X
تبلیغات
سگ لرزه های یک شک
صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

«...

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او  و ثانیه ها روی نور می  خوابند

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود

...»


+ تاريخ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 16:42 نويسنده زهرا رجایی


یک شب از شب های تعطیلات عید همین امسال است. نصفه شب است. مسلما مثل همیشه دارم فکر می کنم. ولی احتمالا بیشتر از همیشه است. همه رفته اند بالا برای خداحافظی. من روی مبل نزدیک تلویزیون نشسته ام و ز روی مبل بغلی. و دارد... چراغ ها خاموش است. و فقط چراغ اتاق روشن است. که از لای آن نور می آید. یکدفعه خیلی جدی بهش می گویم: «توو گرما ننویس». و چون به حرفم گوش نمی دهد دوباره می گویم: «توو گرما ننویس».
بعد یکدفعه به خودم می آیم و می فهمم که اوه! پس بگو چرا به حرفم گوش نمی دهد! و یک طوری هم نگاهم می کند! انگار که حس می کند نمی شنود چه می گویم. رمزگشایی این صحنه کار چندان سختی نیست، کافی ست دوربین روی دست مضطرب را یک ثانیه ببری روی دستان ز، و ببینی که دارد بافتنی می کند. و من منظورم از هر دو بار ادای جمله ی «توو گرما ننویس»، «توو تاریکی نباف» بوده است!

یک روز یا شب از تعطیلات عید همین امسال است. نشسته ام روی مبل (البته مسلما استقرای خیلی ناقصی بیش نیست اگر نتیجه بگیری که توی عید کلا کارم روی مبل نشستن بود!). م می آید پایین. نمی دانم چه کار دارد. من که حتی به جا نمی آورمش از کجا بدانم که چه کار دارد! توی چهارچوب در ایستاده است. و دارد با ملت حرف می زند و کارش را می گوید. و من برای چند ثانیه، واقعا چند ثانیه، نمی فهمم که این آدم کیست! زل زده ام بهش و هی زور می زنم که بفهمم کیست! قیافه اش خیلی آشناست ولی نمی دانم کیست. آدمی که 22 سال است که برادرم است را نمی شناسم! حتی تو بگو فقط برای چند ثانیه. حتی در بدترین و فکری ترین روزها...

یک شب از تعطیلات عید همین امسال است. دارم ظرف های شام را می شورم (از من نخواه که بگویم «می شویم»! «شوییدن» را اگر یک مصدر جعلی کهن فاخر! به حساب آوریم یعنی داشتم ظرف های شام را «شوهر می کردم»!!!) (دیدی که همیشه هم روی مبل نبودم!). بعد آخرش می خواهم ظرف ها را جا به جا کنم که... یک دسته از قاشق و چنگال ها با یک کارد. تیزترین و کاربردی ترین کارد فعلی مان. لای همند. نگاه می کنم به کارد. و اول از همه می خواهم آن را بردارم. چون گنده ترین چیزها را اول جدا می کردم آن شب ها. نگاه می کنم به کارد. و قشنگ، خیلی ناز و عزیز، دستم را حلقه می کنم دورش! یعنی تیغه اش را می گیرم به جای اینکه دسته اش را. و تازه خیلی هم سفت تیغه اش را در دست می گیرم. خون فوران می زند. رگ یا رگ هایی بریده. خون. خووون. به خودم می آیم و می بینم که همه ی اینها هشدار مغزم بوده. بعد از اینکه بعد از فرمان اولیه اش مبنی بر اینکه «تیغه اش را بگیر! تیغه اش را سفت بگیر! همیشه همین کار را می کنی زهرا»، متوجه شده که یک جای کار می لنگد و فوری فرمانش را تصحیح کرده! (کاش می شد آرای همه پرسی را هم تصحیح کرد. گاهی به مردم برمی خورد که بگویی انتخاب، چیزی در حد «سهو قلم» بوده است. می دانی؟ همین مردم ناراضی توی تاکسی را می گویم، نه بیشتر.)

