X
تبلیغات
سگ لرزه های یک شک
صدای شمس می آید درون جمجمه ام...
 

داغ ِ داغ... و دوست داشتنی... :

 

سوپاپ اطمینان:

به خود شک داشت اوّل

سرگرم شد خود را درون چند جدول

چار ِ عمودی: چیزهایی که ردیف است

لیوان چای چند مهمان.

«است».

منقل.

هشت ِ افق که در گروی نُه کشیده

می می شود می می کند خود را معطل

گنگ است و بیماری ِ هی تکرار دارد

 

زیر پتویش می کشد یک جیغ مخمل!

هر وقت که حس می کند این خواب، خواب است

 

در جیب هایش تا شده نوعی مسلسل

یک جیب ِ مخفی دارد آن جایی که باید!

 

شکّ ِ خودش را برطرف کرده!

وضو داشت!

دارد!

و خواهد داشت!

ایول!!

 

حالا نشسته سرچ کرده ماهیّت را!

«سوپ» است! خود را «آپ» کرده!

نه! دسر نیست!

یک مرغ ِ سردرگم، سوخاری توی فر نیست!

از قالب ِ شعری که هست و نیست بیزار

شک کرده، صد بار و هزاران بار و یک بار!

رفته سفر یک عمر، آن جایی که باید!

حس کرده بیداری ِ خود را کرده بیدار

پخته شده خامی ِ ذرّات ِ هویجش

با جوش خوردن روی گاز شهری ِ غار

 

ترکیده شکّی که ندارد، مثل یک جوش!

در صورتی که خوب روتوشش نکردند!

در فکر آینده ست! اطمینان ِ محض است!

فکری برای لکّ ِ روپوشش نکردند!

مادر!

پدر!

یک لحظه غفلت...

کرد دنیا

اسم ِ همان یک لحظه تکراری ست:

زهرا.


+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 3:59 نويسنده زهرا رجایی |


دلم تکان خورد! بله تکان خورد! مطمئنم!

بعد از مدتهااااااااااا. که حسابش از دستم در رفته. واقعا آخرین بار را نمی دانم کی بود. حتی نمی دانم دقیقا چند بار کلا توی عمرم دلم تکان خورده. فقط می دانم کم بوده. خیلی بارهای کمی بوده. به نحوی که از وقتی درکش کرده ام همیشه مثل یک موهبت، یا یک چیز عجیب و خوب بهش نگاه کرده ام. توی شعر تولد دروغ می گویم که «...دلم از تو تکان می خورَد...»! خب شعر است و دروغ و راست و تجربه شده و نشده با هم قاطی ست! ولی در واقعیت اصلا اینطور نیست که آدم هی و هی و هی دلش از یک چیز یا یک کس تکان بخورد. اصلا مستمر نیست. یک لحظه است. که -به نظر من- خیلی خوب است. فقط یک بارش را یادم است. توی سرویس دانشگاه بودم. سال اول یا دوم بود را یادم نیست. بدون اینکه به چیزی یا کسی فکر کنم، یا حداقل فکر خاصی کنم، یک دفعه دلم تکان خورد. علت اینکه این یک بار را یادم مانده را هم یادم مانده. ولی نمی نویسم.

«-خب از کجا شروع کنیم؟ همیشه از کجا شروع می شود؟

:از اوّل.»

همین! همین چند جمله ی کوتاه. روی تخت. وسط یک رمان. باعث شد دل من تکان بخورد! بعد از مدتهااااااا...

پانوشت: این «مدتهاااااا» در «بعد از مدتهاااااا» به «این مدت اخیر» ربط کاملا موازی ای ندارد.

پانوشت: کلا «اخیر» قید مبهمی ست. و راز بقایش هم همین است.

پانوشت: «اخیرا» جایی یک جمله خوانده ام که نمی دانم چرا وقتی پای تلفن به نیلو گفتمش خیلی بلند خندید! آخر به نظر من اصلا خنده ندارد! حتی گریه هم ندارد. به نظرم آدم را همان جایی که هست خشک می کند: «دوست داشتن ِ کسی که دوستت ندارد مثل این است که در فرودگاه منتظر کشتی باشی!»

و بعد آخر شبش یک هواپیمای موقر و در عین حال وییییییییییییژژژژ را تصور کردم که همین که داشت می نشست جایش یک کشتی بزرگ ِ زنگ زده وسط زمین آسفالت شده ی خیابان رفت توی گِل! و جالب اینجاست که من داشتم از پشت شیشه همه ی اینها را می دیدم!

پانوشت: اگر به خاطر اینکه از «دل تکان خوردن» توی وبلاگ چیزی نوشته ام دیگر هیچ وقت دلم تکان نخورد، هرگز خودم را نمی بخشم. نه! می بخشم. من فقط و فقط یک ویژگی خوب(خوب به معنای کار راه انداز) داشته باشم این است که زود خودم را می بخشم.

پانوشت: تیتر پست از شعری از خودم.


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 17:40 نويسنده زهرا رجایی


وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا

و به يقين ما آنچه را بر روى آن هست (روزى نابود و تبديل به) بيابان بى ‏آب و گياه خواهيم كرد.

