صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

از یکی از بزرگ ترین ها، محمد تقی بهار:

 

دوش در تیرگی عزلت جان ‌فرسایی

گشت روشن دلم از صحبت روشن ‌رایی

هر چه ‌پرسیدم ازآن دوست مرا داد جواب

چه به از لذت هم صحبتی دانایی

آسمان بود بدان گونه که از سیم سپید

میخ‌ها کوفته باشد به سیه دیبایی

یا یکی خیمه ی صد وصله که از طول زمان

پاره جایی شده و سوخته باشد جایی

گفتم از راز طبیعت خبرت هست‌؟ بگو

منتهایی بودش‌، یا بودش مبدایی‌؟

گفت از اندازه ی ذرّات محیطش چه خبر؟

حیوانی که بجنبد به تک دریایی

گفتم آن مهر منوّر چه بود؟ گفت‌: بود

در بر دهر، دل سوخته ی شیدایی

گفتم‌ این گوی ‌مدوّر که ‌زمین ‌خوانی چیست‌؟

گفت سنگی ست کهن خورده بر او تیپایی

گفتم این انجم رخشنده چه باشد به‌ سپهر

گفت‌: بر ریش طبیعت‌، تف سربالایی

گفتمش هزل فرو نه، سخن جد فرمای

گفت‌: والاتر از این دنیی دون دنیایی

گفتمش قاعده ی حرکت و این جاذبه چیست‌؟

گفت: از اسرار شک‌آلود ازل ایمایی

گفتم اسرار ازل چیست بگو گفت که گشت

عاشق جلوه ی خود، شاهد بزم‌آرایی

گشت مجذوب خود و دُور زد و جلوه نمود

شد از آن جلوه به پا شوری و استیلایی

سر به‌ سر ‌هستی از این عشق و از این جاذبه خاست

باشد این قصّه ز اسرار ازل افشایی

گفتمش چیست جدال وطن و دین‌، گفتا

بر یکی خوان پی نان همهمه و غوغایی

گفتم امّید سعادت چه بود در عالم‌؟

گفت با بی‌بصری‌، عشق سمن سیمایی

گفتم این فلسفه و شعر چه باشد گفتا

دست و پایی شل و آنگه نظر بینایی

گفتمش مرد ریاست که بود گفت کسی

کز پی رنج و تعب طرح کند دعوایی

گفتم از علم نظر علم یقین خیزد؟ گفت

نظر (و) علم و یقین نیست جز استهزایی

گفتمش چیست به گیتی ره تقوی‌؟ گفتا

بهتر از مهر و محبت نبود تقوایی

گفتم آیین وفا چیست در این عالم‌؟ گفت

گفته ی مبتذلی‌، یا سخن بیجایی

گفتم این چاشنی عمر چه باشد؟ گفتا

از لب مرگ شکرخنده ی پرمعنایی

گفتم آن خواب گران چیست به پایان حیات

گفت سیری ست به سرمنزل ناپیدایی

گفتمش صحبت فردای قیامت چه بود؟

گفت کاش از پس امروز بود فردایی

گفتمش چیست بدین قاعده تکلیف بهار

گفت اگر دست دهد عشق رخ زیبایی

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 19:22 نويسنده زهرا رجایی

 

از سر شب تا حالا حدود ششصد ساعتی هست که نمی دانم دارم چه کار می کنم. رسما نمی دانم.

...

قیافه ی الف جلوی چشم هایم است نه، قیاقه ی خودم وقتی که جلوی چشم های الف یکدفعه آنجوری می شوم! با شنیدن کلمه ی «پست». می گوید: «خب چرا واسش پست نمی کنی؟». یکدفعه چشم هایم گرد می شود و می رود یک طرفی. به یک کشف تازه رسیده ام: پس این چیزهایی که ما توی وبلاگ و اینها می نویسم و اسمش پست است، رسما یعنی انگار همزمان یک نامه را برای چند نفر پست می کنی. کلمه ی «پست» را برایم معنی کرد. بی آنکه بخواهد. با حواس پرتی جواب می دهم: « چون نمیتونم». اما دیگر اصل قضیه برایم چندان مهم نیست. مثل عارفی که نواله ی امروزش را گرفته و دیگر کاری به کار دنیا ندارد. و به نواله اش می گوید تو به دستی! و منتظر چیز دیگری نیست. منتظر اتفاقات تلخ بعد از آن روز و خواسته نیست... تلخ از جنس عادی نه. میلان کوندرایی هم نه. دلم نمی خواهد چیزی ازش بنویسم. نه اینجا. نه هیچ کجا. که حسابی حاکی نحسی و بی اهمیتی اش باشد این ننوشتن.

می خواند: ناله ها کرد در این کووووه...

(یک مکث له کننده)

که فرهاد نکرد.

و یاد شعر «چوووووب کردند»ام نمی افتم و ادامه می دهم:

بله، من انگار (بخش هایی از) زندگی ام را پست می کنم برای ملت. ملت یعنی خیلی ها. نگاه نکن به کامنت های کم و کم و کمتر و تایید نشده. نگاه کن به آنهایی که کنجکاوی حرف اول زندگی شان را می زند. و من قبلا با میلان کوندرا مشورت هایم را کرده ام که بهشان این اجازه را می دهم. و الا آنقدر اختیار و شعور دارم بر روی خودم که بتوانم هر وقت تشخیص بدهم بروم گورم را گم کنم توی یک سگدانی ای چیزی. دیوژن جان! سلام مرا بپذیر از این دورهای دور...

روزه ام و به خاطر یک بستنی روزه ام را نمی شکنم. و این ربطی ندارد به زیاد بستنی دوست نبودنم. حتی اگر چای هم بود این کار را نمی کردم. بالاخره امروز تصمیم گرفته ام یک روزه ی قرضی ام را بگیرم. (اصلا تو بگو مستحبی. البته اگر مستحبی بود واقعا با اولین تعارف بهتر بود که اجابت می کردم! ولی خب نبود.) و کار شاقی نکرده ام. فقط روزه ام را باز نکرده ام. چه توضیح دهندگی ها و گیربازی هایی شد در این راستا را... به قول معصومه(معصومه ی پست قبل نه! این یکی معصومه!): «کاری ندارم». (موقعی که می خواهد برود پارگراف بعد و پارت بعدی حرف هایش را شروع کند، روی همه ی حرف های قبلی اش یک «کاری ندارم» از جنس سلفون می کشد.)

