صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

1- تا سه برابر. تا چهار برابر. تا پنج برابر. تا شش برابر. تا حتی هفت و هشت و نه و ده برابر. کمتر از سه برابر؟ نه. اصلا. در هیچ جنسی.

تمام اجناسی که می شناسم را از زمانی که قیمتشان یک سوم چیزی که الان هست بود درک کرده ام. یک سوم و یک چهارم و یک پنجم و... .

غنی تر کردن عمر. تورم هدفی جز غنی تر کردن عمر افراد را دنبال نمی کند. در واقع غنی تر جلوه دادن عمر افراد را. که مثلا پس فردا که داشتی برای بچه ات لاف می زدی که چی و چی، دستت در یک چیز باز باشد. بی آنکه هراس این را داشته باشی که داری مبالغه می کنی.

2- «گل سر» چه جور واژه ای ست؟

واژه ای که هر جور هم باشد من تا به حال بهش برنخورده بودم. از واژه های قدیمی ست فکر کنم. یعنی کلاسیک ِ اشرافی. فکر کنم. نمی دانم. می دانم مربوط به دختربچه هاست. اما نه توی خانواده و نه توی دوستانم و نه توی کتابها این کلمه، کلمه ای نبود که به گوشم بخورد. اما شنیده بودمش. شاید مثلا در حدی که کلمه ی «شپش» را شنیده بودم توی عمرم. نه. اینجوری نمی شود گفت. هر کلمه ای را همان مقدار بار شنیده ای که شنیده ای. و نمی توان با کلمه ی دیگری برای تقریب به ذهن آن را مقایسه کرد. حس یک جور خیانت دارم. مگر اینکه دستگاه کلمه شماری در مغزم بود و الان مثلا می رفتم روی قسمت گزارش های مربوط به کلمات و بعد هم قسمت مربوط به شنیدار و بعد هم کلمه ی «گل سر» را سرچ می کردم و می دیدم مثلا دویست بار.

یک جنازه ی روی تخت اتاق تشریح پزشکی قانونی احتمالا شهر همدان. جنازه ی یک دختربچه. جنازه ی یک دختربچه که هنوز «گل سر»اش روی موهاش بوده. روی موهای خونی ش. در اینجا واژه ی «گل سر» را درمی یابم. برای اولین بار در عمرم. در بیست و دو سالگی. واژه ای وسط هیچ دسته از واژه ها. واژه ای وسط واقعیت. واژه ای وسط به شدت واقعیت.

آرزوی روانی کننده ای خواهد بود آرزوی کنتراست. کنتراست های پیاپی. برای دریافتن واژه ها.

3- بسته بودن ذهن نسبت به چیزی. کاملا طبیعی و عادی می خزد زیر پوست آدم. آدم نمی فهمد. بلیط توی دستم است و نگاهش می کنم و با اطمینان می گذارمش توی کیفم. یکشنبه است. یکشنبه است، چون از قبل فکر می کردم یکشنبه است. دارم با چشم «شنبه» را می خوانم، اما رسما یکشنبه است. و اینجوری می شود که جا می مانم از برنامه. این فیکس بودن ذهن خیلی بد است. یک جشن خالی خالی که من برای رفتنش هیچ رغبتی نداشتم و به خاطر بچه ها می خواستم بروم و جا ماندم، واقعا حالم گرفته شد. چون حس می کردم خیلی بد جا ماندم. چه برسد به اینکه آدم نسبت به یک امر مهم ذهنش فیکس و بسته باشد، کور باشد، دگم باشد. وای. خیلی بد است. خدایان نصیب نکنند.

حالا اگر سوال کنی «مهم» یعنی چه؟ من نمی گویم «تعبیر عاشقانه ی اشکال» و به نظرم واقعا و بدون هیچ فیگوری «مهم» ِ هر کس، مهم ِ خود اوست. ولی بی هیچی بی هیچی که نمی شود.   

 

 

4- «ریاست محترم جمهور جناب دکتر روحانی

حضور جناب عالی یک بار دیگر خاطرات شیرین و بیادماندنی سکونت در پایتخت علم و اجتهاد را زنده کرد

همسایگان سابق شما در کوچه ی منوچهری خیابان امام (ره)»

کاری به «بیادماندنی» ندارد مغزم. ایضا کاری به این ندارد که طرف هنوز حضور پیدا نکرده این را پیش پیش زده اند و با فعل گذشته. نکرده اند حداقل با فعل آینده بنویسند. کاری ندارم به «پایتخت علم و اجتهاد» و احتمالا «توو حلقم»ی که ممکن بود قبلا در اینجور مواقع از دهان مغزم بیرون بیاید و الان قبلا نیست و من... . «یک بار دیگر» به چی و کِی برمی گردد هم برمی گردد به اطلاعات ناقص مغز من از آمد و شدها. و این ایراد به خودش وارد است.

فقط یک چیز این نوشته بدجوری ذهنم را به خودش مشغول کرد. در همان لحظات صبح. هی آن زیر را می خواندم و می دیدم که با توجه به محل نصب این بنر(در خیابان امام) و با توجه به عبارت «همسایگان سابق شما» نمی تواند به یک نتیجه برسد مغزم. یعنی کی این را نوشته؟ خب. همسایگان سابق. این که منطوق است و بحثی رووش نیست. خب. منظورشان چی بوده؟ یعنی این آدمها هیچوقت در این سالهای سکونت در کوچه منوچهری «سکونت» را فهم نمی کرده اند تا اینکه با حضور ایشان توانسته اند بالاخره سکونت را فهم کنند؟ یعنی یادشان بیاید که از سکونت در آن کوچه ِااِاِاِی خاطراتی هم دارند؟! این که ممکن نیست که کسی خودش جایی ساکن باشد و کسی دیگر از راه بیاید و بهش سقلمه بزند که «هی! حواست باشد! تو اکنون اینجا ساکنی!». مگر این که رابطه ی عشقی باشد. آن هم از نوع آن ته ته ته عشقی. که یعنی من نیستم و تویی!

خب پس می ماند چی؟ چه فرضی؟؟

هیچی.این بندگان خدا هول شده اند و یک «تان» را جا گذاشته اند. «سکونت تان». یعنی خاطرات زمانی که شما در قم سکونت داشتید را زنده خواهد کرد حضورتان. به به. یعنی واقعا همین منظورشان بوده؟؟؟

نمی دانم.

