صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

در آخرین کش آمدن های مرداااااااد...

قبل از این کشــــهریور بیاید و...

«من» (دو سه چار پنج شش کش باره) به دنیا(ی جا) کش بیایم و...

 

 

کشیدن ِ معنای دراز زیر ِ کولر

کشیدن ِ معنای دراز زیر ِ زمین

ادامه دادن ِ «هر روز بهتر از دیروز»

صدای تایید از انتهای شب: «دین دین»!!


 

 

کشیدن ِ معنا از کجای زیر ِ زبان

و قرص ناطقه را به شقیقه چسباندن

کشیدن ِ معنای دراز زیر ِ پتو

 

شروع ِ تجزیه ی استوانه های بدن

کشیدن ِ معنای کشیدن ِ سیفون

 

بـــــِــــکــــــــِـــش

بـــــِــــکــــــــِـــش

که مرا با تو ماجرایی هست

کسی از آن طرف ِ آب... فاضلاب... بخواب...

گرفته ای چیزش را و می کشی با دست و کش می آید و آن قدر کش می آید که...

 

کشیدن ِ معنای نداشته از خواب

به موقعیت کونی- کنونی ات خونی نمی رسد از قلبی که رفته زیر ِ آب

 

کشیدن ِ معنایی که می دهد یک «نون»

کشیدن ِ دندان های فحشی از ریشه

نفس نمی کشد آن زیر، بچه ای زیر ِ ادامه دادن ِ این صحنه زیر ِ همّیشه

 

کشیدن ِ معنایی که می دهد «تشدید»

کشیدن ِ دندان های واقعا ادبی!

نفس نمی کشد آن زیر، واژه ای زیر ِ ادامه دادن ِ اشعار ِ مرد و زن ادبی!

 

به موقعیت کونی- کنونی ات خونی

گرفته ای چیزی را و می کشی با دست

نمی رسد از قلبی که رفته زیر ِ آب

کشیدن ِ معنایی که نیست داخل ِ «هست»

 

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با دندان

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان دندان

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان دندان فحش

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان دندان فحش ِ واقعا ادبی

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

که ننویسی:

گرفته ای چیزی را و دست می کشی از

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 15:50 نويسنده زهرا رجایی |

 

یک کیس:

شخص الف و شخص ب در رابطه هستند. حالا چه به صورت دوفاکتو و چه به صورت دوژور(ه). و در یک خانه با هم زندگی می کنند. شخص الف یک روز می رود سفر. تنهایی. و بعد از چند روز از سفر برمی گردد. خیلی خسته است. خیلی هم خوابش می آید. راه ارتباطی ای ندارد که به شخص ب خبر بدهد که برگشته به خانه. اما می داند که شخص ب طبق معمول تا سه چهار ساعت دیگر برمی گردد خانه. فعلا توی خانه تنهاست. بسیار خسته و خواب آلود. به نحوی که چه دوش بگیرد چه نگیرد باید بگیرد بخوابد. رسما چشم هایش را به زور باز نگاه داشته.

حالا اینجا یک سوراخ در کیس دهان باز می کند: شخص ب کلید خانه را ندارد. و شخص الف هم این را می داند.

بستن دهان سوراخ کیس: فرض می کنیم که اصلا چنین سوراخی وجود ندارد. چون کیس ما هدف گراست. و می خواهد به جواب برسد. و چنین سوراخ هایی نمی توانند سد راهش بشوند.

ادامه ی کیس:

همانطور که قبلا هم گفتیم شخص الف هیچ راه ارتباطی ای به شخص ب ندارد. از آن طرف می داند که شخص ب کلید ندارد. و نیز می داند که شخص ب حتما حتما حتما تا سه چهار ساعت دیگر سر و کله اش پیدا می شود و می خواهد بیاید داخل خانه شان. از طرف دیگر خیلی زیاد هم خسته است و خوابش می آید و نمی تواند که منتظر شخص ب بماند. و از همه ی طرف ها مهم تر و کلیدی تر آنقدر خسته است که دلش نمی خواهد وقتی خوابید با صدای آیفون از خواب بیدار شود. دلش یک خواب طولانی خوب خستگی درآور می خواهد. نه که بدخواب شود یا از جا بپرد. فرض کنیم اخلاق گند خودش را هم می داند که وقتی از خواب بپرد دیگر خوابش نمی برد و حسابی سردرد می گیرد و... خلاصه تمام شرایط دست به دست هم می دهد که

که

که

یک چاره بیشتر برایش نماند:

در خانه را باز بگذارد.

فرض می کنیم که خانه آپارتمانی نیست. و خانه هم جنوبی است. و فاصله ی در خانه تا اتاق خوابشان با یک پای عادی(نه فلج، نه بیمار حسی حرکتی) چیزی حدود یک دقیقه هم نیست. یا نهایتا یک دقیقه.