یک شب یا روز از تعطیلات عید همین امسال نیست. تعطیلات تمام شده. برای بیان حرفم باید لینک شوم به یک نوشته از «پریشب»(هم پریشب ِ واقعی، هم مجازی). که توی ورد نوشته ام. توی پرانتز بهش لینک می شوم:
(کاش آدم همانطوری که طلبیده می شد به مشهد امام رضا، طلبیده می شد به قله ی یک کوه. کاش همانطوری که نیازش به گم شدن وسط جمعیت و دعاها و صداها و ناله ها و ضجه ها درک می شد، نیازش به نوک نوک تنهایی یک کوه هم فهمیده می شد. کاش همانطوری که اگر لب از لب باز کنی برای مشهد رفتن، امام رضا و دانشگاه و خواهر و خاله و دایی و حتی اشرف خانم مهربانانه گسیل می شوند برای پذیرفتنت، کسی هم بود که مرا بالای یک کوه تنها بپذیرد. بدون هیچ آدم دیگری. یک رزویشن اساسی. کسی بود که دستم را می گرفت و مواظب چسب کفش سمت راست لعنتی ام هم بود که هی باز نشود و بعد مرا می برد بالا. آن بالای بالا. با هم حرف نمی زدیم. هیچ چیز تلخ و شیرین دل خون کنی نمی گفت. هیچ خاطره ای تعریف نمی کرد. از هیچ برهه ای. از هیچ سری ای. از هیچ اس ام اسی. از هیچ چیز. حتی شعر نمی خواندیم. ساکت ساکت بودیم. حتی «سر» نمی گفتیم. حتی اصلا الان به ذهنم رسید که کفش مناسب ترتر می پوشم، که نخواهد مواظب چسب کفشم باشد. که هر بار که خم شوم ببندمش معذب شوم که الان معذب می شود که شاید من الان دارم فکرهای بدی درموردش می کنم.

تا قبل از این مدت «اخیر»، تنها چیزی که از بهشت خدا می خواستم، یعنی تنها چیزی که بهش فکر کرده بودم و دیده بودم که مطلوب واقعی دلم است، یک درخت گلابی عالی بود. گلابی های زرد شفاف خوب عالی. با یک رودخانه کنارش. من زیر سایه اش می نشستم و هیچ فکری توی سرم نبود. هیچ کس هم مزاحمم نمی شد. حتی معشوقم. چون همیشه حس می کردم وقتی معشوق کنار آدم بنشیند حتی حالی که یک درخت گلابی اصیل به آدم می دهد، فرق می کند. یک جور دیگر می شود. اما حالا از بهشت همین کوه فوق الذکر و به معنای واقعی کلمه «اخیر»الذکر را هم می خواهم.

حالم بد است)
خب توی ذهنم این تصمیم را می گیرم: «سه روز که اونجا ام رو روزه می گیرم. پنهانی. اگه کسی ازم پرسید که چرا چیزی نمی خوری؟ هر چیزی میگم جز اینکه روزه م. پنهانی روزه می گیرم. مثل ابراهیم ادهم که شمس بهم گفت. که اولش بهم طعن زد که "کرمکی که بر سرگین می جنبد" و بعدش هم بهم گفت به همین راحتی دلتنگ نشو، ابراهیم ادهم همه ی درا رو می زد، همه ی همه ی درا رو، بعد دلتنگ می شد. روزه می گیرم. بعد با حال خراب و هرچه متقرب تر دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم که همه چی خوب شه. دعا می کنم که...»
و بعد یک ده هزارم درصد هم توی ذهنم و تصمیمم نمی آید که آخر ای ابراهیم ادهم! مگر توی سفر ِ کمتر از ده روز می شود روزه گرفت؟! آخر تویی که «همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت» را برای تو گفته اند، دیگر چرا؟ تویی که «شرح لمعه» باب های سخت ترترتر را پاس کرده ای دیگر چرا؟
چرا؟ چرا ندارد. اصلا توی ذهنم نبود خب. اصلا. معدوم بالفطره که می گویند همین است دیگر.

نتیجه گیری 4 ماجرای فوق الذکر:

نمی دانم از دکارت بود یا کی. اما خیلی سال است که جمله ای خوانده ام در این مضمون: «زمانی که متوجه (می)شدم ذهنم تا چه اندازه مستعد خطاست، در شگفت (می)شدم!»
دقیقا وصف الحال من است. سالهاست. موقعی که این همه خطای ذهنم را می بینم. از ریز ریزهایش بگیر تا درشت تر تر هایی که مطمئنا در تاریخ بشر کسی چنین گاف هایی نمی دهد. و حاضرم همه را شاهد بگیرم. تازه این حال ِ ذهنی ست که معروف است به جوّال بودن و مستعد بودن و کیس بودن و از این حرف ها. که من خودم هم تایید می کنم این وصف ها را. ولی از آن طرف واقعا تکذیب کردنی نیست سوتی بودن ِ سوتی هایش. و گاف بودن ِ گاف هایش(حتی اگر سوتی ترجمه ی همان گاف باشد، برای من دو معنا و بار جداگانه دارد).
من که دکارت یا کی نیستم که فقط در شگفت شوم. زهرا وقتی خطاهای ذهنش را می بیند می گوید فتبارک الله. فقط موقعی که یک چیز سخت و غامض را می فهمی و حل می کنی نباید با خودت حال کنی که! حتی با سوتی های بامزه ی ذهنت هم باید حال کنی و حال کنی و حال کنی... ابراهیم ادهم هم با تمام یکی شدنش، یک دنیای بیرونی پیش رویش داشت و یک دنیای درونی درونش. به قول یک جمله از یک رمان، همه ی ما یک چیز بدون اسم در خودمان حس می کنیم، بدون هیچ اسمی، و ما همان چیز ِ بدون اسم هستیم.

«ره ره چو چکیده خون ببینی جایی/ پی بر که به چشم من برون آرد سر»

قربان همه ی آنهایی که هنوز با مهر و به خاطر مهر اینجا را می خوانند. اولا شرمنده ام که زیاد نیستم، و فقط گاهی هستم. گاهی. و ثانیا لطف کنید آدرس هایتان را حتی اگر طبقه ی هفتم جهنم است! برایم توی کامنت بگذارید. هیچ آدرسی و لینکی ندارم. و تا بیایم سرچ کنم به خودم که می آیم می بینم صفحه ها را بسته ام. همه ی صفحه ها را. حالم طوری ست که فقط گاهی هستم. پس اگر واقعا برایتان مهم است که همان گاهی من هم بیایم و بخوانمتان، آدرس بگذارید. اگر نه هم که چه بهتر، واقعا لطف می کنید... «ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها/ خواهی برو ببخشا...»

و شعر یک بیتی جدیدم:

هر چند خودم هم حس می کنم در نگاه اول شبیه ژانر کارهایی شده که توی این برنامه ی تلویزیونی «قندپهلو» می خوانند، ولی خیلی دوستش دارم:

آرامش از ادامه ی این خانه رفته است...

با یک مگس کش ِ برقی زودتر بیا!

برایش، و برایم دعا کنید...


+ تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 8:2 نويسنده زهرا رجایی |
 

داغ ِ داغ... و دوست داشتنی... :

 

سوپاپ اطمینان:

به خود شک داشت اوّل

سرگرم شد خود را درون چند جدول

چار ِ عمودی: چیزهایی که ردیف است

لیوان چای چند مهمان.

«است».

منقل.

هشت ِ افق که در گروی نُه کشیده

می می شود می می کند خود را معطل

گنگ است و بیماری ِ هی تکرار دارد

 

زیر پتویش می کشد یک جیغ مخمل!

هر وقت که حس می کند این خواب، خواب است

 

در جیب هایش تا شده نوعی مسلسل

یک جیب ِ مخفی دارد آن جایی که باید!

 

شکّ ِ خودش را برطرف کرده!

وضو داشت!

دارد!

و خواهد داشت!

ایول!!

 

حالا نشسته سرچ کرده ماهیّت را!

«سوپ» است! خود را «آپ» کرده!

نه! دسر نیست!

یک مرغ ِ سردرگم، سوخاری توی فر نیست!

از قالب ِ شعری که هست و نیست بیزار

شک کرده، صد بار و هزاران بار و یک بار!

رفته سفر یک عمر، آن جایی که باید!

حس کرده بیداری ِ خود را کرده بیدار

پخته شده خامی ِ ذرّات ِ هویجش

با جوش خوردن روی گاز شهری ِ غار

 

ترکیده شکّی که ندارد، مثل یک جوش!

در صورتی که خوب روتوشش نکردند!

در فکر آینده ست! اطمینان ِ محض است!

فکری برای لکّ ِ روپوشش نکردند!

مادر!

پدر!

یک لحظه غفلت...

کرد دنیا

اسم ِ همان یک لحظه تکراری ست:

زهرا.


+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 3:59 نويسنده زهرا رجایی |


دلم تکان خورد! بله تکان خورد! مطمئنم!

