عینیت «کل حزب بما لدیهم فرحون» می نویسد و آخر سر هر جا بلند می شود می نشیند افتخار می کند به گروهش! به جمله ای که چنددد سال پیش اول کتاب مقالات مولوی اش نوشته: «جز عاشقی و عیارپیشگی ندادی ام، و حالا جز این می خواهی ام؟!»

 

پانوشت: هر چند من عاشق و عیارپیشه!!!! و دیوانه و بی قانون و «درلحظه» ای ام، خیلی هم اینجوری ام، خیلی خیلی هم اینجوری ام، اما این آخرین پست  فعلا ام است. فعلا یعنی نمی دانم تا کی. می دانم هم که تا به حال هزار بار این تصمیم را گرفته ام و زیر حرفم زده ام. می دانم. اما باز هم انگار «دوست دارد یار این آشفتگی». کامنت ها را می خوانم. تاییدشان نمی کنم. از کسی ناراحت نمی شوم. همه را دوست دارم. این حرف ها مهم نیستند. واقعا مهم نیستند. من دارم می گویم من مهم نیستم. اما ندارم می گویم مهم چیست. شعر خوب است. عزیزم است. دوست داشتنی ست. اما مهم؟ نمی دانم.

پانوشت: سخن گفتن زنگار بر قلبم می نشاند.(حضرت محمد)

پانوشت: شمس شمس نمی کنم. اما شمس می دانی چی گفت یک جا؟ گفت محمد اول از صحبت خلق پرهیز می کرد، وقتی مبعوث شد که رد و قبول خلق برایش بی تاثیر شده بود.

پانوشت: مرررررررررررررررد می خواهم که به مقام بالا برسد. فکر نکنی که راحت است. فکر نکنی که فیگور است. فکر نکنی که اگر کامنت نقد حتی مغرضانه و بی سوادانه ی طرف روی شعرت را می خوانی و کفری می شوی ولی به روی خودت نمی آوری و دایورت می کنی، کار خاصی کرده ای. کرده ای. فرونشاندن خشمت. حفظ شان و آبروی حرفه ای ات. هرچی. هر کاری کرده ای کرده ای. اما به چیزی که محمد رسید و مبعوث شد نرسیده ای. من هم نمی رسم. هیچ کس نمی رسد. حداقل آدم هایی که من اطرافم دیده ام و می بینم. نمی رسیم. به همین قطعیت.

پانوشت: پس اگر همین الان یک کامنت در نقد شعری از من برایم گذاشتید و آدرس هم داشتید و بلافاصله با کامنت آی نفس کشانه ی من توی کامنت باکس وبلاگتان مواجه شدید خیلی تعجب نکنید. ما چنین آدم هایی هستیم. خودمان را که می شناسید دیگر. پس اگر (هروقت، حتی همین فردا) برگشتم و هیچ تغییری نکرده بودم و حتی مغرورتر و بی ربط تر هم شده بودم هیچ تعجب نکنید.

پانوشت: بی ربط تر. به به. این بهترین کلمه ی به کاربرده شده ی چندصدسال اخیر عمرم بود.

پانوشت: اگر صدای موسیقی زندگی من را کم می کردند خیلی با این چیزی که الان هست فرق می کرد. مطمئنم. کنایی منایی نیست ها. واقعی می گویم. چند وقت پیش داشتم فکر می کردم چه تصمیم های بچه گانه ای را در اثر جو و فاز و فضایی که یک موسیقی برایم به وجود آورده و مرا در خودش پخش کرده گرفته ام. قضیه به همین سادگی که می گویم نیست. گاو و گیاه و مرغ نه. که اگر موسیقی بگوشند بیشتر می شود کارایی هایشان. یک توضیحی دارد حتما. ولی الان خیلی بلدش نیستم.

پانوشت: ولی با این حال کم نشدن صدای موسیقی زندگی ام را به کم شدنش ترجیح می دهم. قطع شدنش را که دیگر نگو. که چی؟ تصمیم های عاقلانه و روی خط بگیری که چی؟ همینجور عاشق و عیارپیشه بهتر است همه چی.

پانوشت: رجوع کنید به.

پانوشت: الان دارم از وبلاگم فرار می کنم. یک چند وقت است دیگر تویش احساس امنیت نمی کنم. می دانی دقیقا از کی؟ از وقتی هی گفتم می روم و نرفتم. هی گفتم دیگر به روز نمی کنم و کردم. هی گفتم دیگر رکود جاری متعفن بینمان را هم نمی زنم و زدم. بس که این «مست و معتقد شدن»، این «مقر و منکر شدن» امنیت سلب کننده است. امیدوارم هیچکس دچارش نشود. نه توی زندگی. نه توی رابطه. البته اگر هم دلش خواست، بشود. خودم. خود ِ الانم. دچارش نشوم.