توی راه برگشت به خانه یکدفعه می آید توی ذهنم که اگر اگر اگر استاد یک روزی ویرش گرفت و اسم من را سرچ کرد توی نت با چه چیزی مواجه می شود؟؟ با دختری که امروز ته کلاس ازش تلویحا تقدیر کرده به خاطر فضای معنوی ایجاد شده در کلاس!؟ یک اینچنین چیزی! با کی مواجه می شود؟ آیا من باید همانجا وسط کلاس مختاروار قیام کنم و یک لکچر بدهم در باب عقایدم(؟) و شعرهایم و عشق و چی و چی؟ تا بتوانم توی راه برگشت خیالم راحت باشد از همه سو!؟ و فاتح شدگی ام را به ثبت رسانده باشم؟ نمی دانم.

این حس را خیلی وقت ها دارم. خیلی وقت ها. و اینقدر برایم عادی شده که جز چند ثانیه بیشتر ذهنم را به خودش مشغول نکند. جوابم معلوم است: همین است که می بینند.(می بینید). چه توی کلاس. چه اینجا. چه هر جا. من هرگز جایی قول نداده ام که یک روز روی استیج دیده نشوم! مثلا کنار یاسمین لوی!! هرگز چنین قولی نداده ام. و این همانقدر واضح است که قولی که سر کلاس نداده ام. مبنی بر اینکه توی وبلاگ احتمالی ام شعر آیینی بگذارم. یا مثلا درباره ی کوفت و زهرمارهای حقوقی بنویسم. آن هم نه یک حرف جدید. همه اش کپی پیست. دیده ای که؟ طرف دو روز است آمده حقوق(یا اصلا هر رشته ای) و فرتی یک وبلاگ می زند.(متاخران سریع یک گروه می سازند در وایبری جایی). و بعد تویش چار تا جوجه (بی آنکه ه را از ب تشخیص بدهند) می آیند «جوجه فسیل» بازی درمی آورند. من چنین قولی داده ام؟؟ من فقط دلم خواسته روزه ام را بگیرم! و برای مهمان کردن استاد در آخرین جلسه ی ترم حرمت قائل شده ام و با چه میزان از گیری ای رفته ام بستنی را عوض کرده ام با رانی هلو! (که ببرمش برای افطارم!) و سه عدد آیدین خوشمزه!!!(بعدا خوشمزگی اش را فهمیدم. داشتم چه فیلمی می دیدم؟ قشنگ هر سه بار خوشمزگی شان را حس کردم!) و یک پانصد تومان بقیه ی پول! (بله بله! خب مگنوم مهمانمان کرده بود!). بله. من فقط کاری که به عقلم می رسیده را انجام داده ام. در تمام زندگی. این عقل اینجا مجاز از دل و همه چیز است. شاعر می گوید:

دنیا سخت است، کار دنیا سخت است

اما همه اش از همه اش سخت تر است

(البته اصل شعر، که بیت دوم یک رباعی ست، می گوید: «دنیا سخت است کار دنیا سخت است/ اما دوری از همه اش سخت تر است». اما خب من رویکرد «رضازاده» را اتخاذ کرده ام به دنیا. در این شعر. ازش می پرسند کار مربی گری سخت تر بوده برایت یا اینکه خودت شونصد کیلو وزنه را برداری بلند کنی ببری روی سرت؟ جواب داده: جفتش سخت تره. نشر اکاذیب نیست ها! به خدا راست می گویم.)

پانوشت: میل ندارید؟ نخوانید. به یک تا سه آیدین خوشمزه همه ی این شعرها و حرف ها و همه ی ادبیات معاصر و کلاسیک و همه ی همه ی همه ی چیزهای دنیا را بفروشید. حتی اگر این کار را بکنید، من درک می کنم. پس اجباری نیست. این صفحه به طور رایگان به اسم من شده. و هستم تووش. خدا را شکر. از آنهایی نبوده ام که یک shak بسازم در پرشین بلاگ و ول کنم بروم و... ... ... آخ...

پانوشت: شک نکن که حداقل 10 صفحه دیگر حرف دارم که خودم می کاتمش. خودمراقبتی شنیده ای!؟ یادم نمی رود توی آن شب های گیج و ویج مشهد همه اش روی اعصابم بود این عبارت «خودمراقبتی»! که هی همه جا بود! حالا من می نویسم: خودکاتی!

پانوشت: تمام تمام تمام ترانه های خوانده شده توسط معین، چه از نظر متن چه آهنگ چه صدا چه حتی حسّ من موقع گوشیدنشان چه هر چی، یک طرف. و این عبارت «دل پریش» یک طرف. فقط هم همین. نه حتی کل مصرع و بیت. فقط «دل پریش». اما بیتش را می نویسم، اگر یک تا سه از آیدین ها نگوشیده بودند و خواستند سرچ کند:

«توو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن/ دلم تنگ تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن».

هزاری هم که حافظ و سعدی و هر شاعر قدری این عبارت را، چه به همین صورت و چه به صورت «دل پریشان»، و چه مثلا شعر و ترانه ی معاصری با بازی با «روان پریش»، هر جور هر جور هر جور و هر کجا این عبارت به کار می رفت اینقدر خوب نبود به نظر من.

سه خط اول و سه خط آخر این پانوشت یعنی نسبت تکست و کانتکست.

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 1:44 نويسنده زهرا رجایی |

 

از نصفه شب- که عادت بیداری ست- تا صبح - که دوباره گرفتاری ست-

با عشق - که برادر بیزاری ست-، گریه نمی کنم... - که خودآزاری ست-

شاید برادرش به تو روو کرده! با تو نبرد مضحک زوو کرده!

برده تو را به آن طرف پرده، و در سرت غرور فرو کرده

...

یادت هست؟ راجع به ترکیب «نبرد مضحک زوو» چی گفتی را یادت هست؟ این شعر «شیر و پنیر و دوغ فقط کاله»ام را یادت هست؟ بعدش را چی؟ قبلش را؟ غیرتم به بستنی را؟ زبان ِ یک کمی سر شده را؟

زبان ِ بریده شده با قیچی و دستمال ساتن بنفش را؟ که بچپانی که جلوی خون را بگیرد را؟

اینکه هیپونتیزمم کنی و حافظه م رو پاک کنی و بعد وادارم کنی که حقیقت رو به یاد بیارم کار بزدلانه ایه.

فکر می کنی به خاطر هیپنوتیزم بوده؟ نه، به یه دلیل ساده، تو فراموش کردی. فراموش کردی چون واست مهم نبود.

...

پانوشت: گوشی را روشن می کنم و 17 نیو مسیج با نوبت و سر صبر خودشان را به من می رسانند... می خوانم و باز گوشی را خاموش می کنم... و بقیه اش را توی دفترم نوشته ام... و اینجا... کنون دم در کش ای سعدی که کار از دست بیرون شد...