بعد از مدتهااااااااااا. که حسابش از دستم در رفته. واقعا آخرین بار را نمی دانم کی بود. حتی نمی دانم دقیقا چند بار کلا توی عمرم دلم تکان خورده. فقط می دانم کم بوده. خیلی بارهای کمی بوده. به نحوی که از وقتی درکش کرده ام همیشه مثل یک موهبت، یا یک چیز عجیب و خوب بهش نگاه کرده ام. توی شعر تولد دروغ می گویم که «...دلم از تو تکان می خورَد...»! خب شعر است و دروغ و راست و تجربه شده و نشده با هم قاطی ست! ولی در واقعیت اصلا اینطور نیست که آدم هی و هی و هی دلش از یک چیز یا یک کس تکان بخورد. اصلا مستمر نیست. یک لحظه است. که -به نظر من- خیلی خوب است. فقط یک بارش را یادم است. توی سرویس دانشگاه بودم. سال اول یا دوم بود را یادم نیست. بدون اینکه به چیزی یا کسی فکر کنم، یا حداقل فکر خاصی کنم، یک دفعه دلم تکان خورد. علت اینکه این یک بار را یادم مانده را هم یادم مانده. ولی نمی نویسم.

«-خب از کجا شروع کنیم؟ همیشه از کجا شروع می شود؟

:از اوّل.»

همین! همین چند جمله ی کوتاه. روی تخت. وسط یک رمان. باعث شد دل من تکان بخورد! بعد از مدتهااااااا...

پانوشت: این «مدتهاااااا» در «بعد از مدتهاااااا» به «این مدت اخیر» ربط کاملا موازی ای ندارد.

پانوشت: کلا «اخیر» قید مبهمی ست. و راز بقایش هم همین است.

پانوشت: «اخیرا» جایی یک جمله خوانده ام که نمی دانم چرا وقتی پای تلفن به نیلو گفتمش خیلی بلند خندید! آخر به نظر من اصلا خنده ندارد! حتی گریه هم ندارد. به نظرم آدم را همان جایی که هست خشک می کند: «دوست داشتن ِ کسی که دوستت ندارد مثل این است که در فرودگاه منتظر کشتی باشی!»

و بعد آخر شبش یک هواپیمای موقر و در عین حال وییییییییییییژژژژ را تصور کردم که همین که داشت می نشست جایش یک کشتی بزرگ ِ زنگ زده وسط زمین آسفالت شده ی خیابان رفت توی گِل! و جالب اینجاست که من داشتم از پشت شیشه همه ی اینها را می دیدم!

پانوشت: اگر به خاطر اینکه از «دل تکان خوردن» توی وبلاگ چیزی نوشته ام دیگر هیچ وقت دلم تکان نخورد، هرگز خودم را نمی بخشم. نه! می بخشم. من فقط و فقط یک ویژگی خوب(خوب به معنای کار راه انداز) داشته باشم این است که زود خودم را می بخشم.

پانوشت: تیتر پست از شعری از خودم.


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 17:40 نويسنده زهرا رجایی


وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا

و به يقين ما آنچه را بر روى آن هست (روزى نابود و تبديل به) بيابان بى ‏آب و گياه خواهيم كرد.

(سوره ی کهف. آیه ی 8)

دو تا شعر می گذارم. برای مدتی که -مثل همین چند وقت اخیر- شاید (زیاد) نباشم. نه به خاطر دل مخاطبین منتظر ِ نداشته ام. نه به خاطر دل دوستانی که آدرسم را ندارند و آنقدر تمیز و گل و عزیزند که هنوز که هنوز است یک بار اسم مرا سرچ نکرده اند بنشینند شعرهایم را بخوانند، و هی می گویند: زهرا دلم واسه شعرات و شعر خوندنات تنگ شده! یا: پس کی کتابت چاپ میشه؟ نه به خاطر دل هیچ کس. حتی خودم، هیچ کس ِ منتظر.

دو تا شعر می گذارم. از خودم. و یک سوال غیرحقوقی می پرسم از کسانی که کار آدم را می دزدند و به اسم خودشان درج می کنند: «فکر نمی کنید خیلی بی خاصیت و دزد و آشغال و بی مصرفید؟!». خیلی وقت پیش دیدم که یکی از شعرهای خیلی عزیزم را یک بابایی در یک وبلاگی به اسم خودش زده بود.