و به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم.

به شوخی نه. واقعا حرفی ندارم. همه ی تحلیل های ممکن ذهنم را نوشتم. نمی دانم مردم عادی تر از من عادی تر از کنار این چیزها می گذرند یا اصلا نمی خوانند یا اصلا هیچ گیر و گرفتی ندارد این نوشته و مغز من یاری نمی دهد و خشک شده.  

  

 

5- دشوار بتوان در هنر چیزی بهتر از «هیچ نگفتن» گفت. (ویتگنشتاین) 

 

6- یک رباعی یک سال و نیمه از من:

شب با دو عدد هویج در جاظرفی

دکمه دکمه وا شدن ِ بی حرفی

از سوراخ ِ همیشگی افتاد و

چسبید به لب های دو آدم برفی

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم اسفند 1393ساعت 1:15 نويسنده زهرا رجایی |

 

برای شادی یک لاک پشت در لاکش

مقاله ای بنویس از ادامه دارانی↓ 

 

 

خدای تبارک و تعالی شاهد است که اخیرا فقط برای یک چیز واقعا خدا را شکر کرده ام. کاملا واقعی. جایی که این شکر را کرده ام هم یادم است. کدام خیابان. و زمانش را هم. نزدیک غروب. و آن هم این شکر که هنوز اول زمستان نیست. اصلا حوصله نداشتم که هنوز اول زمستان باشد. 

این یک پانوشت نیست:

می دانی از تمام دکمه های صفحه کلید دلم خوش است به کدام؟

نه کنترل اف 4. نه اف 5. که از یک شبی به بعد در اثر یک توصیه اول کنترل را می گیرد آن پایین قبل خودش. نه هیچ کدام از حروف را. نه اینتر را. نه اسپیس را. نه بک اسپیس را. نه عددها را. نه کپس را و نه هیچی را. دلم فقط و فقط _

یعنی یک دست نا خسته تر شیفت را برایم بگیرد آن پایین و من با تمام قوا بروم روی این دکمه، زیر خط استراحت کنم. مدتی طولاااااااااااااااااانی.

این یک پانوشت است:

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!

یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!

می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس

چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

می خواستی بمیری و از دست دست هاش...

با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که از خاطرات من

حتی خیال داشتنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد

چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود

که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی

تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود

(سید مهدی موسوی)

+ تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 15:17 نويسنده زهرا رجایی

حقیقتا دلم گرفته. مثل صدایم.

گاهی وقت ها آدم ها کاری با آدم می کنند که آدم رسما کنفیوزد می شود. دقیقا همین کلمه می شود. فارسی اش نمی شود. همین کلمه. نه چون «فیوز» تویش دارد. کلا یکدفعه حس می کنی کنفیوزد شده ای. همین.

اما دل گرفتگی ام الان وسیع تر از این حرف هاست. از خودم است و از همه چیز. و آدمها چیز محسوب نمی شوند. حداقل برای من نمی شوند.

زمانی این وبلاگ را اطلاع رسانی می کردم. زمانی. آن زمان خیلی خیلی دور است. اما هست. پاک نشده. از بین نرفته. بعد وبلاگم (واقعا نمی دانم چرا) فیـ-لتر شد و تعدادی از آدمها دیگر پیدایم نکردند. یا نخواستند یا واقعا نشد. بعد لپ تاپ لعنتی ام لدی الورود باعث شد که دستم بخورد و لینک هایم بپرد و همان موقع فهمیدم دیگر برای همیشه تنها شدم!! مدرکش هم موجود است که چقدر مرد آخِربینی بوده ام و به قول بابا از قول مولوی: «مرد آخِربین مبارک بنده ای ست»! بعد کم کم و کم کم و کم کم تعداد کامنتهایم کم شد و فهمیدم دارم تنها تر می شوم. و همینجور هی تنها تر. و امروز که بعد از مدتها یک شعر را با صدای خودم آپلود کردم و گذاشتم روی وبلاگ باورترم شد این تنهایی. تقریبا ظهر پست را گذاشته ام. دوازده ساعت گذشته. اما در این دوازده ساعت فقط دو نفر آدم دانلود کرده اند این فایل را!!! درصورتی که در آن زمان های خیلی خیلی دور که شعر «پری» ام را گذاشته بودم برای دانلود، این رقم در نهایت به چهارصد می رسید. کامنت هایم هم که از اینها بیشتر بود. حالا کامنتها می گویی پرتی زیاد دارد. ولی دانلود پرتی ندارد. کسی نیست که متوجه نباشد دارد چیز دانلود می کند.

این وضعیت علاوه بر اطلاع رسانی نکردن من و فیـ-لتر شدنم و پریدن لینک هایم و احتمالا سایر عواملی که به من و «من» مربوط است، به این برمی گردد که کلا وبلاگ ها به ملکوت اعلی پیوسته اند. من دیر به این پدیده!! پیوستم. اما ظاهرا خیلی وفادارم بهش. خیلی از دوستانم زودتر از من شروع کردند به امر وبلاگ داری!! ولی من کلا حوصله ی این جینگولک بازی ها را نداشتم. من فازم فاز «پله پله تا ملاقات خدا» خواندن بود روی تخت! فاز «رابطه». نه که رابطه به آن معنا! نه! آنقدرها هم بیش فعال نبودم!! فاز اینکه برای رابطه ها و آدم ها خیلی ارزش قائل بودم و وقت می گذاشتم و با طرف کلی می ریختیم روی هم. فکر می کردیم دیگر تا ابد با همیم و آخ! برایش لاف می زدم که اگر دانشگاه هم رفتم تهران یا شیراز یا مشهد باز هر روز می آیم قم می بینمت! لاف نبود! اعتقاد قلبی ام بود! آدم در دوران طفولیت اعتقادات صاف و خوبی دارد!! شاید الان بشود بهش گفت رفیق بازی. ولی من نمی گویم. من می گویم فاز مصاحبت. خلاصه اینکه فازم فاز خودم بود و آن زمان که بچه ها کم کم داشتند وارد فضاهای مجازی می شدند، که خب آن موقع ها همین وبلاگ ها بودند، من سرم به کار خودم گرم بود. و البته خیلی هم می خوابیدم!!! به طرز معجزه آسایی می خوابیدم! نمی دانم آنهمه خواب را در کدام کوهانی ذخیره کرده ام که هیچوقت دیگر به کمکم نیامده تا همین حالا! حتی حتی حتی الان یادم افتاد که با یکی از همین آدمهایی که ریخته بودیم روی هم، یک وبلاگ مشترک داشتیم که هر جفتمان پسوردش را داشتیم و نصفه شب ها یا هروقت برای هم می نوشتیم آن توو!! الان خودم که دارم اینها را می نویسم فقط می توانم یک چیز بگویم: واه واه!!! ولی خب آدم از گذشته اش، مراحلش، روندش، شدنش که نمی تواند بفرارد. حتی یک بار یادم است داشتیم از در پشتی مدرسه می رفتیم که سوار کاهو بشویم که حرف از وبلاگ و این حرف ها شد و من گفتم به چه درد می خورد! یک چنین چیزی. گفتم اگر شعر و مطلب خوبی باشد و ببینم می خوانم اما خودم اهل اینجور مزخرفات نیستم. زهره شاید خوب یادش باشد این صحنه. و جمله ای که بعدش به من گفت را. من که خوب یادم است. اما به علتی نباید بنویسمش. «کاهو» اسم سرویس مان بود. یک مینی بوس سبز. زهره اسمش را گذاشت کاهو. و ما هم چون بامزه بود متابعت کردیم. زهره!! توی کاهو بود یا آن سرویس قرمزه؟! که من یک صحنه رسما فال گوش حرفهای راننده شده بودم؟!!!! به طرزی تابلو!!! وای الان دارم می خندم زهره!!