پانوشت: سر شب داشتیم با معصومه حرفش را می زدیم. گفت شاید حالا اگه بخوننش فک کنن تو هم جوگیری که اسم مرتضی پاشایی رو آوردی توو شعرت، اونا که تاریخشو نمی دونن. گفتم نه! همون موقع بعدا ویرایشش کردم. گفت: اصن تو مرتضی پاشایی رو از کجا می شناختی؟ گفتم: فقط اسمشو شنیده بودم. از بچه ها. بعد هم اضافه کردم: تازه همون موقع بعدا توو ویرایش عوضش کردم! به جاش گذاشتم: مرتضی مطهری!!

و بعد خودم یک خنده ی خیلی بلند سر دادم! در حد قهقهه! که چه ویرایشی چه کشکی! شعری که اینقدر سوراخ باشد که به راحتی بتواند در دوران باشد بین مرتضی پاشایی و مرتضی مطهری، واقعا باید درش را گل گرفت!

پانوشت: عاشق این روحیه ی نقدکن و حقیقت پذیر خودمم. بی شوخی.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 3:25 نويسنده زهرا رجایی |

 

شعر، هنوز و ان شاء الله همیشه...

 

توازنا! ما را به خودت مزیّن کن!

آریزونا! ما را با تو هیچ سرّی نیست!

توازنا! همه ی دودها ز کُنده ی تو

بلند می شود اینجا جلوی پای تبر!

مرا به ماسک حواله مکن! که آسم ترَم!

برای خود باید پیس پیس هم بخرم!

به جز کفن!

یعنی حال جسمی ام خفن است!

به روح معتقدم، خاصّه به روح سفر

 

توازنا! دستم به حضیض تنبانت

عروج در وانِت یا عروج در وان ات

به هیچ جا و مقامی نمی رسد در تو!

هنوز قطع یدم با تز حقوق بشر

 

خطر! میان ِ ترمز... و گاز، ترمز، گاز

خطر! میان ِ هرمز وَ همسرش مهناز

خطر! میان ِ هر چیز با خودش حتی!

و من که ریزش کوهم بدون هیچ خطر

 

آریزونا! ما را بی خیال شو لطفا!

کدام عکس ِ گرفته که در سواحل توست؟!

برای ما هله! پاپوش مارک دوخته اند!

 

تو آبروی ِ ما را ببر به جای دگر!

تنوّعا! ما را به خودت مزیّن کن!

 

مرا به هندی بازی جلوی هندی ها

مرا به جندی شاپور نزد علمی ها

تقلبّا! برسان! قلب و مغز را به کمر!

 

بگیر جام دگر را! بگیر!

نتوانم!

تسلسلا! ما را این چنین تلو و تلو

به تخت حوری و غلمان رسان! به _

وودی آلن می داند چه نقشه ای داریم!!

توازنا! این هم از توازن آخر!

 

درباره ی تیتر پست:

«بگذار شهر هر چه بگویند! من، توام!» مصرعی از سید مهدی موسوی

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 9:32 نويسنده زهرا رجایی |

 

برای من ِ نابیش فعال کافی ست همین که وسط یک جزوه ی پی دی اف بروم توی وبلاگی و از زیر و بالایش نه، از زیرش حباب بیاید بالا و یکدفعه موس بخورد توی یکی از حباب ها و من به یاد مصرع «امید ذاتی ِ چندین حباب قفل شده»ام (که امروز توی اتوبوس مدام توی سرم بود) بیفتم نه، من شروع کنم به بازی! فکر کنم این اصلا یک بازی کامپیوتری ست و برای فرار از جزوه ای که اصلا ذهنم جمعش نیست سعی کنم همه ی حباب ها را بترکانم و نگذارم که سالم برسند بالای صفحه. می ترکانم و از تووش قلب می آید بیرون. قلب های خوشگل. و یاد شعر «قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب» ام که نمی افتم هیچ، یاد خون می افتم. آن هم خون ِ بی ارتباط به خون ِ قلب و عشق. خون ِ با ارتباط به بازی نمی دانم چی ای که توی گوشی ملیحه بود و سر کلاس های دفاع مقدس آن آخرین تایم ِ تایم ها در آخرین ترم ِ ترم ها و در بدترین روزهای روزها شده بود بازی مشترکمان. با پووه. با آن یکی بازی که یک چیزی می رود زیر سطل ها. و مرحله به مرحله سطل ها(لیوان ها) زیاد می شود. تا پیدایش کنی. و اگر هم گند بزنی می رود مرحله ی اول اول. من گند می زدم. همیشه ی همیشه نه. اغلب. دلم هم به بازی نبود!! می خواستم با ملیحه باشم. و ملیحه در آن تایم توی گوشی بود. و من هم می رفتم. بعدش هم مگر چقدر می توانستیم حرف بزنیم بیشتر از آن مقداری که حرف می زدیم!؟ عبارت عزیز «گفتی اینو!؟» در همان روزها متولد شد... همین بازی ترکاندن سوسک ها و غذا مذا ها را با گوشی ط هم می کردم.(دیگر خداییش بازی را می کنند. انجام نمی دهند). مشهد. آن موقع هم حواسم جمع نبود. کلا به حواس من و عشق و ارادتی که به گوشی های لمسی دارم به یک میزان می توان اعتماد کرد. حالا سه چهار دقیقه حباب می ترکانم و دلکم آنقدر تنگ است که بهش قول می دهم زود زود یک جا بنویسمش: دلکم. توی دفتر. وبلاگ. اس ام اس. هر جا. روی سقف. «شعرهای بهتری که روی سقف با تلاش پا نوشته می شود/ یک نوار قلب عاشقانه که روز و شب کجا نوشته می شود».

حالا آن گوشی ملیحه سوخته و من مشهد نیستم و من در آن بدترین روزهای روزها نیستم و هیچ جا نیستم. من آن حباب ها نیستم. من آن قلب ها نیستم. من آن شعرها نیستم. من این چشم ها نیستم. من... شعر دیگرم می آید توی سرم. که قصد دارد یک خط بکشد روی «من آن شعرها نیستم». خب بکش. ای بی سی. خط. ای بی سی. حباب ها مرسی! که من را از شرّ آن جزوه ی زبان نفهم خلاص کردید.

