صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

پارسال همین موقع ها بود که یکی از بچه های دانشگاه مرد. هم اسم من بود. الان از آن مرگ فقط یک سوره ای که توی نمازخانه ی دانشگاه برایش خواندم را یادم است و این نکته را که گفتم می خواهم قدر زندگی را بیشتر بدانم و بیشتر محبتت کنم.

امسال همین موقع ها کسی در اطراف من نمرده.

و من فکر می کنم از همه ی حادثه ها چیزی بیشتر از این یادم است؟ «این». این. شاید به قول زهرا معتمدی: «این» اسمش زندگی ست. منظورم ناواضح است و کلماتم قاصر. دوست من نبود که مرد. همکلاسی دوستم بود. و هم دانشگاهی من. سر مردنش یک حاشیه ی کوچولوی کوچولو هم روی تخت داشتیم. و دیگر هیچی. تازه اینها را هم یکی یکی دارد یادم می آید. اگر فکر کنم. می خواهم بگویم. نه، هیچی نمی خواهم بگویم.

یعنی مطمئنم اگر پنجاه سال زندگی کنم نهایتا نهایتا نهایتا بیست و چهار ساعت چیز یادم است. بدون فکر کردن. بقیه اش را باید بنشینم فکر کنم. و این یعنی بی صفت ترین بیماری دنیا. فراموشی. و این بیست و چهار ساعت در پنجاه سال چه خاصیتی داشته اند که مانده اند؟ نمی دانم. باید برسم که بفهمم. الان که بدون فکر فقط دست و پا دارم و انگشت و چند تکه لباس که تنم است. یعنی در حد قورباغه قبل از دست و پا درآوردن. بیست و دو سال گذشته و من یک لافکر هم ندارم الان. شاید هم دارم اغراق می کنم. بی وزنی. بی وزنی.

شاید ترس از همین بی وزنی ست که آدم ها را به سمت خرید و احیانا اجاره و ودیعه و عاریه و قرض و سایر عقود معین و نامعین در راستای تهیه ی «وزنه» سوق می دهد. وزنه هایی که ما را بچسباند. «به» هم ندارد. به به. دردناک است. اول میخ طویله و حتی پونز می زنیم به گوشه گوشه ی چادرمان. زیر چادر می نشینیم و با هم گفتگو می کنیم. بعد جنّی می شویم، دلمان را می زند و بلند می شویم پونزها و حتی میخ طویله ها را یکی یکی از جا در می آوریم. بعد جایش را تف مالی می کنیم. بعد ندارد به ابالفضل. این حرف ها هم همه اش وزنه است.

به قول خودم:

خیلی

دلم گرفته مُچم را که گاز می گیرم

تمام دنیایم - بی تو- می شود ساعت!

 

پانوشت: این شعر را به «مجید» سوته دلان تقدیم کرده ام. در آن پنج ماه... شاید از خوانندگان اینجا کسی باشد که نخوانده باشد و الان به این واسطه بخواند و نصف عمرش بر فنا نباشد! و برای نصف دیگرش هم تقوای الهی پیشه کند:

 

که روزگار، بلایی ست! عاشقـیّت هم!

 

پانوشت: کلا عقربه را از دست ندهیم خوب است. به نظرم هر شماره اش حداقل یک چیز خوب دارد برای خواندن. یک کار محاوره هم از من هست:

 

نتیجه گیری این شعر قیژ قیژ بدی ست

 

پانوشت: مداااام توی ذهنم است: دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه/ اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه...

پانوشت: راستی در مورد سریال جلال الدین که ظاهرا شبکه ی یک پخش می کند. من هنوز یک قسمتش را هم ندیده ام. راغب هم نیستم ببینم. درواقع دلش را ندارم ببینم که به احتمال زیاد چه جوری گند زده اند به همه چی... آن موقعی که شمس قرار است بیاید و...

پانوشت: امروز که عکس وایبرم را عوض کردم و این عکس را انتخاب کردم دلم یک جوری شد... این پنجره از آن لافکرهای من است لابد. هی داشت آن شعر فروغ می چسبید بهش. ولی من نمی گذاشتم. می خواستم لافکر بماند. لا کلمه.

 

لافکر. لاکلمه

 

پانوشت: در احوال یکی از ائمه ی معصوم (یادم نیست کدام) شعر گفته اند که جز در موقع گفتن «لا اله الا الله» ازش «لا» شنیده نمی شده. آن وقت ما فرت و فورت به هم «نه» می گوییم. (دروغ هایمان به کنار). نه که «نه» به سیگار و گراس و ظلم و چی و چی. «نه» در وقت های حوصله و اعصاب نداشتن. حتی به خواهر کوچکترمان. وقتی کوچک ترین کار ممکن را ازمان خواسته.

پانوشت: به نظرم در عکس های پروفایل وایبریّون و... نشانه هایی ست برای گروهی که می اندیشند. مدتها عکس من این بود:

 

NO!

 

+ تاريخ دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 0:22 نويسنده زهرا رجایی |

شروع می کند به خواندن و شروع می کنم به نوشتن.

«جاده اسم منو فریاد می زنه...»

پوشه را خودم انتخاب کرده ام که «جاده» است، اما موقع انتخاب اصلا حواسم نیست به اینکه چقدر می تواند چی.

می نویسم:

جعد موها را دیدم.اورژانس را دیدم. شب را دیدم. فوتبال را دیدم. مهربانی را دیدم. تفاوت ها را. حتی شباهت ها را. نفس کشیدن شبیه به. که بلند است و با دهان بازماننده. «میگه امروز روز دل بریدنه»...