خب خب خب! ناسلامتی من دلم گرفته ها!! باید دل گرفته باشم:

هیچی.چشمت روز بد نبیند خواهر. فیس بوک آمد و پدر وبلاگ ها را درآورد. بعد محیط های دیگر آمدند و پدر فیس بوک را. مثلا الان فکر کنم اینستا روی بورس است. دقیق نمی دانم. بعد هم چیزهایی می آیند پدر همان ها را هم درمی آورند. واضح است این روند. دو دو تا چهار تا. این وسط من نمی دانم چه کار کنم. واقعا نمی دانم. ملت خوب راحت است برایشان همه چیز. من نه. من یک گوگل پلاس عضو شدم دیدم از فضایش خوشم نمی آید تالاپی آمدم بیرون. یعنی همان چند تا پستی را که داشتم، پاک کردم و یک عکس دختری که زیر برج ایفل دارد می گوید هیس (البته که قبل از فیلم «هیس! دخترها فریاد نمی زنند»)، گذاشتم جای عکس خودم و د ِ فرار! به نحوی که ملت چند وقت پیش بهم می گفتند مطالبت رو از حالت پریوت دربیار تا ما هم بخونیم!! و من گفتم اصلا مطلبی در کار نیست! و هر وقت هم می روم جیمیلم را باز می کنم یک سری آدم یا حتی از این صفحه های نا آدم ادم کرده اند و من چند تا ایمیل اینجوری دارم همیشه و در همین حد. حتی دقیقا نمی دانم به خاطر غلط اضافه ای ست که آن موقع ها کردم و عضو پلاس شدم است یا چی. همینجور می گذرم. جالب ترترترین چیز زندگی تا به اینجای عمر من اینجاست که گاهی به ایمیل یاهو ام یک ایمیل هایی می آید مبنی بر اینکه «سلام، اون مشکلت حل شد؟» یا مثلا «سلام، کاری داشتی ایمیل زده بودی؟» و چنین چیزهایی. من هربار که اینها را می بینم می خواهم از کسی بپرسم آقا برای شما هم از این چیزها می آید توی یاهو یا نه؟ ولی باز یادم می رود. بعد دوباره بار بعد همین اتفاق می افتد و من حس می کنم دارم هک می شوم و به هیچ کجایم نیست. اوه. گفتم هک یادم افتاد. یک مدت که کلا کامنت های من کم می شد از وبلاگم!! یعنی مثلا قشنگ دیروز هفتصد تا کامنت تایید نشده داشتم و امروز می شد ششصد و نود و یکی. تازه چند تا کامنت هم جدید آمده بود رویش و شده بود این. باز من به روی خودم نمی آوردم. یک مدت هم رسما کامنت دو نفر را از وبلاگم حذف کردند. و من تفحص کردم و دیدم در تمام وبلاگ های بلاگفا کامنتهای این دو اسم حذف شده اند. همه ی همه شان نه. همه ی کامنت های در یک بازه ی زمانی. چون کامنتهای یکی شان آن موقع ها از نظر حسی خیلی برایم مهم بود و کلا هم کار زشتی به نظرم رسید این حرکت، یک ایمیل زدم به بلاگفا. اما جوابی نرسید. دوباره یک ایمیل با لحن مودبانه تر اما پیگیرانه تری زدم. جوابی نرسید. دیگر به روی خودم نیاوردم. گفتم به درک. که البته می شد خیلی شیک تر بگویم الخیر فی ما وقع. اما خب آن موقع ها از این اعتقادها نداشتم و ضمنا کمی هم عصبی تر از الان بودم و ضمنا کامنتهای یکی از آن دو نفر خیلی از نظر حسی برایم مهم بود و درنتیجه با این اوصاف فقط توانستم بگویم «به درک» و بگذرم. حالا هم که فقط یاد گرفته ام رمز وبلاگم را چند وقت یک بار عوض کنم. این را هم سلول های بسیار تادیب ناشده ی مغزم بهم یاد دادند. و الا من مغزم را طوری تربیت نکرده ام که از این فرمان های هشیارانه و خوب خوب به من بدهد.

می توانم بگویم «این بود داستان زندگی من» و تمامش کنم و بخوابم. یا بنشینم یک انیمیشن ببینم. اما دلم گرفته و باید به کوچه ها بزنم به قول فاطمه اختصاری.