قبلا توی مقالات گفته بودم «حقوق ِ نقطه ویرگول». دقیق جمله را یادم نیست. به جمله ای از ونه گات در فکر کنم اسلپ استیک اش لینک می داد و بعد می گفت حالا هل من ناصر ینصرنی؟ یعنی کیست که بیاید مرا از شرّ نقطه ویرگول های حقوق و در واقع حقوق ِ نقطه ویرگول نجات بدهد. خب. این قسمت از مقالات لای اس ام اس ها پاک شده. اما فحوا همین بود که گفتم. حالا امشب می خواهم بگویم «حقوق ِ "به نظر می رسد"». کلا همین یک کار را بلدیم. سر هر چیزی یک «به نظر می رسد» بگذاریم. دممان هم گرم. اما دیگر دارد می شود مثل قربونت و قربانت و عزیزمی. فاقد معنی. بس کنیم بهتر است. اگر نگوییم از اول بی معنی بوده. بوده اند.

اینها را می گویم که دو چیز اصلی را نگویم. که هر دو حقیقتا گریه دار است. و حقیقتا خنده دار.

اولی: الف تقریبا به طور متوسط ماهی یک بار خواب ب را می بیند. خیلی سال است که ب را ندیده. شاید بیشتر از ده سال. حتی عکسش را هم ندیده. حتی تلفنی هم نه. حتی هیچ رابطه ای. ولی در تمام این ده سال به طور متوسط ماهی حداقل یک بار. خب عجیب است. هر بار هم که بیدار می شود دلش چنگ می خورد... چنگ خوردنی لاوصف و بی معنی. بعد ِ سالها تلاش و کنجکاوی و در میان گذاشتن ِ این مسئله با دوستان نزدیک و عاجز ماندن ِ ذهن همه، دست آخر دیگر قاطی می کند و تصمیم می گیرد که هر جور شده این مسئله را به ب بگوید. صادقانه. ب می گوید هی! تویی فلانی! اکهی! چه روزایی بود! و از این تعارف معارف ها. خب نمی داند که الف تقریبا هر ماه دارد خوابش را می بیند و این موضوع واقعا برایش بغرنج شده. بعد الف چون می بیند اگر زودی جلوی کار را نگیرد همه چیز به بی معنایی قربونت و قربانت و عزیزمی می شود، تصمیم می گیرد به ب بگوید که قضیه از چه قرار است. ب تعجب می کند. دستش هم درد نکند. ب برخورد خوبی نمی کند. برخورد بدی هم نمی کند. خوب و بد یعنی چه؟ ب می گوید مشکلت را با روانشناس در میان بگذار. ب به موضوع می گوید مشکل. اما اینها هیچکدام برای الف مهم نیست. الف با کلی فکر به این تصمیم رسیده که برود به ب همه چیز را بگوید. اختیار است و تاوان. به ب می گوید حق داری که تعجب کنی. حق داری هر چیزی بگویی. هر فکری بکنی. من ولی خودم هم نمی دانم چرا. و اصلا زیاد به دنبال چرایی اش هم نیستم. فقط می خواستم بهت بگویم. شاید این درد لامصب آرام گرفت. آن چنگ خوردن بعد از هر بار دیدنت در خواب. و علم به اینکه تو که دیگر آن آدم نیستی و من که دیگر آن آدم نیستم و دنیا و همه چیزمان هر چقدر جدا بوده جداتر شده. الف به فلان می رود. اما برایش مهم نیست. با ب خداحافظی می کند. می گوید قصدش هیچ چیزی نبوده. و دردش با یک بار دیدنش در کافه خوب نمی شود. ب حتی تاکید می کند که ای بسا بدتر هم بشود. خیال کرده مثلا عشق قدیمی ای چیزی ست. حواسش نیست که کیس عجیب تر از این حرف هاست که کندن روی زخم و اینها درموردش مصداق داشته باشد. الف و ب خداحافظی کرده اند. چند ماهی این خواب ها کم شده. الف تا حد ممکن سعی می کند که به موضوع دیگر یک دهم درصد هم فکر نکند. که حالا که خواب ها کم یا اصلا نیست شده اند همه چیز رفته باشد پی کارش و به تاوان ِ به فلان رفتنش بیارزد. همه چیز خوب و گل و بلبل است که یک شب از شب های خدا الف باز ب را در خواب می بیند، در حالیکه دارد به ب با چه ذوق و شوقی توضیح می دهد که «از وقتی بهت گفتم ماجرا رو، دیگه خوابتو نمی بینم!»

بیدار می شود و این بار دلش چنگ نمی خورد. فردا شبش بعد نماز یکدفعه خوابش یادش می آید و کلی می خندد!! کلی. حقیقتا خنده دار است. تمثیلی ست برای همه ی تلاش های آدم. برای کابوس. برای کابوس. برای بی وقفه بودن کابوس.

دومی را نمی گویم... فقط فرق ریزی که با اولی دارد را می گویم. اولی در نظر اول گریه دار است و بعد خنده دار. دومی اولش خنده دار است و تهش گریه دار.

+ تاريخ پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 2:18 نويسنده زهرا رجایی

 

شاید از صبح، یک زن تنها

بالشش را گرفته در آغوش

شاید از صبح، گریه می کرده

یک نفر پشت گوشی خاموش

 

شاید از صبح، دوستی شاعر

خون چکیده ست از سر ِ قلمش

شاید از صبح، مادرم با بغض

روسری را گره زده به غمش

 

شاید از صبح، جمله ای نصفه

بعدِ افسوس و کاش... منتظر است

شاید از صبح، گربه ای کوچک

پای ظرف غذاش منتظر است

 

شاید از صبح گریه می کرده

توی یک واگن سریع السیر

اوّلین روزهای بی خبری

آخرین انتظار ِ صبح به خیر

 

شاید از صبح بوده زیر سِرُم

یک طرفدار با تنی بی حس

نرسیده به هیچ جا و کسی

شاید از صبح، آخرین اس ام اس

 

شاید از صبح، گوشه ی گنجه

بغض کرده عروسکی ساکت

شاید از صبح، آخرین شعرم

همه جا پُر شده در اینترنت

 

شاید از صبح می زده باران

بر سر روزهای تابستان

شاید از صبح گشته دنبالم

پدرم توی چند قبرستان

 

شاید از صبح، اسم من بوده

وسط هر مقاله ی بی ربط

شاید از صبح، گریه دار شده

کلّ آهنگ های داخل ضبط

 

شاید از صبح، آسمان ابری ست

خون گرم است آنچه می بارد!

شاید از صبح، دشمن سابق

باز حس کرده دوستم دارد!!

 

شاید از صبح، شاید از قبلاً

شهر، در اختیار ابلیس است

شاید از صبح، شاید از قبلاً

یک نفر رفته، بالشی خیس است

 

شاید از صبح، آخرین امّید

جمله ای محض ِ دلخوشی بوده

شاید از صبح، پشتِ یک درِ قفل

دختری فکر خودکشی بوده

 

شاید از صبح، پای یک تلفن

مرد، سیگار بوده با سیگار

مرکزِ ثقلِ شایعات منم!