دیشب می گوید «خودتو سرگرم کن فردا، خب؟ برو نت. وبلاگتو به روز کن»

شاید هنوز نمی داند که من برای پر کردن تنهایی ماهرترین آدم دنیام. چه این تنهایی یک ساعت باشد چه صد سال. شمس را از کنار «روان شناسی رشد» و یک کتاب دیگر که حوصله ندارم بلند شوم نگاه کنم اسمش چی است برمی دارم و فال وار بازش می کنم. می خوانم و ناباورانه می رسم به یکی از پست های همین یک ماه پیش خودم. همیشه من از شمس می نوشتم و اینجا انگار شمس آن پست مرا خوانده و گفته:

«آن که در عین آفتاب زاییده است، از اول ولادت چشم در آفتاب باز کرده است و با آفتاب خو کرده است، می گویند که "تو سخن از ماه گوی، سخن از عطارد گوی!"

چگونه توانم گفتن؟ آفتاب را خبر نیست که در عالم خود ماهی هست یا نه. ماه را افتاده است این بی چارگی و سیارات را. و این ماه را همه کس می بیند و در او می نگرد. آفتاب را اگرچه هیچ نسبت نیست به نور او، و لیکن کسی نتواند قرص او را دیدن. چشم طاقت ندارد.»

به اینجا که می رسم یک کاغذ از روی میز برمی دارم و می گذارم لای همین صفحه و دیگر تصمیم می گیرم به نوشتن. آب جوش هست. تی بگ هست. ایمان هست. زهرا هست. آری تا زهرا هست، زندگی باید کرد.

گوشی ام دارد زنگ می خورد و عزیـــــــز دلم یاسمین (تارزان وار) می خواند:

گراسیاس آلا ویدا...

سپاس از زندگی... که به من چیزهای زیادی داد...

+ تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 14:31 نويسنده زهرا رجایی |

 

روی تختت بخواب... گریه نکن

زیر پل گریه غیرقانونی ست

خسته ای؟ مرخـَصی بگیر و برو

-به کجا؟- این فشار بیرونی ست↓

که تو را خسته کرده و...

- «خفه شو!

کی میگه دردای من از توو نیست؟»

تکه تکه شده ست روح و تنت؟

خب طبیعی ست! شهر طاعونی ست

برو خوش باش و فکر کن هستی!

لحظه ی بعد نوشدارو نیست! 

 

روی تختت بخواب... خوابی خوب

فکر کن زیر پل چقدر بد است!

شاید آن را خدا به نام کسی

مثل شیطان زده... و یا نزده ست!

فکر کن این خدای خوبی که

کار خود را اصالتا بلد است!↓

به جهان گفته «باش! از ازل و...»

لطف جمله به قید «تا ابد» است!

واژه ی «خسته» در من و تو و او

می شوم، می شوی، نمی شود است!

  

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 14:37 نويسنده زهرا رجایی |

1- «روزایی که وقت ملاقاتیه/ یه شیشه ضخیم کرده این دوریو»

می دانی که هی به خودم فقط می گفتم برمی گردم و گوشش می کنم دوباره و گریه می کنم دوباره. چقدر این یک بیت درست است. چقدر. این چند روز نمی توانستم خودم را یله کنم و گریه کردن با یک آهنگ یعنی یله کردن خود.

اگر ان شا الله بروم(یا بیایم؟)، بعد از رسیدنم به ... و قدم زدن توی کوچه های ... و آن نفس تنگ شدن های ریز ریز ریز رو به بالایش، باید بگویم یک رعد و برق حسابی ترتیب بدهد خدا. که حس کنم عکسم گرفته شده و یک جایی هست که بعدا سند من باشد. سند تصویری بیت بالا، که من ِ آن لحظاتم. روزایی که وقت ملاقاتیه/ یه شیشه ضخیم کرده این دوریو. می دانی یعنی چی؟

از این آهنگ کلا فقط همین یک بیتش را دوست دارم و آن « اِ اِ اِ» که همان اول هایش هست. اما صدهزار و دویست بار گوشش کرده ام. تا حالا.

2- همین دیروز یک بلا از سرم گذشت! یک بلای واقعی! چیزی نمانده بود که دستی دستی «تیمسار» دادگاهی ام کند!! کلا که امتحان های ساعت 14 را باید کشت. بس که تایم بدی اند. اما دیروز بدجور خوابم می آمد(در اثر شاهکار آقا و مولایم «امیرعباس»، که در پست قبل شرحش رفته). و من هم در آن نهایت خواب آمدن هایم حتی حرف نمی توانم بزنم دیگر، همه ی کلمات را قاطی پاطی می گویم. زبانم گیر می کند اصلا. و تا نخوابم هم درست نمی شود. نزدیکان می دانند چه جور می شوم. فامیلی تیمسار، «نجابتی» است. و من جلوی «نام استاد:» خیلی جدی نوشتم: «تیمسار جنابتی». باورت می شود؟ یعنی مرا می کشت اگر خدا کمکم نمی کرد و متوجهش نمی شدم! فکر می کرد قصدم توهین بوده و تا ثابت می کردم بابا به خدا دیشب بچه ی مستاجرمان نصفه شب مرا از خواب پرانده و نتوانسته ام بعدش بخوابم و بدخواب شده ام و مغزم کار نمی کرده و چی و چی، پدرم درمی آمد! حتما می پرسید پس چطور کل سوالات تستی و تشریحی را درست و کامل نوشته ای!!؟ می دانی که؟ تیمسار به تمامی فنون بازجویی وارد است و سالهاااااااااااااااااااااااااا کارش همین بوده و می گویی پ یک پرونده توی ذهنش دارد که تعریف کند. تازه به این راحتی هم که متوجه نشدم! هی نگاه می کردم روی «جنابتی» و با خودم می گفتم: «نه! این نبود!». آخر سر هم کلی جلد کتاب هایش را تداعی کردم توی ذهنم تا متوجه شدم «نجابتی» درستش است! نکته ی جالب تر اینکه تا چند ثانیه بعد از تصحیح حتی نمی دانستم «نجابتی» و «جنابتی» هر کدام چه معنایی دارند! خیلی بد بود! و وقتی فهمیدم که چه خطری از سرم گذشته به خودم آمدم و دیدم دارم با صدا می خندم! تازه بعدش ترسیدم و اسم و فامیل و اینها را هم چک کردم و دیدم شماره دانشجویی را هم اشتباها شماره ی دانشجویی کارشناسی ام را نوشته ام.