هیچی.چشمت روز بد نبیند خواهر. من همیشه در تعجب آدم های عادی ای هستم که وبلاگ یا صفحه های دیگر مجازی دارند. منظور من از آدمهای عادی غیرشاعرها بودند. مدت مدیدی. یعنی کلا آدمها به دو دسته تقسیم می شدند: شاعر. و غیر شاعر. شاعرها حق داشتند صفحه داشته باشند و بقیه نه. بعد خیلی زود بزرگ شدم و این «خیلی زود» اصلا هم با «مدت مدیدی» در تعارض نیست و یاد گرفتم که آدمها دسته بندی های دیگری هم می توانند بشوند. مثلا مهندس و غیرمهندس. و همینجور دسته بندی ها در ذهنم زیاد و زیادتر شد. اما باز هم اصالت ذهنی ام را حفظ کرده بودم و کلا هنرمند را از غیرهنرمند جدا می کرد ذهنم. بسیار دگم. یعنی نمی فهمیدم کسی که هنرمند نیست چه هدفی را دنبال می کند از داشتن یک صفحه. یعنی چه چیزی را دارد می خواهد عرضه کند. بعد همینجور بزرگ می شدم و می فهمیدم که ملت درد و دل دارند، خاطره دارند، خب مناسبت ها هم هستند و کلا بالاخره ملت حرف دارند که بزنند. توی ذهن کوچکم اینها را جا می کردم تا اینکه بالاخره پدیده ی شیک و شکیل فیس بوک شهرت پیدا کرد. وجود داشته بود. اما شهیر نبود. تا مدتها حتی رنگ یک صفحه ی فیس بوک را هم ندیده بودم. شکل و شمایلش را. ظاهرا باز در فاز خودم بودم. بعضا در باب اصطلاحات مستحدثه ی فیس بوکی از دوستانم سوال می کردم و آن طفلکی ها صبورانه جواب می دادند و تهش هم اغلب می پرسیدند خب خودت چرا نمیای؟ تا اینکه کم کم آنها هم بزرگ شدند و فهمیدند که این یگانه سوال ممنوعه ی زندگی من است. اگر همان لحظه بغلدستی شان ازشان می پرسید الان دقیقا دلیل زهرا چی بود برای نیامدنش؟؟ هیچ جوابی نداشتند بدهند. من این را می فهمیدم، اما نمی فهمیدم چه جوری و چی را توضیح بدهم که همه مان از این مخمصه!!! نجات پیدا کنیم. بعد کم کم دیدم دارد حیاتی می شود مسئله ی فیس بوک و ملت ِ نزدیک نزدیک نزدیکمان هم شعر جدید می گذارند فیس بوک و نمی گذارند وبلاگشان و بعد هم یک ندا به ما نمی دهند و خب ما این جور کاهلی ها را برنمی تافتیم و درنتیجه تصمیم گرفتیم به خاطر جلوگیری از بحث ها و دعواهای بیشترتر هرجور شده خودمان را برسانیم به قافله ی فیس بوکییّن. فقط برای خواندن شعر. حتی مثلا به ذهنمان هم نمی رسید که ممکن است ممکن است ممکن است حمید فرخ نژاد جانمان هم در فیس بوک صفحه داشته باشد و بتوانیم از نزدیک با ادبیات نوشتاری اش آشنا شویم.

هوی!! تو چرا شدی «ما»؟؟!

ها! راس میگی. من. من. باید تمرین کنم. من.

بدین گونه پای ما به محیط رذلی مثل فیس بوک باز شد و دیدیم که خیر

اِ تو که هنوز میگی ما به خودت. می گیرم می زنمتا.

آخ آخ. ببخشید. الان:

بدین گونه پای من به محیط رذلی مثل فیس بوک باز شد و دیدم که نه، آدمهای غیرشاعر که هیچی، غیرهنرمند که هیچی، غیرمهندس که هیچی، آدمهایی که فقط دست و پا و گردن و چشم و ابرو و دماغ و احیانا چند تکه لباس دارند هم می توانند صفحه داشته باشند. عرضه. عرضه. آنجا بود که با پدیده ی شریف «عرضه» آشنا شدم و فهمیدم که آدم نیاز نیست که همیشه یک متن یا مثلا تابلو برای عرضه داشته باشد، گاهی صورت آدم خودش مهم ترین ِ متن ها و تابلوهاست. و بدین گونه این را هم در ذهن کوچک خودم جا دادم که نظام عرضه اصلا محدودیت ندارد. مثلا آدم می تواند از ناخن بلندش که زیرش چرک است و آن را تازه گرفته عکس بگیرد و بگذارد توی صفحه اش و یا مثلا از جای گزیدگی حشره ای روی پایش که کلی هم پرمو است. آن موقع ها ذهن کوچکی داشتم و هنوز بحث می کردم و می پرسیدم مرزهای این آزادی کجاست؟ می فرمودند آزادی یعنی همه مون نفس بکشیم. یعنی فحوای کلام این بود. خب اینکه خیلی عالی ست. ولی من بعضی وقت ها چیزهایی در این صفحه ها می دیدم که جداً تا مرز تهوع پیش می رفتم. خب مشکل خودم بود. من یک بار در همین دنیای واقعی هم یکی از هم کلاسی هایم را که مدتها ریش داشت و بعد یکدفعه سه تیغه کرده بود را نزدیک در کلاس و از فاصله ی خیلی نزدیک دیدم و تا مرز تهوع پیش رفتم. بعضی ها هم راست یا دروغ عنوان کرده اند از خواندن شعرهای من تا مرز تهوع پیش می روند. این هم شد دلیل؟ که تو بخواهی به خاطرش آزادی کسی را محدود کنی؟ و قانونی وضع کنی که مثلا تو را به خدا مثلا وسط یک صفحه ی شعر یک عکس از جوش صورتتان به صورت کروپ شده برندارید بگذارید.

اینها می گذشت و من بزرگ می شدم و اما اما اما همچنان و همیشه یک ایده ی ثابت در ذهنم بود. به صورت رسوب شده ترین ایده ها. زهرا اگر همه ی غیرشاعرها و غیرهنرمندها و غیرمهندس ها و غیرهمه چی ها هم صفحه داشته باشند، تو به یک علت صفحه داری: شعر.

این ایده ی ثابت به من کمک می کرد تا راه را گم نکنم. اما همزمان همین ایده ی ثابت به من کمک می کرد تا راه را گم کنم. من شعر نمی گفتم که در پستوی خانه نهانش کنم. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد. نه شعر را. ته ته تهش عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. نه شعر را.