خبرم رفته داخل اخبار

 

شاید از صبح نیستم امّا

کف و دیوار خانه ام خونی ست

شاید از صبح، گفتن ِ اسمم

داخل شهر، غیرقانونی ست!

 

شاید از صبح، بوسه ای در باد

آخرین شکل ارتباط شده

شاید از صبح، در نبودن من

کلّ دنیا تظاهرات شده!

نیستم! تو نشسته ای آرام

ظاهراً وضع زندگی عالی ست!

نیستم! جشن عید فطر شده!

همه ی شهر، غرق خوشحالی ست

 

نیستم! هیچ چی عوض نشده

غیر اسمی که داخل گوشی ست

نیستم! یا نبوده ام هرگز

زندگی حاصل فراموشی ست

 

نیستم! مثل آخرین بوسه

نیستم! مثل لحظه ی تردید

نیستم! مثل جمله ای غمگین

که نوشتیم با مداد سفید

 

نیستم! مثل جنّ زیر پتو

نیستم! مثل چیزهای غلط

نیستم! مثل رد شدن از شهر

مثل یک مرد ناشناس فقط...

 

(سید مهدی موسوی)

 

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 19:17 نويسنده زهرا رجایی

 

امسال دارم شب ِ روز دانشجو(← شب ِ جمعه) را با علم احیا می کنم!

پارسال، روز دانشجو شب(← جمعه شب) اش را یادم است که چطوری احیا کردم... دقیقا چهار تا اس ام اس در بعد چهارم و بعد «من به تو اطمینان دارم» و بعد صبح و... صبح که نه، ظهر. من و ملیحه توی انفورماتیک. و بعد اس ام اس ِ ...

دو سال پیش و سه سال بعد و کلا روز دانشجو و هیچی هیچی هیچی اش به من مربوط نیست و اگر بخواهم یک دانشجویی از خودم را به قاب کلمه بکشانم، فردای فردای روز دانشجوی پارسال است. یعنی دوشنبه 18 آذر 92. یعنی سالن. یعنی تاریکی سالن. یعنی سالن تاریک. یعنی تاریک. یعنی سیااااااااه...

یعنی به خودم قول داده ام امسال در همان روز و تایم بروم یک صندلی بگذارم همانجای سالن و بنشینم و به تاریکی خیره بشوم. به اولین بار که دیگر شوخی نبود. هیچ چیز.

دانشجوی غمگین ناامید ِ زل زده به سیاه. این است تصویر من از خودم. در تمام این سالها. حتی اگر تا آخر عمرم دانشجو باشم و بمانم و پرفسور بشوم و شش هزار تا کتاب چاپ کنم و نهصد تا مقاله بنویسم و دویست و بیست تا سمینار و نشست و کچلی و اینور آب و آنور آب و هرچی، باز هم همان سکانس، روز دانشجوی من است. اولین باری که به دلم بدجور بد آمده بود و اشتباه نبود این بدجور به دل بد آمدن.

و خدا را شکر می کنم که امسال...

پانوشت: عشق من، گوشی خاموش است. عشق من موهای مارگارت اتوودی است و گوشی خاموش. و نکبتم، شب.

پانوشت:

من چند ترم و چارده روز است دور از تو

شاگرد ممتاز حقوقم، حقّ من این نیست!

ای کاش جای نمره روی تابلو این بود:

زهرا رجایی دختر شادی ست، غمگین نیست...

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 2:33 نويسنده زهرا رجایی |

 

1- این روانشناس- مشاور ها باید بروند بمیرند!!! در آن سکانس که می گویند برای خودتان اهداف کوتاه مدت تنظیم کنید و به آنها برسید و بعد کلی حالش را ببرید. من در این مدت عمر اندک به وضوح دریافته ام که اهداف کوچکی که برای خودمان ترسیم می کنیم ما را می کشند و بس! کلی انرژی ما را می گیرند و آخر هم هیچی! طرف کلی بدو بدو می کند که برسد به فلان چیز، همین که به فلان چیز رسید و تمام شد، همانجایی که باید بنشیند یک استراحتی بکند و یک اوووف بگوید و یک دستمال کاغذی ای چیزی بکشد به پیشانی و یک تخته سنگی چیزی یک جا پیدا کند برای نشستن و یک چنین چیزهایی، باید شروع کند به بدوبدوی بعدی. خب لامصب! انرژی باید از کجا تامین شود؟ می گویی سفر، می گویی لذت دراز کشیدن و بی دلهره ی هیچی یک کتاب خوب را خواندن و خواندن و خواندن، می گویی هر چیز که در گوشم می گویی، اما کو وقت؟ کو؟ سل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتِ!

نه! نه! اشتباه نکن! از نا لاقید ترین آدم هایی هستم که در تمام عمرم دیده ام! و اصلا دلم نمی خواهد بگویم دلم یک لاقیدی عظیم می خواهد و از این حرف ها، یک رها کردن در باد و از این حرف ها، فقط دلم می خواهد بگویم ای واژه ی شریف «ریکاوری»! دست من را بگیر لطفا!! یا دلم می خواهد بگویم ای بوکوفسکی عزیز! من آن شعرت را می خواهم و هنوز هم هیچ به ذهن جسم ناقصم نرسیده که امروز که رفته بودم کتابفروشی یک غلطی بکنم مبنی بر پیدا کردن آن شعرت! که فقط یک تکه هایی ش توی ذهنم است و به اندازه ی یک دنیا می خواهمش این روزها... و حتی یک پست هم نوشتم و گذاشتم روی این وبلاگ لعنتی. و باز هیچ دوستی لطف نکرد از من بدبخت بی شاخ و دم بپرسد: هی زهرا؟ کدام کتاب؟ تو فقط اسمش را بگو تا من لاشه ی کتاب را برایت بیاورم! یا اصلا بفرستم! پس دوست به چه دردی می خورد خداجان؟ تو بگو!

(حالا که خودم اشاره کردم دیگر لطفی ندارد! کسی زحمت نکشد!)