3- امتحان سه تا برگه بود. دو برگه ی اول تست. و برگه ی آخر تشریحی. باید نیم ساعت تست ها را جواب می دادیم و بعدش تایم سوالات تشریحی شروع می شد. نیم ساعت که تمام شد مراقب ها گفتند خب برگه ی تستی ها رو جدا کنید بدید. می دانی چی شد؟ چیز خاصی نشد! اما برای ذهن گیر من چیز خاصی شد!! ملت همه دو تا برگه ی اول را از محل منگنه شده جدا کردند!! و درنتیجه یک برگه ماند روی میز و منگنه هم همانجا جا خوش کرد! یعنی رسما دو تا برگه ی ول روی هوا داشتیم و یک برگه که رویش یک منگنه همانجور مانده برای خودش! اولش فکر کردم این فقط شاهکار خودم است و کلی توی ذهنم شرمنده بودم از این حرکت. بعد دیدم که نه بابا! کار همه زار است! همه وقتی داشتند آن دو تا برگه ی ول را می دادند به مراقب ها هی یک جمله را هم اتچ می کردند بهش: «منگنه ش کنده شده! منگنه شون کنید خودتون!». یکی نبود به ما بگوید خب شاهکارها! باید سوال ها را پشت و رو می کردید و آن یک برگه ی تشریحی را از این دو تا برگه جدا می کردید! نه اینکه اینها را از آن!

اینجا بود که با خودم همان سر جلسه فکر کردم این است تفاوتی که ذهن بچه های علوم انسانی دارد با ذهن بچه های غیرعلوم انسانی. تفاوتی که به ضرس قاطع می توانم بگویم مقدار بسیار زیااااااااااادی ش در ابتدا وجود نداشته و در اثر گذشت زمان و با ارائه و خواندن درس های کاملا متفاوت ایجاد شده... و بعدش هم با خودم گفتم: لامصب ها! حالا دو تا برگه و یک منگنه دلیل می شود که هی بنشینید پشت سر ما حرف بزنید!؟! «بر ما ببخشایید»!!

جدی من اینجوری و در سکانس به این ریزی، تفاوت ذهن ها را درست تر می توانم بفهمم و قبول کنم تا اینکه هی و هی یک چیزهای تکرارشونده پشت سرم و احیانا در گوشم تکرار بشود.

4- آن زمان ها که خط دائم داشتم وقتی قبضش می آمد رسما قبض روح می شدم! مثلا یک بارش را یادم است که پنجاه هزار تومن آمده بود! آن موقع ها پنجاه هزار تومن خیلی پول بود! آن هم برای یک بچه دبیرستانی. بالاخره این قبض روحی را بر خودم حرام کردم و خطم را فروختم و خط اعتباری گرفتم. مشهور است که خط اعتباری یک خوبی دارد و آن هم این است که وسط مکالمه یکهو بوق بوق؟! نه! خوبی اش این است که اگر با 142 رمز را وارد کنی جایزه می دهد جدیدا؟! نه! خوبی اش این است که سر ماه قبض نمی آید جلوی در خانه. قبض روح نمی شوی! همین.

عذاب را خُرد کردن. این است علت شهرت خط اعتباری. و الا خیلی از ماها در ماه خیلی بیشتر از پنجاه هزار تومان و این حرف ها پول شارژ می دهیم.

خب چه ربطی داشت الان؟!

صبر کن! دارم می گویم! :

یکی خط دائم دارد و می داند که عذابش را باید یکجا بکشد. یکی خط اعتباری دارد و خردخرد عذاب می کشد. اما بدبخت کسی ست که خطش همزمان هم دائمی باشد هم اعتباری! فکر می کنی در عالم واقع چنین چیزی وجود ندارد؟؟؟ هه! پس هنوز «عذاب» را فهم نکرده ای... همین. چیز بیشتری نمی گویم... مولوی می داند من این مثال ها را برای چی می زنم... به اندازه ی شش هزار بیت و کل فیه ما فیه می داند...

5- دارم می روم لای کتاب ها و لذت محضی که به آدم می دهند... هیچ چیز، دقیقا هیچ چیز، این لذت را به آدم نمی دهد که توی تخت یک کتاب خوب را شروع کنی به خواندن...

6- بله، من یک استعداد درخشانم و باید پول هم بریزم به حساب دولت، به جای اینکه دولت پول بریزد به حساب من. امروز صبح زنگ زدند گفتند فلان مقدار پول بریز و از آنجایی که تازه از خواب بیدار شده بودم انگار ماست توی دهانم مایه کرده باشند یک کلمه نپرسیدم: واسه چی؟؟؟ خوب است همین دیروز داشتم می گفتم می خواهم تا جایی که می توانم بهتان تجاوز کنم! حالا قلب شده دعوا؟! باز خدا را شکر مبلغی که بخشنامه کرده اند بسیار ناچیز است. و الا کمرم زیر بار این تجاوز شوم خرد می شد.

