بلند شد نوری از نمور ِ زیرزمین...

اگر بگویم الان وقتم خیلی کم است و باید زود بخوابم تا صبح خیلی زود بتوانم بیدار شوم بیراه نگفته ام. اگر بگویم فردا برخلاف این روزهای اخیییییر نمی توانم به فرموده ی بوکوفسکی ام عمل کنم و تا ظهر بخوابم و یا حداقل توی تخت بمانم تا شاید نصف آدمها مرده باشند و من فقط مجبور باشم نصف دیگرشان را تحمل کنم بیراه نگفته ام. اگر بگویم خیلی دلم برای نوشتن در وبلاگم تنگ شده است بیراه نگفته ام. اگر بگویم حالم تقریبا خوب و حتی خیلی خوب است بیراه نگفته ام. اگر بگویم برای من ساینس، ناولج، یادگیری و یا هر اسم دیگری که دارد در درجه ی بالایی از اهمیت قرار دارد بیراه نگفته ام. اگر بگویم جوّ اتاقم و خودم خیلی حقوقی است الان، بیراه نگفته ام. اگر بگویم خیلی خیلی از این عبارت «بیراه نگفته ام» خوشم آمده الان، بیراه نگفته ام.

حالا راه بگویم:

کاملا یکدفعه ای دلم خواست «بیا بنویسیم» مهستی را بگوشم. چون دم دست نیست، دانلود نموده و گوش دارم می کنم.

حالا بگویم که دارم دست می زنم  با راه. خیلی ریز. پنج انگشتی اما آرام.

پانوشت: هی! آنهایی که با من، من ِ حقیر، من ِ ناچیز، من ِ هیچ چی، من ِ کمترترین از صفر در این نظام خلقت پـــــــهـــنـــاور مشکل دارید و در راستای این مشکل داشتن خون کثیف خودتان را کثیف تر می کنید ببینید شما دیگر چقدر حقیرید! دمتان گرم!

+ تاريخ شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 0:26 نويسنده زهرا رجایی |