بله! بله! من امشب طلبکارم! طلبکار! طلبکارم چون بدهکارم! تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم دیگر چه صیغه ای است!!؟ خودم می گویم! فهم شد، شد. نشد، نشد. :

برای امروز، یعنی سه شنبه، مسئولیت تمیز کردن(دستمال کشی) درها را به عهده گرفته بودم و نتوانستم! نتوانستن، مثل یک اسبی که فقط تیر را توی پایش خالی نمی کنند. کارهای ترجمه و کنفرانس و کوفت هم مانده، اما همان «تنظیم اهداف کوچک» کذایی به من گفته بود که به مامان فقط برای درها قول بده! که همین سه چهار تا در را، که یکی ش هم مسلما در اتاق خودت است، بر عهده می گیری! قول بیشتری نده و وقتی سه شنبه شد و هدف کوچک قبلی را پشت سر گذاشته بودی می آیی سراغ درها! اما سه شنبه تمام شد و درها را هم خود مامان بر عهده گرفته شد. و این یعنی شرمساری. شرمساری از ناحیه ی درون. که بدترین نوع شرمساری ست. (اگر نوع دومی وجود داشته باشد.)

2- حیف، حیف، حیف که نمی شود دهانمان را باز کنیم... حیف که هفت در ِ دهانمان را دشمنان و حسودان و عنادورزان و مترصدان فرصت بسته اند و آن یک در ِ آخر را هم خود دوستان بسته اند... و الا لب از لب می گشودیم و خدا را شکر آنقدرها هم پسته ی بی مغز نبودیم که رسوا بشویم... پسته ی نجیبیم... پسته های نجیبند که به کوتاه ساختن در ِ زورخانه ها فکر می کنند و... و خدا می داند که در میان آدمها پسته ی نجیب بودن چه دردی دارد... و سیستم دایورتینگ شمر را از کار می اندازد با آن هیبت و عظمت و پیسی!!! چه برسد به ما.

3- «همه لرزش دست و دلم از آن بود» که یک روز «مقالات شمس» هدیه بدهم!! به هر کس. هر کس. تا مقالات مولوی را پیش رفته بودم! آن هم در عالم ذهن! اما...

اینجاهاست که باید گفت: آی دنیا! آی دنیا! آی دنیای متقاعدکننده ی صورتی! تا تو... نه! تا تو چه فهم کنی نیست! اشاره دارد به «تاتو»! دختری با خالکوبی ِ ...

4- بگذار فکر کنم... خالکوبی ِ ... اکهی! فعلا چیزی به ذهنم نمی رسد.

5- نه! آن «تاتو» نه! من قول داده ام توی مورد بعدی.

6- قول.

7- راستی! دیده ای؟ توی این محیط های مجازی یک مدتی ست مد شده ته هر چیزی یک «ها» می بندند. مثلا «درودها»، «بهره ها»، «لذت ها» و... کلا سعی می شود برای اینکه کلاس قضیه حفظ شود حتی کلمه هایی که قبلا جمع بستنشان خیلی معمول بود را جمع نبندند و مفرد به کار ببرند!! و یا مثلا با ادات جمع دیگری(هرچند اشتباه) این کار را بکنند، مبادا اینکه از غلظت کلاس قضیه کاسته شود!

حالا اینها که شوخی بود، ولی خیلی از این استفاده کنندگان نمی دانند که در ادبیات فارسی این یک کار بسیار کلاسیک است اتفاقا! یا کلا به ادبیات لازم الرعایه در دربار پادشاهان دارند روی می آورند مردم یا شعر حافظ زیاد می خوانند و دوست دارند، دو حالت بیشتر ندارد.

من با این کاربرد مشکلی ندارم. اتفاقا خوب هم هست که مردم ما به جای ساخیدن(!) فرت و فورت مصادر جعلی و کلمات مستهجن و مخفف و... از این جور کاربردات(!) بهره ها بگیرند!! اما مسئله ی رنج آور این کپی شدن است... همه چیز کپی... نحوه ی حرف زدن هم کپی...

توضیح ها دادم!!

(حواستان باشد اگر خواستید بگویید گیر ها دادی! به جایش بگویید: گیران!! گیرات!!)

8- نتایج نهایی مسابقه شعر بنیاد ادبی ژاله هم مشخص شد، لینک:

 

2014

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 1:12 نويسنده زهرا رجایی |

 

«حرف نزن... حرف نزن... سالهاست/ تشنه ی یک سکوت طولانی ام»

این را می نویسم و حرف می زنم...

خاصیت خوردن انار و بعدش دراز کشیدن پای تلویزیون این است که دست هایت طوری روی زمین قرار می گیرند که حس می کنی درختی و داری دعا می کنی. که نه به شارلوت فکر می کنی نه به بید مجنون نه به آدرس پشت جلد کتاب: «خیابان انقلاب، خیابان 12 فروردین، بن بست حقیقت». دعا می کنی و قفلی. قفلی و دعا می کنی. روحت حساس شده و کافی ست تا کسی فقط با تو بدی نکند تا بی اشک و صوت و میمیک گریه ات بگیرد. آن وقت خودت را می زنی به آن راه که واه واه! بغض چرا؟ من جای تو بودم در آن سکانس نهاااایتا یک «اکهی! نامرد» می آمد توی دلم.

«چک می کنند رمز تو را ساقیان متن!»

تقصیر من چیست که کدها و استعاره ها ردیف می شوند؟ حتی در یک آدرس. که تو فقط به بن بست داشتی فکر نمی کنی و الان کل آدرس مشکوک است به اعدام.

«به من ای دوست حسّ خانه بده! من پیاده، شما نشانه بده!

آدرس را عوض بکن اصلا! یا نه، یک جور ناشیانه بده!

می رسد واژه ای به صورت رمز!»

امتحان تا سر ِ «خون» است و من (بدون اینکه لای کتاب را باز کرده باشم) حس می کنم تا آخر خون را خورده ام... حفظم. حفظ. نه مثل یک ماشین دعاگویان. نه مثل حافظ. که می آید «یا رب نوشته ی بد از یار ما بگردان». نه مثل آن پنج ماه که توی دفترم نوشته بودم که «لای کدام کتاب را باز کنم که خون نپاشد توی صورتم؟»...

«گفتار سوم: خون»

سوال اینجاست که گفتار اول و دوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و... چه می خواهند بگویند؟ درباره ی چی؟ شیشه های شکسته؟ اثر انگشت؟ آثار کفش روی گِل؟ می خواهم نگویند! مگر «دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست» نیامده بود توی سرم سر شب؟ مگر اثر انگشت من نمانده روی تن عروسک ها؟ وقت هایی که در غربت لکه دار صبح و در نهایت دقت میلی متری ام مبنی بر اینکه از جایشان تکان نخورند نگاه می کردیم هم را... می کنیم هم را. هنوز. هر روز صبح. این را می نویسم که کد ندهم و «زمان محلول» را ادامه بدهم و ببینم تا کجا می خواهد پیش برود این تا ابد ِ ازلی. مگر مگر مگر یک روز نداشتم به خاطر خاصیت گِل می افتادم وسط وحشت و مرگ و آبروریزی؟ مگر این تصویر از چند روز قبل نیفتاده توی سرم و بی خیال هم نمی شود؟ مگر دو تا یوزپلنگ متصل استخوان هم را دور می اندازند که گِل داشت مرا که از خاک و خون درست شده بودم رسما می انداخت وسط خیابان؟ مثل یک منجنیق فوق پیشرفته ی خودی. مثل «یا مخلص الروح من بین الاحشاء و الامعاء». که امام موسای کاظم است روز تولدش.