7-در رفتن سم از بدن، گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 16:18 نويسنده زهرا رجایی

زِکی گویان به «زبان» و «زمان»

نه اینکه از نظریات جامعه شناسان جنایی عزیز و به خصوص آقای «ژان میشل بست» در آن سکانس که از تاثیر مستقیم «زبان» روی یک گوگولی معصومی که به دنیا آمده و بعد تحت شرایطی که دقیقا موازی با «زبان» و متوالی آن است (و اصلا هم شبیه به یک مدار الکتریکی نیست)، تبدیل می شود به «قوچ قربانی» دولتمردان، لذت نبرده باشم، اما اما اما لذت اصلی را جایی می برم که آقا و مولایم «امیرعباس» نصفه شب از خواب می پرد/ بیدار می شود و با بی زبانی مطلق که نه، با نیمه بی زبانی تصمیم می گیرد که گند بزند به تمام برنامه ریزی هایی یک انسان که در طبقه ی بالای همین از خواب پریدن/ بیدار شدن او در پی تنظیم «زمان» خویشتن و تاثیر مستقیم آن بر خونی ِ کاسه ی چشمانش می باشد. (و ایضا جابجا کردن مصرع «سر نیست! جایش روی بالش درد مانده» روی اصطکاک دار ترین حالت زمان.)

نکته ی قابل توجه در اینجور سکانس ها این است که انسان نمی تواند و واقعا نمی تواند تشخیص بدهد که صدا او را بیدار کرده یا اینکه بیدار شده و بعد صدا را شنیده. بله، فکر کنم در داستان عظیم الشان«ناف» نوشته ی «احمد ابراهیمی» بود که چنین چیزی را می خواندم. که آیا وقتی بیدار می شویم تحت تاثیر آن صداهای اطراف بوده(به خصوص وقتی صدایی بلند و یکدفعه ای باشد) یا اینکه ما بیدار شده ایم و از آن سپس صداها را داریم می شنویم. شاید هم در این داستان نبوده و در جای دیگری بوده. شاید هم اصلا چنین چیزی توی این داستان نبوده و من برداشت خودم را موسعانه بسط داده و نوشته ام. از این سپس من و رندی و وضع بی خبری!

پانوشت: ای مفهوم بزرگ و شریف «خانواده»، سلام مرا از این دورهای دور و نزدیک های نزدیک و از نقطه به نقطه ی مابین مفهوم شریف «دور» و «نزدیک» بپذیر!

پانوشت: تصور کن ساعتی داشته باشی که هی می روی روی آلارم و تنظیمش می کنی روی مثلا 8 و 11 دقیقه و اصلا نه، خیلی متنبهانه روی 8 و 12 دقیقه، و بعد همین که سرت را می گذاری روی بالش و محض شک اند چک(shak & check) می روی روی آلارم و می بینی اِ! این چرا تنظیم شده روی مثلا 5 و 55 دقیقه!؟ و بعد دوباره تنظیم می کنی روی ساعتی و بعد دوباره محض ری شک اند چک (Reshak & check) می روی روی آلارم و می بینی اِ! و به قول مولوی: و هکذا!

یا حتی در حالت تکیملی و توسعه یافته تر آن: آلارم ظاهرا روی ساعت تنظیمی تو ثابت است، اما (به قول «زهره» از قول فکر کنم «علی پروین») همینجور «علیصغری»(علی اصغری) برای خودش یک تایم دیگری زنگ می زند و همینجوووور برای خودش خوش و مست و ملنگ و عاشق است. خب مسلما این ساعت را باید کوبید بر دیوار! (به همان شدتی که وقتی حدیثی منتسب به معصوم اما با مفاد قرآن در تعارض یا تزاحم باشد باید آن را کوفاند به دیوار!). یا به قول «فاطمه» که تکه کلام محبوب «الیوم!» را از آن گرفته ام: «الیوم!» همه ی ساعت ها را باید کوبید به دیوار! (فتوای تحریم ساعت های عاشق، حداقل تا وقتی که ساعت های منظم تر و حرف گوش تری از انگلیس و سایر بلاد کفر برسد به قل قل قل قلیان هایمان)

حالا همه ی اینها را گفتم که در توضیح پدیده ی «خروس» بکوشم. خروس یک چنین موجودی ست. موجودی که کلا هروقت دلش می خواهد زنگ می زند. موجودی که اگر در ید من بود از نوعی فلفل تنظیم کننده استفاده می کردم و اندکی از آن را شب به شب می ریختم توی حلقش که دقیقا راس ساعتی که من دلم بخواهد قوقولی قو قو، نه هر ساعتی که خودش یا خدای خودش یا پیامبر خدای خودش می خواهد. و یاد شعر عزیز قدیمی ام می افتم، که فکر کنم اینجوری بود که می گفت: «هشتاد تا خروس بدون قو/ با بیست تا خروس بدون لی...»

و یاد هیچ خاطره ای و صدایی نمی افتم و صبور، سنگین، سرگردان به خودم فرمان ایست می دهم و می روم که نمازمرا بخوانم. که شمشیرترین دولبه ی تاریخ است نماز صبح.

6 و 49 دقیقه ی صبح. 23 دی ماه سنه ی 1393. یا صاحب مواهب السنیه!

پانوشت بعد از نماز:

اگر جراتش را داشتم مثل «براتیگان» یک خروس را بغل می کردم و می گفتم عکسم را بگیرند. بعد چاپش می کردم و می زدم به دیوار اتاقم. که اتفاقا دیشب داشتم فکر می کردم چقدر خالی ست. حیف که جراتش را ندارم. نه جرات عکس گرفتن با خروس در بغل. نه جرات عکس گرفتن با گربه در بغل. نه جرات عبور کردن از بغل گربه. و از همه ی جرات ها نداشته تر، شعر یک بیتی قدیمی ام:

روی در کمد که نچسبیده هیچ چیز

چسبیده به لباس خودش آدمی مریض

پانوشت: آیه ی آخر سوره ی کهف هم نافع است!