در همان لحظاتی که من شب تا صبح شعر می گفتم، داشتم ذره ذره احتمال خوانده شدنم را از دست می دادم. همان لحظات. تصور کن دختری را روی تخت. با موهای آشفته. شعر دومش را گفته و شعر سوم شروع شده. چشم هایش دارد می ترکد از درد. سرش. بعد در همان لحظات دوربین را ببر روی آدمها. دارند عقب عقب می دوند از این تخت. یعنی اول مثلا حتی یک کوچولو هم راغبند که سرک بکشند ببیند چی دارم می نویسم، اما بعد که می بینند حسابی مشغولم و آب هم از مشتم نمی چکد، حوصله شان سر می رود و اولش یواش یواش و بعد که حسابی حواس همه پرت شد شروع می کنند به عقب عقب دویدن. بدین صورت من در همان لحظاتی که فکر می کرده ام شعر چراغ راهم است، چراغ راهم را در پستوی خانه نهان داشته ام می کرده ام.

حالا روزی رسیده که حتی خواندن کتاب «نامه هایی به یک شاعر جوان» ریلکه هم آرامم نمی کند و حرفهای آن سکـ.ستون مبنی بر اینکه این کتاب را بخوان و توصیه هاش را روی چشم هایت حک کن هم آرامم نمی کند و هیچ چیز آرامم نمی کند. حالا روزی رسیده که کل صفحه ی طرف را زیر و روو می کنم و می بینم قوی ترین شعرش در حد جوک هایی ست که من در سوم راهنمایی به عنوان شعر سپید می نوشتم اما تعداد فالوئرهایش را من حتی نمی توانم درست بخوانم و نمی دانم سیزده هزار تاست یا هزار و سیصدتا. حالا روزی رسیده که من عکسی که بعد از حمام با یک لیوان عشق، یعنی چای، گرفته ام را می دهم به یک سایت که بزند بالای شعرم و این کار را برای این می کنم که به ترانه ی قبلی ای که برای همین مجله فرستاده ام یک ارجاع بیرون متنی داده باشم!! و به اصطلاح خودم مصرع «یه چای سازه سهم من از کلّ دلخوشی» را کلیک اِبل کرده باشم و طرف یک عکس در حال کشیدن رژ لب روی لب هایش از خودش گرفته و بی ربط آن را گذاشته زیر یک شعر مزخرفش و هزاران تا لایک هم خورده.

حالا این روز رسیده و من هیچ جوره نمی توانم خودم را آرام کنم. چون در لحظاتی که داشته ام یک چیزهایی را از دست می داده ام به خاطر شعر، اینقدر آگاه نبودم به این انتخاب. یعنی نمی توانم واضحا بگویم «من می دانستم که زهر است و چشیدم». اگر هنوز هم که هنوز است حتی با دوستان نزدیک نزدیکم غیبت هایم درمورد آدم های ادبیاتی ست و اگر نمی توانم از یک غیبت بی ربط به ادبیات لذت ببرم واقعا این انتخابم نبوده که حالا بخواهم غیور باشم و تاوان انتخابم را بدهم. نه. شعر آنقدر تمامیت طلب است که چشم باز می کنی می بینی حتی از عشق هم می زند جلو. شعر آنقدر لوس است که اگر چهار روز «خلوت» نداشته باشی هشت روز با تو قهر می کند. بعد کم کم یک نگرانی می افتد به جانت. نکند دیگر نتوانم. نکند دیگر نتوانم. بعد تصمیم می گیری بروی شعرهای نصفه ی قبلی را کامل کنی. نمی توانی. شعرهای کامل قبلی را ویرایش کنی. نمی توانی. شعر لوس است و تمامیت طلب. و من نمی دانم چطور با عکس طرز کشیدن رژ بر روی لب کنار می آید و شش هفتم مساحت یک پست را برایش خالی می کند و با مثلا فقط یک هفته فقط فیلم دیدن من کنار نمی آید. من نمی دانم آدمهایی که در ششصد تا گروه عضوند و روزانه شش هزار تا جوک و مطلب اتفاقا خیلی خیلی هم باحال و فوق العاده می رسد دستشان و می خوانند و برای هم می فرستند چطور می توانند بعدش ذهن خودشان را متقاعد کنند که حتی یک سطر «خلق» کنند. چه جور ذهنی دارند؟ ذهنی بسیار فرمانبردار. ذهن من که اگر ببیند بقیه خیلی باحالند و دارند خیلی توپ همه چیز را می گویند می گرخد. یعنی اصلا ذات انسان راحت طلب است. این را من نمی گویم. علامه طباطبایی توی ادراکات اعتباری اش می گوید. مغز من که خیلی ذات انسان است. روزهایی که چهار تا جوک باحال به دستم می رسد رسما ارضا می شوم و دیگر خودم شب نمی افتم روی دفترم. شب هایی می افتم روی دفترم که احساس می کنم من هم خیلی باحالم. می دانی؟ دنیا جای توضیح نیست.

دلم گرفته. حقیقتا دلم گرفته. مثل صدایم. و الان هم گردنم. رگ گردنم. دیگر نمی نویسم.

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 3:5 نويسنده زهرا رجایی
 

هر روزی که در آن شعر باشد ولنتاین است!! (مقالات زهرا)  

جدی این یک جشن دو نفره ی عاشقانه است... برای من و تو...

 

ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ.

سوگند به قلم و آنچه می نویسد که به سبب رحمت پرودگارت تو مجنون نیستی.

(آیه ی اول و دوم سوره ی قلم)

پرنده گفت :«چه بویی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمیخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

(فروغ فرخزاد)

چه کارها که نکردم برای حفظ جنونم

چه حفظ ها که نمی شد قرائتش بکنم خوب

نگاه کردم و دیدم زنی ست داخل تختم

چه کارها که نشد غرق لذتش بکنم خوب!

 

چه کارها که نکردم برای حفظ جنونم

چه حفظ ها که نمی شد قرائتش بکنم بد

نگاه کردم و دیدم که پای مادر خود را

گرفته ام در آغوش ِ بوسه های زبانزد!  

 

چه کارها که نکردم برای حفظ جنونم

قرائت نسَبی پر! قرائت سببی پر!

بدون هیچ کس و کار، بدون دوست،

بدون ِ خودم،

بدون بد و خوب،

جنون نسبی B   پر!

جنون نسبی C   پر!

جنون نسبی D   پر!

جنون نسبی من یک جنون نسبی اِی (A) بود!

انرژی پا یسته! انرژی پا یسته!

جنون مطلق، هو بود!

و بود...

بود...

و هی بود!

و...

«هو»

چه کار نکردم برای حفظ جنونم؟

نه!

«هی»

چه کار نکردم برای حفظ جنونم؟

نگاه کردم و دیدم که داخل هیجانم

نگاه کردم و دیدم که خانه ی حلزونم

جنون مـ/سابقه دارد!