«مرگ من لحظه ی تولد بود» یا «شکسته باد کسی کاین چنین مان می خواست»

تقصیر شارلوت نیست اگر شامّه ی قوی ای دارد. تقصیر وایت برد نیست اگر دلالت قوی ای دارد. تقصیر مست نیست اگر حافظه ی قوی ای دارد. یکی از شرایط راوی حدیث چه بود؟ ضابط! بله، ضابط. من راوی حدیث راز دهر بیشترترتر بجو هستم.

«اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم»

برایم میسر است که چند سال بروم عقب و وقتی از زندگی مستاصل می شوم، یا نه، حتی همین جوری، بروم پای تلفن و آن سه شماره ای که الان یادمش را نیست را بگیرم و خیلی دیجیتالی و مومنانه بهش اجازه بدهم شروع کند به خواندن آیه ام. آیه ی آن موقع هایم. برایم میسر است که الان جلوی «به شمس پناه می آورم» را بگیرم و جلوی بغض را به طریق اولی. برایم میسر است که حتی حتی حتی چند سال برگردم جلو و ببینم که نه! دیگر نمی توانم بنویسم! کلمه ها هم جیره بندی شده اند و باز تمثیل بازی قارچ خور بیاید توی سرم که فقط نیلو می داند این صد امیتاز ِ آخر واقعا نامردی بود یعنی چه! آخ آخ! سهمیه را هم که دیگر نگو! اما برایم میسر نیست که...

«شحات انور». یکی از آن هایی ست که باید یک روز بیاید توی یکی از شعرهای من. همین الان بهم وحی شد.

پانوشت: همین الان که پنل را باز کردم که پست را بگذارم دیدم که کامنتی دارم از «الف». واقعا الف است. رفتم توی وبلاگش. واقعا الف است. زیر پست ها اسم نویسنده الف است. حالا تا اینجایش هیچی. فکر می کنی متن کامنتش چیست؟ «این همه رمز کلافه کننده است.»

می روم توی صفحه اش و می خواهم برایش بنویسم: بله، شما حق دارید، کلافه کننده س...

ولی نمی نویسم. می آیم بیرون. و اینجا می نویسم:

بله، من حق دارم، این همه رمز کلافه کننده است...

اینکه من از سر شب هی این شعر دو ماه پیشم که تویش «الف» دارد توی سرم باشد و بعد توی این پست هم کلی رمز رمز کرده باشم و بعد یکدفعه با چنین کامنتی هم روبرو شوم، یعنی سردرد. یعنی همان یک روز صبحی که یک روز صبح می افتد جلوی پایم. و بعد...

شعر:

 

پشت سر الف به الف چیز گفته ام!

از ب به جیم روزنه ای باز کرده ام

با دال چند نوع سفر رفته ام به درد

با هـ به قصد ِ مردن پرواز کرده ام!

اینها گزینه های عرفانی من است!

 

با واو و واو متصلم به وقایعم

ویراژ می دهم به  Volumeهای واژگون

من وا نمی دهم که مرا ول نمی کنند

یک جین «وحید وحدتیان»... و ورایّیون!

کی نوبت ولو شدن ِ آنی من است؟

 

زیراب ِ ز زده ست در این بین، زاقیا!

زهرا زَر کی است؟ بخوان مست! «خر برفت»!

با قالب پنیر بیا صدر مصطبه↓

بنشین و غرق شو وسط بشکه های نفت!

اینقدر زر نزن! به درک که گرانی است!

 

«ابجد» نگاه کردن ِ از حذف ها به «من» 

«هوّز» کمرشکن شدن از شدّت شناخت

«حطّی» تمام مدّت در انتظار که...

کی؟

از حروف مهمل خود یک ضمیر ساخت

حس کرد برخلاف خودش جاودانی است!

 

+ تاريخ یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 2:16 نويسنده زهرا رجایی |

 

نه!! درمورد پست قبل باید بگویم که کلا دلالت به هر چیزی که به نظر می رسد داشته باشد ندارد! هر چیزی!

این از کلیتش!

و درمورد بیماری هم نه! من سالمم خدا را شکر! نگران نشوید! چرا اینقدر زود نگران می شوند آدمها؟ فرض که یک آدم دارد موقع نوشتن و با نوشتن به «زمان محلول» فحش می دهد، نباید که اینقدر زود نگرانش شد! آدم اگر مریضی نگران کننده ای هم دارد که نمی آید توی وبلاگ بنویسد که! آن هم با این ملت همیشه در صحنه که ممکن است یکدفعه رگ هواداری و ارادتشان بزند بالا و فیلم لحظات نزع تو را پخش کنند بین خودشان و جوگیری شان. آدم اگر مریضی لادرمانی هم داشته باشد می ریزد توی سلول های خودش و شب هاش... چه جسمی چه روحی...

اما من قبل ترش که گفته بودم: «از چشم بد دورم که می گویم بله! خوبم!».

در مورد «درد» و «رنج» هم...

فعلا علی الحساب، و به صورت یک گزاره ای که بتواند خیالم را جمع کند که ندارم زیاد می روم توو،

هاروکی موراکامی چه می گوید؟ همان!

کلا تر از پست قبل هم همینجا فاش بگویم که واقعا بعضی پست ها قضیه ها و اشاراتی دارد. که فقط خود آدم می فهمد. و آن لحظه می نویسدش چون باید بنویسد. و ممکن است حتی یک سال دیگر خودش هم سر درنیاورد دقیق دقیقش را. نود و نه و نه و نه و نه فلانم درصد هم نگران کننده نیستند! من خودم هم هر وقت وبلاگ هر کس را می خوانم، حتی نزدیک ترین دوستانم، خیلی برداشتی نمی توانم داشته باشم از این قضیه ها و اشارات! هر وقت هم برداشتی کرده ام منجر به دعوا شده و لاغیر!!!! یعنی کلا سند ِ اثبات کننده ی چیزی نمی تواند باشد! حتی برای برداشت های مقرون به صحت آدم! شاعر می گوید: «چه می تواند باشد مرداب؟/ چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد»!!!!!