به قول «مهران مدیری»: و دیگر هیچ!

راستی! این سریال جدید مهران مدیری که قرار بود از تلویزیون پخش شود به زودی، کووش؟؟ گاهی وقت ها فکر می کنم من از دولت چه می خواهم جز اجازه به مهران مدیری که دوباره بیاید توی تلویزیون و بابا بتواند بخندد!!

و یادم می افتد که همین اواخر به دوستی قدیمی گفتم: فعلا که بزرگترین تجاوزی که ما می تونیم به دولت بکنیم اینه که دانشگاه دولتی قبول شیم! و او هم در جواب من گفت: پس تو تصمیم گرفتی به تجاوز؟ من تصمیمم به فرار از دولته!

پانوشت: و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 7:17 نويسنده زهرا رجایی |

 

1- انسان قطب زی بعد از مدتی قادر خواهد بود در منطقه ی استوایی هم زندگی نماید. (علم)

2- پزشکی را می شناسم که (اگر راست گفته باشد) در انتخابات ریاست جمهوری اخیر به جناب آقای غرضی رای داده.

3- «الهام چرخنده» نام خانوادگی اش را به «زهرایی» تغییر داده. و من بعد از خواندن این یک خط به این فکر میکنم که کی بیشتر از همه مرا صدا می کرد و می کند «زهرایی»؟ حتی هنوز. به این فکر می کنم که وای خدا اگر فامیلم «زهرایی» بود چه فاجعه ای می شد: «زهرا زهرایی». احتمالا در آن صورت اسمم را می رفتم می گذاشتم رجا. بعد اسمم اسم دختر نبود، اسم قطار بود. به این فکر می کنم که «الهام زهرایی» تا دیروز مگر در بلاد کفر می زیسته و این «زهرایی» شدن چگونه یکدفعه به او «الهام» شده و بعد فلش بک می خورم توی یک اس ام اسی که هنوز توی سیو مسیجم هست و بعد فکر می کنم به من چه، هر کسی مسیر خودش را دارد... به این فکر می کنم: «نه غمگینم، نه در وجودم شادی ست/ نه محصورم، نه میل به آزادی ست/ چرخیدن و چرخیدن تا... چرخیدن!/ این شیوه ی آسیاب های بادی ست»

...

4- و برعکس. (علم)

 

+ تاريخ شنبه بیستم دی 1393ساعت 14:34 نويسنده زهرا رجایی

 

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد 

 

 (زهرا بنت محمد)

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 18:34 نويسنده زهرا رجایی

 

دلم برای خودم تنگ شده و دارم فایل های وردم را می خوانم و می رسم به این. من به هیچ کجایش کار ندارم. رسما هیچ کجا. فقط یکی به من بگوید آن 9 بهمن 93 آن پایین چه می گوید دقیقا؟! هنوز که هنوز است 9 بهمن 93 نرسیده و من قشنگ یادم است که این متن را خیلی وقت پیش یک نصفه شبی نوشتم. پس این 9 بهمن 93 چه جور حواس پرتی متقنی ست آن پایین؟!

 

«ده دقیقه»

با رنگ و وارنگی ِ بی سابقه. که مرا یاد ایام فوتوشاپ باز بودنم انداخت. و بعد دیگر هیچی. نه. آن سالن و آن چشمهای عسلی ترسناک نه. یاد هیچی. جدا می گویم. هیچی.

پس چرا یادم نیست چی می خواستم بگویم؟ تمرکزم کجاست؟

هان. ادامه اش بود. که الان حتی برنامه اش را هم ندارم روی دسکتاپ. شاید آن گوشه موشه ها جایی وجود داشته باشد. ولی مشهود نه.

مثل جرائم مشهود؟

نه.

مثل بیمارستان شهید بهشتی قم؟

نه.

مثل اشک توی چشم؟

نه.

مثل هیدن؟

نه.

مثل آی کن سی د ِ استورم؟

نه.

بجنب. وقت نداری. ده دقیقه. که دو دقیقه اش رفته. حداقل.

از سری «بگذار بگویم»ها. که قبل یا بعد از «مقالات» است.

بگذار بگویم:

دلم رابطه ای (/ ارتباطی/ هر کلمه ی دیگری که دارد و منظورم نوع خاصی ش نیست) می خواهد که ته انقطاع منقطعش بوس نباشد، شب بخیر نباشد، مواظب خودت باش نباشد،

خب. ظاهرا ده دقیقه ام تمام شده.

اما من استوارم در «بگذار بگویم» ها. ادامه می دهم:

از این لوس بازی های متاخرتر نباشد. هیچی نباشد. حتی «کاری نداری؟ خدافظ»های خودمان هم نباشد، حتی ورژن منحصر به فرد نیلویی اش. که نمی نویسم. که فقط یک کروشه ی باز و بسته و یک کلمه ی تویش از بقیه خاص اش می کند.