پانوشت: و یادم می آید که یک زمانی توی دفترم راجع به گروه مست ها و گروه معتقد ها نوشته بودم. دسته بندی کلی ای که خیلی جواب می داد. آدمها یا مست بودند در نظرم یا معتقد. حرکت ها یا مست بود یا معتقد. حتی یک دست دادن ساده. همه چیز اینجوری شده بود در نظرم. بعد از بین رفت. یعنی تا امروز ازش دیگر ننوشته بودم جایی.

پانوشت: سوراخ های این پست را دوست دارم. حتی برنگشتم یک بار متن را نگاه کنم ببینم کجا را سوراخ نگاه داشته ام. اشکال ندارد. قشنگ هم هست به نظرم.

پانوشت: هر کجای دیگر هم سوراخ است باشد. بماند. پر شود. دوخته بشود. هر چی. شاعر می گوید: «از لایه ی پیر ازن تا سـ.کـ.س دنیایی ست/ مبهوت در سوراخ بالایی و پایینی.»

پانوشت: همین شاعر یک جای دیگر می گوید: «خدا فقط سوراخی ست توی اتمسفر».

پانوشت: یک شاعر دیگر می گوید: «هجده عدد سوراخ بسته می شوند از عشق». «یک شاعر دیگر» یعنی خودم.

پانوشت: اورهان ولی هم از این پست و پانوشت های وصیت نامه گونه ی فرارکننده بی نصیب نماند: «کفگیری مگر مرد؟»

پانوشت: من فرزند ناخلف سکوتم. کاش یا فرزند خلفش بودم. یا فرزند نا/خلف چیز دیگری. چیز دیگری جز سکوت.

پانوشت: شاید کلا خودم هم نبودم یک مدت. درست است. خودم هم نباشم بهتر است. من ِ غرزننده ی همیشه تذکردهنده ی حتی اگر شده یک نکته ی کوچولو ولی مهم. من ِ چندددددددصدهزار بار در فهم معنای «مهم» کوشیدن. من ِ «کوشش بیهوده به از خفتگی».

پانوشت: پس اگر وبلاگ هایتان از اینی که هست هم سوت و کور تر شد و خواننده هایتان از اینهایی که هستند هم بی دقت تر و سرسری خوان تر، بدانید که منم که نیستم!

پانوشت: قاعده ی فیس بوکتان هم که قاعده ی «بازار دنیا گرم بود و هست و خواهد بود» است.

پانوشت: قاعده ی من هم: «اما دو چای سرد مانده داخل سینی».

پانوشت: اما یک چای سرد مانده داخل سینی.

پانوشت: روی سنگ قبرم بنویسید: کسی که تا می توانست هورت نکشید!

پانوشت: هورت که هیچی! حتی لب هم نزد!

پانوشت: حتی شاید کامنت ها را هم نخوانم. بله، نمی خوانم. کامنت هایی که تعدادشان به هفته ی سوم نکشیده به یک رقمی می کشد و به ماه دوم نکشیده صفر می شود. با این سوت و کوری ای که خیلی وقت است وبلاگ ها دچارش هستند. به خصوص وبلاگ های بی اطلاع رسانی. که تقریبا صد درصد وبلاگ ها را تشکیل می دهند. پس (حتی شما دوست عزیز!) اگر هفته ی اول کامنت می گذارید که جوابی بگیرید و برایتان مهم است که جوابی بگیرید، به خودتان یک لطفی بکنید و همان ماه دوم کامنت بگذارید!

پانوشت: - هفته ی اول ِ شروع درد داره ها!  : اشکال نداره، من از هفته ی دوم شروع می کنم!

پانوشت: می دانید که وقتی یک نفر اینهمههههههه نوشته چقدر رگ گردنش درد گرفته؟ همانقدر.

پانوشت: من: خیلی خوابم میاد.  مامان: خب چرا نمی خوابی؟   من: باید بنویسم، دنیا به من احتیاج داره.[با لحنی که معلوم نیست مسخره است یا جدی.]   مامان: دنیا به تو احتیاج داره؟ [با لحنی که تاکید جمله روی «تو» است].

پانوشت:

یک شعر جدید!

یک شعر جدید یک بیتی.

یک شعر جدید یک بیتی که اسم هم دارد!

یک شعر جدید یک بیتی که اسم هم دارد! و کاملا یکدفعه ای تصمیم گرفتم به گذاشتنش.

 

:

 

بدون استثنا

از اصل سخن گفتن و از اسب شنیدن

یک گوشه ی اصطبل، ندانی که چه اصلی است!

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 10:25 نويسنده زهرا رجایی |
 

 

قالوا OK...

 

کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم- تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم از خود ملول شده بودم... (مقالات شمس)

 

 

شروین، شکوفه، «شمس»، شقایق، شهاب، شب

از شیشه شیر ِ شیطان تا شعر، لب به لب

شبنم.ت طلق باز «مقالات» ِ ناطق است

شیرازه باز ِ حرفه ای ِ فاقد عصب

شبنم.ر روز اوّلش این ماه، روز نیست

شش سال شمسی است! که من جرّب الجرَب!!