دلم می خواهد بعد از جمله ی «یعنی کلا سند اثبات کننده ی چیزی نمی تواند باشد!» یک «هیچ چیز» بگذارم. دلم می خواهد اما... اما می بینم که به به! خیلی سریع یک «حتی برای برداشت های مقرون به صحت آدم» گذاشته ام بعدش. و این یعنی که نمی توانم تن بدهم به خواسته ی دلم. یعنی که برای رسیدن به این جواب، نیاز به همان خلئی که آن روز توی سنتی سرا(؟؟) بحثش رفت دارم. که بعدش زل زده بودیم به روبرو و فشار ژله ی قرمز و با ولادیمیر و استراگون مو نمی زدیم. بدون آن خلأ هر جوابی بدهم یا دل است و «هیچ چیز». یا عقل است و طبع و وضع و «همه چیز». دلالت ها. دلالت ها. دلالت ها.

.

این از این!

همین!

کلی حرف دیگر دارم اما... اما به قول سیاوش: «حرفی که توو دلمه، اما ندونی بهتره»...

که می دانم می دانی... که می دانم می دانی وقتی «اما» و «که» و «...» زیاد بشود در خون آدم، یعنی...

بی یا با دلالت!

پانوشت: اذا وقعت الواقعه... 

 

+ تاريخ جمعه هفتم آذر 1393ساعت 20:1 نويسنده زهرا رجایی |

 

خب خدا را شکر دختری که بهتان انداخته بودند را پس شان دادید!!!

باز پا(ها)یم درد می کند و چشم هایم خیس است و برمی گردم خم می شوم روی کتاب پایین تخت و موبایل را برمی دارم و... اما 8 و 12 است... نه 8 و 11 دقیقه.

از روماتیسم فصلی تا روماتیسم مفصلی یک میم فاصه است... از 8 و 11 دقیقه تا 8 و 12 دقیقه... الکلام الی یوم الوقت المعلوم...

و از مایکروفر و پهنه های حسی وسعت به شکل های هندسی محدود پناه خواهم برد...

وای... وای... وای از شعرها...

از شکل های هندسی نو شروع کن...

حالا به شکل های قدیمی رجوع کن!

از فیزیوتراپی با داغی شمس و «ترکک! تمام بنگر» و اس ام اس ِ «اگر» ِ محال نصفه شبی...

وای... وای... وای از شعرها...

دلسردی از دنیا و مافیها

دلگرمی از شوفاژ و تابستان

بیرون زده از هر کجای خاک

یک گوشه ی پیراهن عثمان

روح است و پیوندی نمی گیرد

با گربه یا وضعیّت گلدان

پرده، کناری، روبرویی، روز

بشقاب، قاشق، پرده، شب، مهمان   

 

از دستگیره قبل خوابیدن

تا دستگیری بعد خوابیدن

بله! بله! بله!

«اگر که درد از این گریه تا عصب برسد» طاقت نمی آورم و کارم را تایپ می کنم و خیسم!

بله! بله! بله!

« «کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی»/ سیل، بعد از عشقبازی زیر باران می رسد»

وای... وای... وای از شعرها...

خونه ی پُرِش همینجا مگه نیس؟

منو زنجیـر کن اینجا و برو!

نمیخوام تکون بدم زندگیمو

که بگم تسلیـمم! بدون تو  

 

راه میرم که بگن دلتنگه

خسته میشم که نگن افسانه س

به خودت چرا نگم عاشقتم!؟

عاشقم!

مخالفت کن با نص!  

 

یه دلیل عاشقانه ت مرگه

که خودم قبل تو فتحش کرده م

نمیخوام تکون بدم پرچممو

وقتی مثل گچ سفید و سردم 

 

مرگ و زندگی م به هم می پیچه

وقتی فک کنم به روزای بدت

یه شناسنامه ی کامل پُرم از

قید احمقانه ی «تا ابد»ت! 

 

یه سلاح بی مجوّز دارم

که تویی! زندگیتو نمی کشی!

همه ی جرأتمو می گیری

وقتی شاهدم با این عشق خوشی! 

 

حرفی از زمان ِ محلول بزن

وقتی حل کردن ازش برنمیاد!

روزای خووب که هیچی، حتی

خبر روزای بهتر نمیاد

 

حرفی از زمان محلول بزن

ساعت شنی مون اقیانوسه!

حتی رفتنت رو حس نمی کنم

وقتی زنجیـر شده م با بوسه! 

 

پانوشت: وای... وای... وای از شعرها... بولد شده ها از سید مهدی موسوی ست و نابولدها از خودم.

پانوشت: صائب!!

پانوشت: نمی دانم وقتی شعری از کسی را توی شعرمان تضمین می کنیم آیا هنوز هم می توانیم این شعر را متعلق به شاعر اولیه اش بدانیم یا نه!! قدما که ظاهرا بالاتفاق بدین نظریه استوار بوده طبعشان، ولی من، الان(و کمی عقب- جلوتر از الان)، حتی اگر یک نفر باشم، به نظرم وقتی کسی شعری از دیگری را تضمین می کند و این یک تضمین ِ صرف نیست، شعر جدیدی متولد شده!

البته واقفم که این تئوری فایده ی عملی ندارد و ثمره ی بحث صرفا در همان وادی تئوری ظاهر می شود! و اگر اگر اگر هم در عمل ثمره ای داشته باشد، ضرر است! دزدی و بچه پررویی ادبی و از این حرف ها! اما اگر دقت کرده باشی من قبل تر(یا جلوتر) توضیح دادم که حداقل حداقل برای دفع ضرر و قلع ماده ی نزاع!! اسم شاعر قبلی را حتما حتما حتما ذکر می کنیم. ولی ته دلمان می دانیم که دیگر این شعر جدید شعر من است! حالا یک کمی هم از ته دلمان آمدیم بالاتر اکشالی ندارد!

مثلا من خودم مدتهاست یک شعر یک بیتی دارم که هر دو مصرعش از کس دیگری است!!

هر دو مصرعش از سید مهدی موسوی ست اما بیت(شعر) از من است:

باور بکن از هیچی دیگر نمی ترسم

محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

پانوشت: همه ی شواهد و قرائن هم در اثبات نظریه ی من است!! می بینی که؟ نابولدی از این واضح تر!!؟

پانوشت: ربط صائب و حوله ی حمام و دوی ماراتن یا استقامت و امیدم به نانابودی و اسب و خر و افترشیو و ه.خ و م.ز و شوهر کردنش و اوکی برره ای و نوبل و تقریبا هشت ثانیه خوابیدن با چشم های باز را هم تو پیدا... پیدا... پیداست... کم کم وضوح صحنه ی ما مات می شود...

+ تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 10:2 نويسنده زهرا رجایی |