مسابقات ِ حفظ و

مسابقات قرائت

به ثبت نام نیازی نبوده و هرگز نیست

برنده یا بازنده

جنون برای همه هست!

بدون دست درازی!! 

 

پانوشت: شاعر که شعرش را بخواند رسما دارد مولف را تحمیل می کند/ الصاق می کند. نظر من این است. به خصوص برای شعرهایی که باید تر نگاهشان بکنی تا بشنوی شان.

ولی با همه ی این احوال برای همان چند نفری که احتمالا دانلودش می کنند این نکته را بگویم که داریم فرض می کنیم که جایی هستیم و من دارم این شعر را می خوانم. صرفا در حد یک شعرخوانی، که مثلا ممکن است دفعه ی بعدی جای دیگری جور دیگری بخوانم بعضی جاهایش را. و خودتان هم می توانید و این اختیار را دارید!! که هر جایش را هر جور دلتان می خواهد بخوانید.

هرچند که به نظرم این فقط یک حرف است و خود من خیلی از شعرهایی را که با صدای شاعر یا حتی دکلمه ی کس دیگری از آن شعر شنیده ام دیگر ناخودآگاه همانجوری می خوانمشان در ذهنم. به خصوص اگر به طرف وثوق زیادی داشته باشم!

به هر حال این یک جشن عاشقانه است برای من و شعر... و دلم خواست که این جشن کوچک در وبلاگم با صدایم همراه باشد. حتی اگر اشتباه محض! حتی اگر سرماخورده ی لعنتی!

لینک:

حفظ جنون

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 11:29 نويسنده زهرا رجایی |

امروز عصر سه مرحله بازی درست کردم. اسم یکی ش را گذاشتم «مارپیچ»، یکی ش را گذاشتم «M»، یکی ش ا گذاشتم: «زهرا نامبر وان».

امروز دقت کردم و دیدم که حتی حل یک پازل به اندازه ی آفرینش یک پازل لذتبخش نیست. رسما در سکانسی که اولین مرحله (یعنی «زهرا نامبر وان») را ساختم و بعد تستش کردم که ببینم نهایتا تبدیل شده به یک مرحله ی حداقل نا راحت یا نه، یک حس خوب داشتم. اما وقتی پازل ها را حل می کردم، حسّم فقط می خواست برود مرحله ی بعد. حس خاصی نیست حس فتح. یک هیجان است و چند تا فحش. ته تهش هم می رسی به مرحله ی آخر. و بعد از آنجایی که اسرائیل خوش ندارد ببیند یک جوان ایرانی در سه سوت رسیده به مرحله ی آخر و انگشت هایش وی را نشان می دهد به دوربین، یک جوری برخورد می کند که یعنی ما گاگولیم و سوت می زند برای خودش و مرحله ی آخر رد نمی شود!!! در کمال ناباوری.

امروز فهمیدم بازی کامپیوتری ای خوب است که به آدم اجازه ی ساخت هم بدهد. و فقط مصرف کننده بار نیاورد ذهن آدم را. حتی مصرف کننده ی سوپرباهوش.

امروز فهمیدم بازی کامپیوتری ای خوب است که اگر شصتاد مرحله دارد و روی همه اش هم یک قفل گنده وجود دارد، وقتی مثلا ده مرحله را رد می کنی تا سیزده برایت باز شود که اگر مثلا یازده را نتوانستی رد کنی بتوانی بروی مرحله ی بعد. نه اینکه بازی متوقف شود.اتفاقی که سر بازی محبوب «شتر»م افتاد. سالها پیش. و من در مرحله ی پانزده متوقف شدم. دقیقا آنجا هم پشت یک در بود. که هر جنگولک بازی ای درآوردم به عنوان یک شتر، نشد که نشد. و همیشه چند سال یک بار با چه پشتکاری دوباره می روم سراغ بازی شترم و همه کاری می کنم تا برسم به مرحله ی 15 و ببینم این در لعنتی چه جوری باز می شود.که نمی شود. هییییییچوقت یادم نمی رود مرحله ی «دنبال کردن گرگ ها شتر را» را چه جوری رد کردیم با فاطمه. با متوسل شدن به حتی در خودکار بیک آبی!!!!! شرح بیشترش شرح فوت کوزه گری ست!

امروز این چیزها را فهمیدم و «امیرالمومنین» ازم راضی ست!

تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم «امیرالمومنین»...

مطمئنم خودم هم به زودی هیچی فهم نمی کنم از این جمله ی اخیر. به زودی یعنی نهایتا چند سال دیگر.نهایتا. «فراموشی» شایع ترین بیماری مسری دنیاست. بعد از «مرگ».

پانوشت: من عاشق آن شخصیت آن بازی کامپیوتری مانند توی فیلم Her هستم. نه عاشق به آن معنا که بخواهم با او باشم. به معنایی که بخواهم ازش به عنوان عشقم یاد کنم توی یک پانوشت. و بعد صدای جیغ جیغی اش بیاید توی سرم و دلم بخواهد بغلش کنم. در همین حد.

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393ساعت 2:10 نويسنده زهرا رجایی

 

- برو بابا.

: چی برو بابا؟

- برو بابا.

: هان.

کسی باور نمی کند. اما خودم «باور» خودمم. به مفلوک ترین وجه. پس باور می کنم که:

چند رو...وز است که به «خش خش خش مخدوش» کردن می پردازم. مصرّانه. و هیچ خلوتی ندارم که تقدیم ریلکه کنم. تازه کلی کارها می ماند و با این وجود خلوتی ندارم. مثلا یک ایمیل حاوی چند تا شعر از یک دوست. که نمی توانم حتی گوشی را بگیرم دستم و یک اس ام اس بزنم که هنوز نتوانسته ام بروم بخوانمشان. فقط یکی از چند تا؟ را خوانده ام. مسلما از آن روز سرگیجه ام صدبار خوب شده و دوباره برگشته. ولی دلیلم دیگر سرگیجه نیست. نتوانستن است. شاید سرگیجه ی روحی ست همین نتوانستن. نتوانستن ِ خواندن پست های عقب افتاده از مامی ام سیمین. نتوانستن ِ جواب دادن به همین چند تا کامنت. نتوانستن ِ حتی وارد کردن یک شماره به مخاطبین گوشی ام. به هر حال نتوانسته ام و با اینکه خیلی از این نتوانستن ها در پرونده ام است باز هم خلوتی ندارم که تقدیم ریلکه کنم. وسط این خلوت نداشتن ِ خودخواسته ی خش خش خش مخدوشانه:

توی اتوبوسم. دارم اس ام اس می دهم. فارسی.