شعله به یاد شاهین سیگار می کشد

خاکستری ست مانتوی او، شق، اِپوالعجب!

شیب ِ شمایل شهلا شین و

                                              شین و

                                                                       شین!

و...

هی سه نقطه Share شده توی فیس بوک

 

شربت برای سرفه ی سلول های سل

تبدیل کردن قفس خاکی ات به گل

شربت برای شغل پدرجدّ مادرت

ژن های ناقل ِ همه چی می خورند قل↓

روی ادامه دادن ِ سینی ِ خلقت ِ

استیل!

آخ! مادّه ای در رثای دل!

از عقل و شورت و کات که یک Shortcut را

بر روی میز کار دلت کرده اند ول!↓

برخیز و یک کلیک بکن روی رابطه!

آماده است شربت تولید بچّه خوک

 

شل می شود شکفتن ِ فصل اراده ات

داغ است و پنچر است و نفس گیر، جاده ات

شیلی کجاست

؟

شوش کجا

؟

شاهراه کو

؟

هر بار یک علامت، بر باد داده ات

ایمیل می زنی به خودت:

Ya'sefalsafi57.moammayesade@...

چک می کنند رمز تو را ساقیان متن!

چشم تو شیشه است و فقط اشک، باده ات

شرم حضور، روح تو را شکل می دهد

وا می شود تمام تنت کوک پشت کوک

 

شام نخورده ی همه را خورده می شوی

بعدش به دستشویی خود برده می شوی

شوری ست توی شکلک «در حال شاش» که

از هر صدای دیگر آزرده می شوی

والله که ملولی از خود...

[صدای در]

این کیست این که پر شده از دُرد ِ «می شوی»؟!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک سنگ قبر و چند نفر مرده می شوی

یک روز که از اس اچ (Sh) و باقی ِ حرف ها

چیزی نمانده است به جز:

Old Kinderhook!

 

+ تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 18:11 نويسنده زهرا رجایی |

 

او خودش را به دست می آورد

به سر می برد

به اعضای بدن همه ی فعل های استمراری

 

به یک چشم به هم زدن

به این پا و آن پا کردن

به ناخن روی دیوارهای گچی کشیدن

به اعضای بدن همه ی مصدرهای انتظاری

 

به گوش شیطان کر

به چشم شیطان کور

به موی سرت قسم

به اعضای بدن همه ی شیطان های کر و کور

 

به اینکه کمی صبح بخیر بگویی

به اینکه کمی حوله ی آبی ام باشی

به اینکه کمی اعصابت پیاده روتر از من باشد

به نیازهای ضروری همه ی اعضای بدن

 

به هوای زیر پتوت

به هوای روی پتوت

به هوای هوای زیر و روی سکوت

به نیازهای تجملی همه ی اعضای بدن

 

به اتفاق اعضای بدن

به منزل اعضای بدن

به احوالپرسی از اعضای بدن

به از اینهمه بی توجهی که بهتان می شود راضی هستید؟

 

به خراب شده ی خودمان عادت کرده ایم

به اهدای اعضای بدن دیوانه ای که اعضای بدن نداشت

به روح هم نداشت

به عدم بود نه

 

به برگرد گردبر گفتن

به چقد برگشتن بهت میاد

به تو هم همینطور

به کسی چه ربطی داره که تو نامه هاتو

 

به جای گیرنده، گیر نده

به زبانی که لیس می زنم کف کفش تو را

به بلند شدن آینده ی من فکر کن وقتی که زمین می خوری

به سر پا کردن اولین بچه ای که ذهنش را به خودت مشغول کرده

 

به گریه حساس تر از پیاز باش

به اعضای بدن، دست و پادار تر از نیاز

به روز و شب

به خورشید تفال بزنیم یا باران؟

 

به این ترافیک سنگین نگاه کن

به من بلد نیستم این ماشین را از توی پارک دربیاورم

به تصادف جاده ها با کوه هایی که جاده بودن دلشان را زده

به اعضای بدن همه ی عناصر طبیعت

 

به «بع بع» یاد دادن به گوسفندان به جای «به به»

به صدایی که از «ع» و «ه» بیرون می آید

به از «ع» طبیعی به نظر می رسد

به از «ه» را از مولوی پرسان پرسان

 

به رقص.

به فعل امری من که درست نمی نویسمش گوش نده

به نشین.

به فعل امری من که درست نمی نویسمش گوش نده

 

به چه کارم می آید اینهمه غم؟

به شعرهایی که قبلا همه اش را گفته اند اشاره نکن

به چشم هایم زل نزن

به «بی فایدگی برای بی فایدگی».

 

به اعضای بدن من

به عضوی جدید

به اضافه می شود.

 

به پشت بام

یک گیره ی لباس جدید.

 

(زهرا رجایی-

...

3 اسفند 1392

14 مهر 1399

27 تیر 1393

8 فروردین 1378

6 شهریور 1396

31 اردیبهشت 1408

9 تیر 1384

...)

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 6:19 نويسنده زهرا رجایی |