سوالات:

1-آیا این احتمال وجود دارد که در این سه چهار ساعت اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی از کوچه ی آنها بگذرند؟

2-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی خانه ی اشخاص الف و ب را با خانه ی خودشان یا پارتنرشان اشتباه بگیرند؟

3-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی اشتباهشان را جدی بگیرند؟

4-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی سرشان را بیندازند جلو(نه «زیر»، چرا که با سر ِ زیر نمی شود به درستی راه رفت و امکان خوردن به در و دیوار وجود دارد) و بیایند داخل خانه ای که جدا با خانه ی خودشان یا پارتنرشان اشتباه گرفته اند؟

5-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی هم خیلی خسته باشند و در حالی که چشم هایشان باز نمی شود از خواب، صاف بروند و بروند تا برسند به اتاق خواب و بعد کنار شخص الف -که در خواب هفت پادشاه است- دراز بکشند؟

6- آیا این احتمال وجود دارد که شخص ب هرگز به خانه برنگردد؟

(راهنمایی: سوال 6 انحرافی ست. و قصد به بیراهه کشاندن ذهن پاسخ دهندگان را دارد)

7- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف حتی بدون اینکه اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی زنگ آیفون را بزنند و او را از خواب بپرانند خودش یکدفعه هیمنطوری از خواب بپرد؟

(راهنمایی: به دل شخص الف بد آمده. شمّ شخص الفـانه اش حتی وسط خواب به کار افتاده و از خود سوال کرده که آیا این احتمال وجود دارد که شخص ب هرگز به خانه برنگردد؟ )

8- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص پ وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ب هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ب کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 8 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

9- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ت وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص پ هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص پ کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 9 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

10- آیا این احتمال وجود دارد که طراح سوال، سوال 8 و 9 را

(راهنمایی: به سوال 10 فعلا پاسخ ندهید. از آن سوال هایی ست که باید گذاشت آخر آخر جواب داد. یا مثلا دست بلند کرد و اولش مردد و خیلی یواش و هیس هیسو ولی بعد که یکدفعه صدای همـ/همه ی پاسخ دهندگان یکی یکی از گوشه و کنار جلسه بلند شد خیلی حق به جانب و برو توو شکم از مراقب خواست که هرچه زودتر طراح سوال بیاید و راجع به ته ِ ول شده ی سوال 10 توضیحی چیزی بدهد.)

11- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ث وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ت هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ت کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 11 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

12- آیا این احتمال وجود دارد که طراح سوال، سوال 11 را هم

(راهنمایی: به سوال 12 هم فعلا پاسخ ندهید. در این صحنه مراقب دارد می گوید: طراح سوال چند دقیقه ی دیگر می آید. صبر کنید. بقیه ی سوال ها را جواب بدهید. الان رفته به بچه های توی سالن سر بزند. ظاهرا صدای آنها هم در آمده.)

13- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ج وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ث هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ث کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 13 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

14- آیا این احتمال وجود دارد که طراح سوال، سوال 13 را هم

(راهنمایی: به قول «فامیل دور»: «من دیگه حرفی ندارم». ولی مراقب الان دارد می گوید: ای خدا. این طراح سوال لعنتی دارد چه غلطی می کند توی سالن. چرا اینقدر لفتش می دهد. شما هم اینقدر همهمه نکنید. مثلا جلسه ی امتحان است ها. به بقیه ی سوال ها جواب بدهید. و الا برگه تان را بگذارید بروید. یا اینکه همین الان روی برگه هایتان یک خط قرمز می کشیم.)

15- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص چ وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ج هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ج کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 15 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

16- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ح وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص چ هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص چ کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 16 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

17- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص خ وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ح هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ح کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 17 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

18- آیا این احتمال وجود دارد که ما بتوانیم نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم و میزان وفاداری اش را حتی اگر سوال ها را تا حرف ی هم ادامه بدهیم تخمین بزنیم؟

18 مکرر- آیا این احتمال وجود دارد که ما بالاخره بتوانیم نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم و میزان وفاداری اش را حتی اگر سوال ها را تا حرف ی هم ادامه بدهیم تخمین بزنیم؟

19- آیا این احتمال وجود دارد که بدون اینکه نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم بتوانیم درمورد فعل صادر شده از او -که همانا باز گذاشتن در است- قضاوت کنیم؟

19 مکرر- آیا این احتمال وجود دارد که بدون اینکه نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم بالاخره بتوانیم درمورد فعل صادر شده از او -که همانا باز گذاشتن در است- قضاوت کنیم؟

20- آیا در این کیس نیاز به ورود به بحث ملاک های ذهنی و عینی و حدود و ثغورشان احساس می شود؟

سوال 21 برای کسانی طراحی می شود که حوصله ی جواب دادن به سوالات 1 تا 20 را ندارند و می خواهند نمره بگیرند: آیا اگر شخص الف در را برای شخص پ باز گذاشته باشد این احتمال وجود دارد که در خواب آلودگی و خستگی بعد از سفر بعدی(سوال بعدی) در را برای شخص ت باز بگذارد؟ چرا بله؟ چرا نه؟

سوال 21 مکرر: آیا اگر شخص الف در را برای شخص پ باز گذاشته باشد این احتمال وجود دارد که در خواب آلودگی و خستگی بعد از سفر بعدی(سوال بعدی) در را برای شخص ت باز نگذارد؟ چرا بله؟ چرا نه؟

سوال 22: بدون توجه به کیس و سوالات 1 تا 21 مکرر، هرچه راجع به نظریه ی «عشق اول» می دانید بنویسید.