دستم می خورد و «حت» از «ما» جدا می شود. در کلمه ی «حتما».

در من:

فاجعه ی قرن اتفاق می افتد. یک لاوصف.

نمی فهمم نمی فهمم نمی فهمم با چه سرعتی «حت» را به «ما» می چسبانم.

و بعد با ترس و لرز، جوری که می خواهم امتحان کنم ببینم که آیا واقعا از همین اتفاق است که لاوصف شده ام یا چی، دوباره (جوری که هیچ کس نبیند) می روم وسط «حتما» و «حت» را از «ما» جدا می کنم. دوباره همان لاوصف. به لاوصفی ِ اول.

خب این تمام تمام تمام چیزی ست که الان دارم. همین خلوت محض تقدیم به تو ریلکه ی عزیز.

.

و یک شعر، که واقعا عزیز دلم است:

 

دهان شویه را توی قوری بریز

و دم کن از این چیزهای عزیز

جهان پرده برداری از آدمی ست

که با ناخنش کرده دندان تمیز

 

دهان شویه را توی قوطی بریز

نیازی به این چیزهای عزیز

و جلب توجّه ندارد کسی

که با ناخنش کرده دندان تمیز

  

دهان شویه را بین قو ری و طی

نگه داشتن

پانوشت: من الآن الی یوم القیامه! از هر کسی که فکر می کند من نیستم یا کمم یا بی معرفتم یا نامردم یا حتی فحشم عذر می خواهم. قلبا عذر می خواهم. خودبگیر و اینجور چیزها هم که نیستم و همه می دانند و نیازی به عذرخواهی از این جهت نیست. ولی باز عذر می خواهم. بر من ببخشایید. آن شعر «استراحت» بوکوفسکی را کسی هست پیدا کند و برایم بفرستد؟ قربان هر کس این لطف را در حق من بکند. توی کتاب «سوختن در آب، غرق شدن در آتش». به خدا به داشتن این شعر نیاز دارم. به خواندن این شعر. هر کس، حتی حتی اگر دشمنم است، لطف کند و این شعر را هر چه سریع تر به دست من برساند، فدایش می شوم.

امضا. زهرا.

پانوشت:

نسل های پیش و پس من!

یک اعتراف!

من آدم ها را قضاوت می کنم!!

گاهی فقط نمی دانم چی قضاوت می کنم!

اما در نفس قضاوت، بله! می کنم!

من هیولا هستم!

پانوشت: اوضاع مجوّز: بی ریخت. اوضاع شعرهای من از حیث مجوزبگیر بودن: بی ریخت. پتانسیل حذف کلمه ای از کلمات شعرم: بی ریخت. (اکثر شعرهایم جوری هستند که نمی توانم کلمه ای را ازشان بگیرم و بعد کامل باشند. یا حداقل ناکامل نباشند. به طریق اولی حذف مصرع و بیت و چند بیت). اوضاع تیراژ: بی ریخت. اوضاع فروش همین تیراژ کم: بی ریخت.

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

ریلکه جان من خلوتم را با گم شدن قاطی آدم ها از دست می دهم. من کثرت می گیرم از صفحات گور به گور شده ی مجازی. من نمی توانستم. دیگر نمی توانستم. با این حساب چی از جان من می خواهی؟ چه رویای دیگر نه چندان دلپذیر مسخره ای ست این چاپ کتاب شعر؟؟ شعرم خوب هست که هست، بهتر و بهتر می تواند بشود که به کجای دنیا. چاپ کتاب چه تاثیری می تواند روی این بهتر شدن داشته باشد؟ لا ادری بالضبط! همه ی اینها به قول شمس: تف تف! مهم این است که گونه داشته باشم و خوشگل باشم و فالوئرهایم زیاد باشد و جاهای زیاد زیاد بروم و با این کس آن کس عکس بگیرم و توهم موهم بزنم و فکر کنم که هان این منم که کون شعر معاصر را پاره کرده ام با رنگ رژ لب جدیدم.

پانوشت: «شعرم خوب هست که هست»

خوب یعنی متلاشی.

متلاشی یعنی تلاش کننده.

پانوشت: «ممکن الوجود». «امکان». فهم نمی کردمش. یعنی فکر می کرده بودم دارم فهمش می کنم. هی و همواره. ولی اشتباه بوده. فهم «امکان» برای من در یک لحظه شکل گرفت. و بعد هم از بین رفت. همان یک لحظه «یقین» بود. و حالا نهایتا «اطمینان» داشته باشم.

در کدام لحظه؟

پاورقی ِ یک صفحه از جزوه ای که یک روز داشتم می خواندم:

«این عبارت نشان می دهد که قبل از انقلاب، به نظر مقنن حتی پس از طلاق نیز ممکن است آن علقه و ارادات باقی مانده باشد.»

ممکن است یعنی: ممکن است وجود داشته باشد. ممکن هم هست وجود نداشته باشد.

با گوشت و پوست و خون و جگر و تا مقعدم فهم کردم «امکان» را.

  

 

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393ساعت 1:16 نويسنده زهرا رجایی |

 

پارسال همین موقع ها بود که یکی از بچه های دانشگاه مرد. هم اسم من بود. الان از آن مرگ فقط یک سوره ای که توی نمازخانه ی دانشگاه برایش خواندم را یادم است و این نکته را که گفتم می خواهم قدر زندگی را بیشتر بدانم و بیشتر محبتت کنم.

امسال همین موقع ها کسی در اطراف من نمرده.

و من فکر می کنم از همه ی حادثه ها چیزی بیشتر از این یادم است؟ «این». این. شاید به قول زهرا معتمدی: «این» اسمش زندگی ست. منظورم ناواضح است و کلماتم قاصر. دوست من نبود که مرد. همکلاسی دوستم بود. و هم دانشگاهی من. سر مردنش یک حاشیه ی کوچولوی کوچولو هم روی تخت داشتیم. و دیگر هیچی. تازه اینها را هم یکی یکی دارد یادم می آید. اگر فکر کنم. می خواهم بگویم. نه، هیچی نمی خواهم بگویم.

