صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

1- همان زمان که ابی خدابیامرز خواند «این آخرین باره...» و بعد توی همان آهنگ شصت هزار بار تکرار کرد که «این آخرین باره»، باید حساب کار خودمان را می کردیم و به وضوح درمی یافتیم که «آخرین بار»ی متصور نیست! برای هیچ چیز. حداقل به قطعیتی که ما فکر می کنیم.

(«خدابیامرز» آن بالا نشر اکاذیب محسوب نمی شودها! به آدم زنده هم می شود گفت خدابیامرز.)

حالا اگر طرف خیلی فقهی و حقوقی باشد (در جوابم) می آید که: نه بابا! تمام آن «این آخرین باره»های آن آهنگ کذایی در یک مجلس بود! و درنتیجه اقرار جداگانه محسوب نمی شود!! و حد جاری نمی شود!!!

من هم بهش می گویم: «بیشین سر جات بابا حوصله تو ندارم!». منظور را بگیر! حتما باید ته همه ی حرف هایم یک «تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم» بگذارم که بی خیال اینجور ان قلت های مسخره ات بشوی؟!

2- کار جدید سیاوش را دوست دارم. «محبت». به خصوص متنش را. بینامتنیت فوران کننده! به نحوی که حتی نمی گذارد آنجور که باید از «اِاِاِ»ی همیشگی صدای سیاوش لذت ببرم.

3- به نظرم هیچ تغییر فصلی به اندازه ی تغییر تابستان به پاییز محسوس نیست. نمی دانم چرا. ملت همه یکدفعه طبیعت گرا می شوند. از شاعر و غیرشاعر و استاد و شاگرد و در و دیوار بگیر تا شاعر و غیرشاعر و استاد و شاگرد و در و دیوار!

در تغییر بهار به تابستان ملت بیشتر گشادگرا هستند. و در تغییر پاییز به زمستان بیشتر سنت گرا و شب یلدا و یک دقیقه و دور هم باشیم و از این صحبت ها. در تغییر زمستان به بهار هم با اینکه ظاهرا طبیعت گرایی موضع بیشتری باید داشته باشد، اما ملت بیشتر به خرید و سفر و عیدی دادن و چی و چی فکر می کنند و شلوغند و... و حتی مطالبی که در ژانر «نرم نرمک می رسد فصل بهار/ خوش به حال روزگار» و اینها می نویسند هم باز به این معنا طبیعت گرا نیست. اما به محض آمدن پاییز انگار همه همه چیزشان را می گذارند زمین و به آمدن پاییز... فکر هم نه! آمدن پاییز را حس می کنند! بدون تقویم. حتی آنها که گشادگرایی شان مختل شده و باز باید بلند شوند بروند کلاس، باز هم روی پل هوایی جلوی دانشگاه به هیچ چیز فکر نمی کنند جز به پاییز! به اینکه این برگ ها چرا دیروز نمی ریختند! یا اگر می ریختند چرا ما نمی دیدیم؟ و حالا چرا اینجوری تالاپ می افتند جلوی پای آدم! جوری که انگار رسما دارند می گویند «سلام پاییز آمده». و حتی «سلام سلام پاییز آمده». بعد ما هم جواب بدهیم: «خب چه کار کنم الان دقیقا؟»

اگر خدا بخواهد به نظرم این طبیعت گرایی در اوایل پاییز یکی از معدود چیزهایی خواهد بود که برایمان باقی می ماند. و شبکه های اجتماعی و زر زرها و جوک ها و کپی پیست ها و حتی شعرها و آهنگ ها و هیچ چیز نمی تواند این حس لعنتی شروع پاییز را از آدم بگیرد. و یا حتی دستمالی اش کند. حالا بیا و به من بگو همین شعرها و لقب ها و آهنگ ها و... هستند که این حس را می سازند، مگر نه؟ تا من بگویم نه! من وقتی جلوی پنجره ی آشپزخانه ایستاده ام و باد پاییزی، اولین باد پاییزی ای که حسش می کنم، می خورد توی صورتم... دیگر فکر نمی کنم که چی و چی! دیگر فکر نمی کنم که بنشینم یک شعر خوب پاییزی بگویم! دیگر فکر نمی کنم به فلان آهنگ! دیگر فکر نمی کنم به فلان خاطره، به فلان غم. فقط حس می کنم... و این عالی ست.