(سوره ی کهف. آیه ی 8)

دو تا شعر می گذارم. برای مدتی که -مثل همین چند وقت اخیر- شاید (زیاد) نباشم. نه به خاطر دل مخاطبین منتظر ِ نداشته ام. نه به خاطر دل دوستانی که آدرسم را ندارند و آنقدر تمیز و گل و عزیزند که هنوز که هنوز است یک بار اسم مرا سرچ نکرده اند بنشینند شعرهایم را بخوانند، و هی می گویند: زهرا دلم واسه شعرات و شعر خوندنات تنگ شده! یا: پس کی کتابت چاپ میشه؟ نه به خاطر دل هیچ کس. حتی خودم، هیچ کس ِ منتظر.

دو تا شعر می گذارم. از خودم. و یک سوال غیرحقوقی می پرسم از کسانی که کار آدم را می دزدند و به اسم خودشان درج می کنند: «فکر نمی کنید خیلی بی خاصیت و دزد و آشغال و بی مصرفید؟!». خیلی وقت پیش دیدم که یکی از شعرهای خیلی عزیزم را یک بابایی در یک وبلاگی به اسم خودش زده بود.

دو تا شعر می گذارم. فقط و فقط به خاطر دل همان تابلوی کوچولویی که قرار است نصفه شب از کدام سیاره؟(... ساکن کدام شبی؟!) از پنجره ی خانه ی دست خسته تری بیاید بیرون که بگوید: «خواندم!»... شاید دقیقا همون موقعی که من قرصم را خورده ام و عینکم را درآورده ام و گیج گیجم و زیر نور چراغ خواب سبز اتاقم... دیگر چیزی نمی بینم...


شعر اول:



«ناهارشان سیمرغ است با سُسِ آدم!» (سید مهدی موسوی)

«تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد!» (سید مهدی موسوی)

 

یک سینمای خلوت شرقی

از من به دل گرفته چرا هی

من نیستم که فیلم ببینم

در چشم های خواب ندارش

 

یک سینمای خلوت غربی

از من به دل گرفته چرا هی

من نیستم که فیلم ببینم

در چشم های خواب ندارش

 

سرگرم سینمای «نه شرقی»

سرگرم سینمای «نه غربی»

زیر بلیط هر دوی آنها

در کشوری که فصل بهارش

 

مانند فصل غیربهارش

بود

و نبود ِ فصل بهارش

فرقی نداشت،

هر چه نوشتم

اینجا نمی زنم که هوارش!


یک ساندویچ با سس خون را

نوشابه ی سیاه نخوردم

معده که عضو داخلی ام بود،

دشمن چه کار داشت به کارش؟

 

در شاهنامه ای که ندیده

مانده، نشستم و «فردوسی»

-هم بندی ام- نشست و مرا دید

یک دفعه گفت:

«اکّهی! آرش!

کوشی پسر؟! کجاست کمانت؟»

گفتم که اشتباه...

شلوغی

نگذاشت بشنود که چه گفتم

تا پای چوبه ی دارش

که رازهای فوق مگو گفت!

از یک سرود تازه ی ملی

تغییر «شاه»نامه به «...»نامه

دستور پشت امر و سفارَش!!

 

این روزهای آخرش آخر

ضرب المثل نبود که خوش بود!

نقالی اش که مارش عزا بود

می سوخت در صدای سه تارش

 

او رفت و دوستان همه رفتند

من ماندم و دلی که گرفته

با یک بلیط باطل باطل

باطل!

به افتخار سه بارش!

 

خسته... درست، از همه چیزم

از روی میز گِرد بریزم

روی زمین، که دست کشیدم

از نان ببر کباب بیارش!

 

من را ببر به صحنه ی آخر

به سانس آخر شب هایی

که هیچ کس نمانده در این فیلم

انسان اجتماعی و غارش!

 

تاریکی است شعر جدیدم

در دست های تو که بلرزد

خیلی مواظب همه چی باش...

آتش گرفته گوشه کنارش


و شعر دوم:


دل و دماغ، بهار است قبل آمدنت

شبی زمستانی در شبی زمستانی

برای شادی یک لاک پشت در لاکش

مقاله ای بنویس از ادامه دارانی

 

که ضمن پاورقی رفته اند صفحه ی بعد

 

نخواستم بنویسم: و تو چه می دانی؟

 

اسید روی «قضاوت»، تفنگ روی «زبان»

پناه بردن پرونده ها به «قـُرجانی»!

چه افتضاح قشنگی! چقدر نسبیّت است!

فقط نگاه بکن به «نگاه انسانی»!

 

کشیدن ِ تااااااااا مثل کشیدن دندان

که توی سقف دهانت درآمده،

به درک!

بگیر دندانت را و چال کن در خاک

چقدر زود!

طمع کرده است این همه شک

به این که...

 

پاورقی:

1-«و تو چه می دانی؟»

2-«لاک پشت» چگونه به متن کرده کمک؟

 

دل و دماغ، بهار است بعد آمدنت

که بعد بند نبوده ست روی پا/ ورقی

نرفته صفحه یا فصل بعد،

رفته کجا؟

سفر!

به زیر بغل های خوشبوی عرقی!

چقدر تا بستاندار ِ عاشقانه تری ست!

برای شادترین لاک پشت های جهان

شب تولد تو در شب تولد تو

برای پاییز لعنتی مقاله بخوان!

بخوان!

برای پرونده های حل شده در...

بخوان!

برای سوراخ های پشت «زبان»

 

دل و دماغ، بهار است قبل و بعد از

 

تمام پاورقی های عمر کاغذ

یک چیز کم دارند

بیشتر از یک هجا

که «تو»یی.


+ تاريخ جمعه یکم فروردین 1393ساعت 14:44 نويسنده زهرا رجایی |