دو تا شعر می گذارم. فقط و فقط به خاطر دل همان تابلوی کوچولویی که قرار است نصفه شب از کدام سیاره؟(... ساکن کدام شبی؟!) از پنجره ی خانه ی دست خسته تری بیاید بیرون که بگوید: «خواندم!»... شاید دقیقا همون موقعی که من قرصم را خورده ام و عینکم را درآورده ام و گیج گیجم و زیر نور چراغ خواب سبز اتاقم... دیگر چیزی نمی بینم...


شعر اول:



«ناهارشان سیمرغ است با سُسِ آدم!» (سید مهدی موسوی)

«تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد!» (سید مهدی موسوی)

 

یک سینمای خلوت شرقی

از من به دل گرفته چرا هی

من نیستم که فیلم ببینم

در چشم های خواب ندارش

 

یک سینمای خلوت غربی

از من به دل گرفته چرا هی

من نیستم که فیلم ببینم

در چشم های خواب ندارش

 

سرگرم سینمای «نه شرقی»

سرگرم سینمای «نه غربی»

زیر بلیط هر دوی آنها

در کشوری که فصل بهارش

 

مانند فصل غیربهارش

بود

و نبود ِ فصل بهارش

فرقی نداشت،

هر چه نوشتم

اینجا نمی زنم که هوارش!


یک ساندویچ با سس خون را

نوشابه ی سیاه نخوردم

معده که عضو داخلی ام بود،

دشمن چه کار داشت به کارش؟

 

در شاهنامه ای که ندیده

مانده، نشستم و «فردوسی»

-هم بندی ام- نشست و مرا دید

یک دفعه گفت:

«اکّهی! آرش!

کوشی پسر؟! کجاست کمانت؟»

گفتم که اشتباه...

شلوغی

نگذاشت بشنود که چه گفتم

تا پای چوبه ی دارش

که رازهای فوق مگو گفت!

از یک سرود تازه ی ملی

تغییر «شاه»نامه به «...»نامه

دستور پشت امر و سفارَش!!

 

این روزهای آخرش آخر

ضرب المثل نبود که خوش بود!

نقالی اش که مارش عزا بود

می سوخت در صدای سه تارش

 

او رفت و دوستان همه رفتند

من ماندم و دلی که گرفته

با یک بلیط باطل باطل

باطل!

به افتخار سه بارش!

 

خسته... درست، از همه چیزم

از روی میز گِرد بریزم

روی زمین، که دست کشیدم

از نان ببر کباب بیارش!

 

من را ببر به صحنه ی آخر

به سانس آخر شب هایی

که هیچ کس نمانده در این فیلم

انسان اجتماعی و غارش!

 

تاریکی است شعر جدیدم

در دست های تو که بلرزد

خیلی مواظب همه چی باش...

آتش گرفته گوشه کنارش


و شعر دوم:


دل و دماغ، بهار است قبل آمدنت

شبی زمستانی در شبی زمستانی

برای شادی یک لاک پشت در لاکش

مقاله ای بنویس از ادامه دارانی

 

که ضمن پاورقی رفته اند صفحه ی بعد

 

نخواستم بنویسم: و تو چه می دانی؟

 

اسید روی «قضاوت»، تفنگ روی «زبان»

پناه بردن پرونده ها به «قـُرجانی»!

چه افتضاح قشنگی! چقدر نسبیّت است!

فقط نگاه بکن به «نگاه انسانی»!

 

کشیدن ِ تااااااااا مثل کشیدن دندان

که توی سقف دهانت درآمده،

به درک!

بگیر دندانت را و چال کن در خاک

چقدر زود!

طمع کرده است این همه شک

به این که...

 

پاورقی:

1-«و تو چه می دانی؟»

2-«لاک پشت» چگونه به متن کرده کمک؟

 

دل و دماغ، بهار است بعد آمدنت

که بعد بند نبوده ست روی پا/ ورقی

نرفته صفحه یا فصل بعد،

رفته کجا؟

سفر!

به زیر بغل های خوشبوی عرقی!

چقدر تا بستاندار ِ عاشقانه تری ست!

برای شادترین لاک پشت های جهان

شب تولد تو در شب تولد تو

برای پاییز لعنتی مقاله بخوان!

بخوان!

برای پرونده های حل شده در...

بخوان!

برای سوراخ های پشت «زبان»

 

دل و دماغ، بهار است قبل و بعد از

 

تمام پاورقی های عمر کاغذ

یک چیز کم دارند

بیشتر از یک هجا

که «تو»یی.


+ تاريخ جمعه یکم فروردین 1393ساعت 14:44 نويسنده زهرا رجایی |