می گویم «ورژن» و باز دلم فوتوشاپی ست. ممکن است فوتوشاپ دلش برایم تنگ شده باشد که اینقدر خودش را به یاد من می اندازد امشب. با هر کاری که از دستش برمی آید. و آنقدر دلم «کثیر» و سرم گیج است که مطمئنم اگر فوتوشاپ هم ابزارش را داشت، اگر حتی همین امشب که اینقدر ظاهرا دلتنگ هم هستیم می رفتم نصبش می کردم یا سرچش می کردم و می آوردمش روو، و تا صبح هم که با هم ور می رفتیم، و نورون هایمان منفجر می شد از تکرار لذت های قدیمی نوجوانانه ی ورژنانه ی مسخره مان، باز هم ته تهش که می خواستیم برویم بگیریم بخوابیم یک چیزی می گفتیم در فحوای بوس. یا شب بخیر. یا از این چیزها. خب لامصب تو دیگر چرا؟

می دانی؟ یکی ایده آل گرایی اش را از دست می دهد و به چیز نازل تری در همان کانتکست تن می دهد. یکی هم در یک کانتکست دیگر. یا اصلا در کانتکست دیگری، ایده آل گرا می شود. اما یکی ایده آل گرایی اش را از دست می دهد و فکر می کند که به چیز نازل تری در همان کانتکست تن داده. ولی می بیند که نه! به چیز «یافت می نشود» تری از همان کانتکست تن داده. من «شمس» می خواستم و این روزها فکر می کنم دارم آرام آرام شمس نخواه می شوم و یا حداقل از شمس خواهی ام کم می شود و حالا، همین حالا، رابطه ای می خواهم که در نهایت کلامی بودنش، انقطاع منقطعش بوس و شب بخیر و... نباشد. و این چه جور از دست دادنی ست؟ کدام ایده آل را کنار گذاشته این آدم؟ این آدم فقط ایده آل گرا تر شده! همین.

 

خسته ام. می خواستم این متن را بگذارم روی وبلاگ. اما نمی گذارم. از چند خط آخر تصمیم گرفتم به نگذاشتن

1 و 12 بامداد. 9 بهمن 93. جمعه

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 14:18 نويسنده زهرا رجایی |

 

saat 5'i sabahın
birazdan uyanacak gencecik dimağlar
sabahın köründe
gençliklerini körelten 
allahın belası bir sınava girecekler
allahın belası bir sınava girecekler
allahın belası bir sınava girecekler
allahın belası bir sınava girecekler
allahın belası bir sınava girecekler
allahın belası bir sınava girecekler
allahın belası bir sınava girecekler

این یعنی:

ساعت ۵صبح
کمی بعد بیدار خواهد شد اذهان جوان
صبح کله ی سحر
کورکننده ی جوانی شان
یک امتحان لعنتی دارند
یک امتحان لعنتی
یک امتحان لعنتی
یک امتحان لعنتی
یک امتحان لعنتی
یک امتحان لعنتی...

به ترجمه ی «آیدین ضیایی».

و به ترجمه ی خدابیامرز «ساناز بهشتی» یعنی:

درس خواندن چقدر غمگین است...

و به ترجمه ی «زهرا رجایی» یعنی شعر قدیمی ِ کذایی ِ معروف ِ :

کون گشادم

و دل تنگ

نتیجه ی هر دو یکی ست:

درس نخواندن.

 

پانوشت: آن خارجی های آن بالا به زبان ترکی ست! از «احمد واقیف».

پانوشت: من این نه این شاعر را می شناسم نه ترکی داخل ایران خودمان را بلدم چه برسد به ترکی ترکیه ای!! اگر با هم فرق هم داشته باشند و من این را هم نمی دانم. برای همین حتی نمی دانم ترجمه دقیقا همین را می خواهد بگوید!؟ یعنی منظورش امتحان واقعی ست؟! مگر چیز دیگری هم می تواند هست؟! که کورکننده ی جوانی باشد!

پانوشت: از شاعرها لاکتاب ها شاعرترینانند و از امتحان ها اوپن بوک ها سخت ترینان!! استادی که اوپن بوک و جزوه و همممه چی سوال طرح می کند یعنی رسما می خواهد هیچکس هیچ جوره نتواند به سوال جواب بدهد. اینها از معدود نتایج به دردبخوری ست که می توانم به نوه نتیجه هایم انتقالشان بدهم.

پانوشت: یک وقت توهین به بعضی شاعران و بعضی نشرها نشود!! من الان کلا بی منظور گفتم و اگر اشتباه نکنم این تعبیر «لاکتاب» از ... نمی دانم کی بود! و دقیقا او گفته بود که لاکتاب ها شاعرترین ها هستند. نه من. من اینقدر متواضعم که اگر روزی کتابم را چاپ کنم به خودم این اجازه را می دهم که چنین چیزی را بگویم. و تا آن روز می گویم که کتاب دارها شاعرترینانند.

پانوشت: راستی حالا که حرف به اینجا رسید بگویم که به زودی کتاب «سپهر عموزاده» رفیق خوب شاعرم می آید بیرون. توی همین دی ماه احتمالا. ان شاء الله که شروع کتابی خیلی خوب و مبارکی برای شاعرتر شدن همواره اش باشد، و کتابش حس لاکتابی اش را دهم درصدی مخدوش نکند! که می دانم نمی کند.

پانوشت: چقدر دوست داشتم شعر شعوردارتر از این حرف ها بود و در روزها و شب های امتحان دست از سر آدم برمی داشت. آن هم نه با غر و دلخوری! خیلی مهربان یک گوشه می نشست و با خودش... به قول «محمد حسینی مقدم»: اندوه چه بچه های نازی دارد!

پانوشت: بس است! در همه دنیا بس است! در من

پانوشت: Bath!

 

+ تاريخ سه شنبه نهم دی 1393ساعت 1:36 نويسنده زهرا رجایی |

 

با عشق و نکبت... تقدیم به تویی که عدد 5 را به من داده ای! نه به معنای Give me five! نه به معنای آن مصرعم که می گوید «دو عدد 5 که برعکس کنی در گوشم»! نه به معنای 5 محبوب شاعرها! فقط و فقط به معنایی که خودت نـ/می دانی! و حتی من هم نمی دانم! فقط می دانم این چیزمیزها نیست! و در پی تاویلش هم نیستم!