یعنی مطمئنم اگر پنجاه سال زندگی کنم نهایتا نهایتا نهایتا بیست و چهار ساعت چیز یادم است. بدون فکر کردن. بقیه اش را باید بنشینم فکر کنم. و این یعنی بی صفت ترین بیماری دنیا. فراموشی. و این بیست و چهار ساعت در پنجاه سال چه خاصیتی داشته اند که مانده اند؟ نمی دانم. باید برسم که بفهمم. الان که بدون فکر فقط دست و پا دارم و انگشت و چند تکه لباس که تنم است. یعنی در حد قورباغه قبل از دست و پا درآوردن. بیست و دو سال گذشته و من یک لافکر هم ندارم الان. شاید هم دارم اغراق می کنم. بی وزنی. بی وزنی.

شاید ترس از همین بی وزنی ست که آدم ها را به سمت خرید و احیانا اجاره و ودیعه و عاریه و قرض و سایر عقود معین و نامعین در راستای تهیه ی «وزنه» سوق می دهد. وزنه هایی که ما را بچسباند. «به» هم ندارد. به به. دردناک است. اول میخ طویله و حتی پونز می زنیم به گوشه گوشه ی چادرمان. زیر چادر می نشینیم و با هم گفتگو می کنیم. بعد جنّی می شویم، دلمان را می زند و بلند می شویم پونزها و حتی میخ طویله ها را یکی یکی از جا در می آوریم. بعد جایش را تف مالی می کنیم. بعد ندارد به ابالفضل. این حرف ها هم همه اش وزنه است.

به قول خودم:

خیلی

دلم گرفته مُچم را که گاز می گیرم

تمام دنیایم - بی تو- می شود ساعت!

 

پانوشت: این شعر را به «مجید» سوته دلان تقدیم کرده ام. در آن پنج ماه... شاید از خوانندگان اینجا کسی باشد که نخوانده باشد و الان به این واسطه بخواند و نصف عمرش بر فنا نباشد! و برای نصف دیگرش هم تقوای الهی پیشه کند:

 

که روزگار، بلایی ست! عاشقـیّت هم!

 

پانوشت: کلا عقربه را از دست ندهیم خوب است. به نظرم هر شماره اش حداقل یک چیز خوب دارد برای خواندن. یک کار محاوره هم از من هست:

 

نتیجه گیری این شعر قیژ قیژ بدی ست

 

پانوشت: مداااام توی ذهنم است: دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه/ اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه...

پانوشت: راستی در مورد سریال جلال الدین که ظاهرا شبکه ی یک پخش می کند. من هنوز یک قسمتش را هم ندیده ام. راغب هم نیستم ببینم. درواقع دلش را ندارم ببینم که به احتمال زیاد چه جوری گند زده اند به همه چی... آن موقعی که شمس قرار است بیاید و...

پانوشت: امروز که عکس وایبرم را عوض کردم و این عکس را انتخاب کردم دلم یک جوری شد... این پنجره از آن لافکرهای من است لابد. هی داشت آن شعر فروغ می چسبید بهش. ولی من نمی گذاشتم. می خواستم لافکر بماند. لا کلمه.

 

لافکر. لاکلمه

 

پانوشت: در احوال یکی از ائمه ی معصوم (یادم نیست کدام) شعر گفته اند که جز در موقع گفتن «لا اله الا الله» ازش «لا» شنیده نمی شده. آن وقت ما فرت و فورت به هم «نه» می گوییم. (دروغ هایمان به کنار). نه که «نه» به سیگار و گراس و ظلم و چی و چی. «نه» در وقت های حوصله و اعصاب نداشتن. حتی به خواهر کوچکترمان. وقتی کوچک ترین کار ممکن را ازمان خواسته.

پانوشت: به نظرم در عکس های پروفایل وایبریّون و... نشانه هایی ست برای گروهی که می اندیشند. مدتها عکس من این بود:

 

NO!

 

+ تاريخ دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 0:22 نويسنده زهرا رجایی |

شروع می کند به خواندن و شروع می کنم به نوشتن.

«جاده اسم منو فریاد می زنه...»

پوشه را خودم انتخاب کرده ام که «جاده» است، اما موقع انتخاب اصلا حواسم نیست به اینکه چقدر می تواند چی.

می نویسم:

جعد موها را دیدم.اورژانس را دیدم. شب را دیدم. فوتبال را دیدم. مهربانی را دیدم. تفاوت ها را. حتی شباهت ها را. نفس کشیدن شبیه به. که بلند است و با دهان بازماننده. «میگه امروز روز دل بریدنه»...

دیشب می گوید «خودتو سرگرم کن فردا، خب؟ برو نت. وبلاگتو به روز کن»

شاید هنوز نمی داند که من برای پر کردن تنهایی ماهرترین آدم دنیام. چه این تنهایی یک ساعت باشد چه صد سال. شمس را از کنار «روان شناسی رشد» و یک کتاب دیگر که حوصله ندارم بلند شوم نگاه کنم اسمش چی است برمی دارم و فال وار بازش می کنم. می خوانم و ناباورانه می رسم به یکی از پست های همین یک ماه پیش خودم. همیشه من از شمس می نوشتم و اینجا انگار شمس آن پست مرا خوانده و گفته:

«آن که در عین آفتاب زاییده است، از اول ولادت چشم در آفتاب باز کرده است و با آفتاب خو کرده است، می گویند که "تو سخن از ماه گوی، سخن از عطارد گوی!"

چگونه توانم گفتن؟ آفتاب را خبر نیست که در عالم خود ماهی هست یا نه. ماه را افتاده است این بی چارگی و سیارات را. و این ماه را همه کس می بیند و در او می نگرد. آفتاب را اگرچه هیچ نسبت نیست به نور او، و لیکن کسی نتواند قرص او را دیدن. چشم طاقت ندارد.»

به اینجا که می رسم یک کاغذ از روی میز برمی دارم و می گذارم لای همین صفحه و دیگر تصمیم می گیرم به نوشتن. آب جوش هست. تی بگ هست. ایمان هست. زهرا هست. آری تا زهرا هست، زندگی باید کرد.

گوشی ام دارد زنگ می خورد و عزیـــــــز دلم یاسمین (تارزان وار) می خواند:

گراسیاس آلا ویدا...

سپاس از زندگی... که به من چیزهای زیادی داد...

+ تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 14:31 نويسنده زهرا رجایی |