4- جیرجیرک عزیزی که سر ظهر را با ته شب اشتباه گرفته (و بی خیال هم نمی شود و می خواهد دل من بنده خدا را بپکاند از تنگی) نیز از نوعی طبیعت گرایی اول پاییزی رنج می برد.

این رای دقیق دو خطی از هم اکنون برای تمام شعبه ها لازم الاتباع است!

5- شعر یک بیتی نسبتا قدیمی ام

که ظاهرا به مناسبت «همان زمان» ِ اول پست یادمش آمده:

 

همان زمان که ته ِ دیگ ها کلم بودم

قرار بود برقصم میانه ی میدان

 

 6- و یک لینک ادبی- علمی- فلسفی- اجتماعی- حقوقی- فوق مهم:

 

زری!!

 

+ تاريخ شنبه پنجم مهر 1393ساعت 14:56 نويسنده زهرا رجایی |
 

شعری از زهرای اوایل تابستان...

(زهرای اوایل پاییز چه جوری ست؟

اینجوری! اینجوری!

کلی حرف بی ربط به شعر و تیتر و حس «اینجوری! اینجوری!» دارم

اما الان حوصله اش نیست...)

 

دو کاتر ِ دور از هم درون چسب قوی

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دو غیبت حسی با حضور منطقی ِ

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دو تا زمان ِ قبل و دو تا زمان ِ بعد

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

 

دو پشت بام ِ خلوت، مشاع در خلوت

صدای تلویزیون کم نمی شود وقتی...

دو پوستر تبلیغ سماع در خلوت

صدای تلویزیون کم نمی شود وقتی...

دو اتفاق کمرارتفاع در خلوت

صدای تلویزیون کم نمی شود وقتی...

 

دو واحد دیگر مانده: «کار با سوزن»

تنفس خیلی علمی و هوای توپ!

دو آجر دیگر مانده تا دُرست شدن

تنفس خیلی علمی و هوای توپ!

دُ/شک!

به علت درد دو مهره ی گردن

تنفس خیلی علمی و هوای توپ!

 

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دومینو، بازی ِ بی فکری ِ تمام عمر

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دومینو، بازی ِ بی فکری ِ تمام عمر

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دومینو، بازی ِ بی فکری ِ تمام عمر

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 0:12 نويسنده زهرا رجایی |

 

مادر بزرگم بین نماز ظهر و عصرش از ته دل برایم دعا کرد و...

+ تاريخ چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 0:42 نويسنده زهرا رجایی

 

1- «پایان سال گریه و امّید، آغاز روزهای تحمل»...

2- کسی که در انتخاب بین دفتر ِ - در عرف خانه ی ما- معروف به «پاپکو» و دفترهای تعاونی معمولی و کاغذهای سابق ِ خودشی می ماند، و واقعا می ماند، و حقیقتا می ماند، معلوم است که یک جای کارش که هیچی، همه جای کارش می لنگد.

3- جسم و حتی روح از مادّه ساخته شده است، نه توّهم.

4- دفترهایی که همه استفاده می کنند. دفترهایی که برای شعر و نوشته هایت استفاده می کنی. کاغذهای پیوسته ی عزیزی که برای جزوه نوشتن استفاده می کردی... که دیگر یافت می نشوند.

5-

یک خانه ی سفید پر از کیسه های بوکس

یک خانه ی سیاه پر از تخمه های مشت

این پوست تخمه های سفید و سیاه چی؟

در راه ریخته ست/ دلم... از جلو... و پشت

یک احتمال از دو طرف صفر،

همزمان

حرکت شدن به سمت دو خانه به قصد کشت!

(زهرا رجایی)

6-

-درلحظه دلت چی میخواد؟

:سینا

-سینا کیه؟

:نمیدونم.

-خودش یا پسرش؟!

:منظورت چیه؟

-ابن سینا. روانکاوی. فروید. قانون. طب.

:نه بابا، چه چیزایی میگی، فقط گفتم سینا.

-هان.

7-خیانت به «خود»ت. خیانت به شعرها و نوشته هایت. یافت می نشدن.

8- حوصله نداشتن.

9- ترجیح بلامرجح محال است.

10- : تو ممکنش می کنی. همه ممکنش می کنن. این چیزا خیلی وقته قدیمی شده ن.

11- -هان، راس میگی.

12- قطعا یک انسان فقط در فرضی از عقده هایش حرف نمی زند که عقده ای باشد! (مقالات زهرا)

13- تهش چی کار می کنی؟

14-

 

 

+ تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 1:25 نويسنده زهرا رجایی |