(راستی! می دانی که تا دیروز حتی فکرش را هم نمی کردم که روزی توی یک شعر از کلمه ی «بانو» استفاده کنم! اما حالا می بینم که این ناپرهیزی را کرده ام و استثنائا این یک جا بدم نیامده ازش! اما تو اگر دوست نداشتی به جای «بانو» اسمت را بگذار و بخوان!)

 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟

(فروغ فرخزاد)

 

از دست نده خودت رو! بانو

اون روزا میان! شاید به زودی!

من زیر سِرُم به فکر عشقم

تو زیر هزار لایه کبودی

 

از دست نده خودت رو! شاید

یه دشت وسیع سبز مونده

شیش دفتر مثنوی رو بستیم...

یه روزنه بازه! نبض مونده!

شاید نمیاد به هر دو تامون

توو خونه ی عشق و غم کنیزی!

دارم میرم از دست ِ طبیبم!!

تو پشت سر من آب می ریزی!

داری میری از دست کسی که

سیگارو به دستای تو دوخته!

پک می زنی و خیلی عمیقی

تا عکس «بوگارت» با تو سوخته!

 

تا پلّه ی چندمو که میری

پاگرد نمی بینی! عجیبه!

یک ساعت و روز خوش نداری

خوشبختی تو خیلی غریبه؛

شیرازو توو دست راست شل کن!

توو دست چپت قونیه قبضه!

من سعدی و مولوی رو حفظم

.

.

.

تبریز!!

چیه؟!

بازی نبضه!

خورشیدو نمیشه قایمش کرد!

یا ترجمه کرد شمسو خورشید!!

این بازی گل یا پوچه یا مرگ؟

یا زندگی با یه مشت تردید؟

 

شکلای جدید صبر مونده

از کنده شدن دستاتو وا کن!

تو خونه ی بااااااااد مهریه ت بود!

این خونه رو بیمه ی صبا کن!

 

عشقه که به تو نیاز داره

اغراق نمی کنم! می دونی

این نامه رو قرن هفت، زهرا

توو گریه نوشته و می خونی...

عشقه که به تو نیاز داره

تاکید نمی کنم! می دونی!

 

+ تاريخ شنبه ششم دی 1393ساعت 10:43 نويسنده زهرا رجایی |

 

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

(فروغ فرخزاد)

 

غم، آخرین صدای صداها

ناقوس ِ بی شعار کلیسا

ترسیدن از عبارت «ترسا»

یا ویژه نامه ای ست پس از مرگ

 

غم، «تکتم» است، اسم زنی شاد

عضوی ست در گروه «لب آزاد!»

یک جاده مه به سمت «مهاباد»

یا هر ادامه ای ست پس از مرگ

 

غم، ماشه ای ست قبل چکاندن

روفرشی ای ست بعد تکاندن

رمز فقیه فیک نماندن

زیر عمامه ای ست پس از مرگ

 

غم، بچه ای همیشه بزرگ است

شب ها صدای زوزه ی گرگ است

یا کل کل پیانو و اُرگ است

یا کیک خامه ای ست پس از مرگ

 

غم قاطی است! مثل همین شعر

تنها خدای روی زمین شعر

روی لباس عالم دین شعر

باید نوشت و پشت به غم کرد!

 

پانوشت:

این پست را رسما برای خاطر «اشرف گیلانی» گذاشتم. اشرفی که ظاهرا سال هاست شعر همه ی آدمها را می خواند و معمولا یک تکه از شعر هر کس را برایش کامنت می گذارد(که معمولا این یک تکه خیلی هم کوتاه است). که یعنی احتمالا نظرش روی آنجاست و آنجا را بیشتر دوست دارد یا حتی ندارد یا چی! خلاصه اینکه این شعر را به خاطر اشرف عزیز گذاشتم که همیشه همه ی آدم ها را می خواند(و ابراز هم می کند این خواندن را)، چه وبلاگ چه فیس بوک و چه هر جا. روی پست قبل برایم نوشته «شعر جدید بذار من که می خونم»، و من هم با این پست و این پانوشت خیلی محکم گفته ام چشم!

پانوشت:

آدمهایی که هنوز اینجا را می خوانید و حتی بعضا با اینکه خواننده ی تازه یا اتفاقی هستید آن گوشه ی وبلاگ را هم می خوانید و قوانین سخت و سمج خودساخته ی این وبلاگ را... نه! رسما دیگر کامنت خصوصی و عمومی فرقی نمی کند. وقتی که مدتهاست هیچ کامنتی تایید نمی شود و فعلا هم بنا بر همین است. کلا ممنونم که می خوانید.

از فحش دهندگان هم ممنونم که تقریبا مرا به حال خودم رها کرده اند(مثل خدا وقتی که از یک جایی به بعد دیگر هدایت نمی کند بعضی بندگانش را!). ظاهرا آن موقع ها فحش را می داده اند که تایید شوند و بحثی چیزی در کامنتدانی پیش بیاید و... کلا با حربه ی تایید نکردن کامنت ها خیلی نتایج روان شناسانه ای به دست آورده ام...

پانوشت: این هم یک بیت عالی زیرخاکی! از قصیده ای از فرخی سیستانی:

«جدایی گمان برده بودم ولیکن/ نه چندان که یکسو نهی آشنایی».

دو بیت بالاترش هم خیلی خوب است!

 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 13:56 نويسنده زهرا رجایی |

 

1-

من و تو و امام رضا و شمس و همه مون می دانستیم که زهر است و چشیدیم...

و در گوشم می گویی دانستن ِ ظلوما جهولانه چه فرقی دارد با ندانستن؟ و با صدای شاملو در گوشم ادامه می دهی: ندانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون...

(و من توی پرانتز فکر می کنم که ورژن «ندانستم» اش را بیشتر دوست دارم یا «چه دانستم» اش را؟ و آیا شاملو کدامش را خوانده؟

اِ پس تو چطور با صدای شاملو در گوشم شروع می کنی به خواندن؟ همین اول بیت هم که هست! پس چه جوری می توانی شروع کنی اصلا؟ وقتی من واقعا در «شک» هستم! 50-50 مطلق!)

و به صدایت گوش نمی دهم و ضرب می گیرم جمله ام را:

من و تو و امام رضا و شمس و همه مون می دانستیم که زهر است و چشیدیم...

من و تو و امام رضا و شمس و همه مون می دانستیم که زهر است و چشیدیم...

من و تو و امام رضا و شمس و همه مون می دانستیم که زهر است و چشیدیم...

زیمباوه، زالو، ز ِ ... زمین! ز ِ ... ضرب می گیرم!

زهرا و کی؟

2-

- صحبتی نِدِرِن؟

: نه.

3-

صفر دارد می رود و... (بله! صَفـَر! ماه صفر!) من می توانم به خودم اینجوری بگویم که زهرا! دارد ربیع الاول می آید و به به، چقدر قشنگ است که یک ربیع الثانی هم در پی اش هست و به به، تولد مولوی هم که در ربیع الاول است و به به، می توانی با این حربه بهارت را سه ماه به جلو بیاندازی و منتظر بهار واقعی نباشی و اصلا بهار واقعی یعنی چه؟

اولین سالی ست که می توانم این جمله ها را بنویسم و به ماه های قمری حتی در همین حد متوجه باشم. اما اما اما در همین اولین سال من چطور می توانم نگاهم را از ماه های شمسی بردارم و زووم کنم روی ماه های قمری؟ حتی اگر روانشناسم این دستور را بهم داده باشد و حتی اگر حواسش نباشد که اتفاقا نگاه به ماه مجنون تر می کند آدم را افسانه وار! اینجا این افسانه وار مفعول مطلق نوعی است! و روانشناسم حواسش به همه ی لایه های ذهنی من هست؟ آیا آن شعر شیمبورسکا را نـ/خوانده؟ چطور می توانم بگویم صفر دارد می رود و دیگر روزی ده بار نخوانم «یا عزیز یا عزیز یا عزیز» و بعد شعر فروغ را از توی ذهنم بردارم و چرا؟ چطور می توانم به «داری به روز هیچم دی فکر می کنی/ روزی که احتمالا... هی فکر می کنی!» فکر نکنم و چرا؟

بله، بله، این دومین سال است که واقعا و حقیقتا منتظر بهارم و نمی دانستم که روزی اینقدر منتظر می شوم یا اینقدر شاعر یا اینقدر خز. همیشه فکر می کردم که ایش! آنهایی که هی و هی اذعان می کنند منتظر بهارند چه جور آدم هایی هستند؟ حالا خودم از آن آدم ها هستم و این ربطی به استرس ها و فوبیاها و خاطرات تلخ روزهای سرد و همه چیزم دارد و من با روانشناسم خیلی زیاد مراوده دارم. اما فقط استرس ها و فوبیاها و خاطرات تلخ و اینها نیستند. فقط «و ضاقت الارض...»ی که نصفه شب وسط تب می فرستم نیست. فقط...

در گوشم می گویی خب بس کن! اینهمه را نساز و با چند تا فلش به سمت مرکز صفحه که با رنگ سبز نوشته «بی خیال»، حرکت کن! و من صدایت را به رسمیت تر از ابتدای ابتدا می شناسم و می گویم: بعد از آن اولین تپش (عاشقانه ی) قلب... بقیه اش همه اش ساختن است... همه اش. تو که این را می دانی چه کار داری به کار من؟ که دقیقا همه چیز مثل احراز حیات جنین است در بحث ارث و وصیت و وقف و هر چی. که فقط اولین نفس کشیدنش مهم است! اگرچه فورا پس از تولد بمیرد!

در گوشم عکس را آپلود می کنی و می گذاری روی صفحه و دیگر چیزی نمی نویسی و آخر پست است و حتی آخرین پست است، اما من ادامه می دهم:

4-

برای اینکه روابط تار عنکبوتی حسابی تکمیل شود و برای اینکه حسابی حسابی حسابی بی کلمه بمانم، دهانم هم اد همین الان در همین دقایق باید تلخ باشد. در اثر خوردن سه تا لیمو. که توی دهانم تبدیل به زهر شده. لیمو پدیده ی موفقی مثل پیاز نیست و حتی اگر تند و بی لحظه ای تعلل بخوری اش ته تهش آب دهانت را تبدیل می کند به زهر.

به آب توی دهانت که قورت داده شدم

ادامه دادن ِ لب با ادامه دادن ِ لب

5-

و اصطبر علی تبر ٍ مرطوب!

6-

نون و پنیر و شلغم/ هر چیز نو توو حلقم!!!!!

این شلغم های الان هم لینک مومنانه ای ست به کشف چند سال پیش، توی آن اتاق محبوبم... و همچنین

- صحبتی نِدِرِن؟

: نه

7- می خواستم شعر جدید هم بگذارم. حداقل برای کسانی که دیگر نمی توانند بگوشند شعرهایم را... اما نمی گذارم.

8-

 

+ تاريخ سه شنبه دوم دی 1393ساعت 16:37 نويسنده زهرا رجایی |