سوال 23: بدون توجه به کیس و سوالات 1 تا 21 مکرر، هرچه راجع به نظریه ی «عشق اول و آخر» می دانید بنویسید.

سوال 24: بدون توجه به کیس و سوالات 1 تا 21 مکرر، هرچه راجع به نظریه ی «عشق آخر» می دانید بنویسید.

سوال 25: آیا در زندگی خود کسی را دارید که اگر خدا بخواهد یک روز قسمتتان بشود بروید جلوی در خانه اش و بی محابا و ریتمیک نعره بکشید: «بی وفا دیگه دوسم نداری؟!»

ادامه ی سوال 25: و وقتی از خانه اش بیرون آمد که دهانتان را صاف کند یا تهدیدتان کند که الان زنگ می زند به پلیس، دستش را بگیرید و ببریدش توی یک خلأ و ازش سوال کنید که اساسا به مفهوم «وفاداری» یا «بی وفایی» تا کجا می توان اعتنا کرد و اصلا به نظر او وفا یا بی وفایی یعنی چه؟

(راهنمایی: اگر یک روز قسمتتان شد و رفتید و این کار را کردید، پیدا کردن خلأ اش با طراح سوال.)

ادامه ی ادامه ی سوال 25: سر راه درمورد واژه ی «دیگه» در عبارت «بی وفا دیگه دوسم نداری؟!» هم سوال بفرمایید.

 

موفق باشید- طراح سوال

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 1:14 نويسنده زهرا رجایی

 

آدم گاهی با خودش می گوید حالا روزانه شونصد میلیون نفر ساکتند و هیچی نمی نویسند، تو هم رووش. منظورم وبلاگ یا جای خاصی نیست. کلا. نوشتن. روی دیوار یک دستشویی عمومی حتی. پشت یک صندلی اتوبوس حتی. روی میز سالن مطالعه حتی. خیلی ها واقعا در طول روز جز نجواهای درونی و محاورات هیچ چی نمی نویسند. خیلی از دوستان حتی نزدیک خود من. و لابد به قول شمس بُرد هم با آنهاست. که سخن را چون نمی نویسند در آن ها می ماند و هر لحظه آن ها را روی دیگر می دهد.

اما آنها که می نویسند چه؟ چه کار می کنند؟ چی را جا به جا می کنند؟ کلمه ها را حرام می کنند؟ تمام می کنند؟ بسط و توسعه می دهند؟ لطف می کنند به کلمات؟ کلمات به آنها لطف می کنند؟

نمی دانم. ولی من از آنهایی هستم که اگر یک ماه هیچی ننویسم از خودم متنفر می شوم. متنفر که می گویم یعنی واقعا متنفر. من یک بیماری دارم. بیماری که زیاد دارم. اما یک بیماری دارم به اسم بیماری «ثبت». و یک بیماری دیگر به اسم بیماری «حذف». و اگر یک تونالیته ی سفییییید تا سیاااااااه را در نظر بگیری من هیچ هیچ هیچ خانه ی دیگری ندارم جز آن خانه ی سفید و آن خانه ی سیاه. یعنی یا می نویسم و مثل چی می نویسم. یا نمی نویسم. و روزهایی که نمی نویسم مفت است. مفت. اما نه! واقعا روزهای حد وسط هم دارم. واقعا یکی دو تا جمله ی قبلی جایش اینجا نبود. درمورد نوشتن نمی شود یا سیاه بود یا سفید. خیلی وقت ها شده که یک شعر آدم را از فلاکت بی شعری درمی آورد. و خب اینجا دقیقا خانه ای ست که نه سفید است نه سیاه. حرکت به سمت سیاهی ست...

درحال حاضر خیلی آشفته است ذهنم. خیلی. مسلما کسی زورم نکرده که بنویسم. کسی هم نمی تواند نجاتم باشد اگر ننویسم. اینجوری یک مرجح پیدا می شود. برای اینکه شیمبورسکا ...

باز فکرم آشفته تر می شود. مثل وقتی که خودکار روی کاغذ مکث می کند، انگشتانم مکث می کند روی کیبرد و بعد می بینم روی کیبرد ضرب گرفته اند. خیلی آرام.

زیمباوه، زالو، ز ِ ... زمین! زِ ... ضرب می گیرم

زهرا و... کی؟ چیزی نگو! که از خودم سیرم

امشب می خواستم وسط این آشفتگی (که با «پراکندگی» فرق دارد و دوستان نزدیک می دانند که پراکندگی هایم چقدر بدند و امیدوارم پراکندگی نصیب گرگ بیابان هم نشود) از پدیده ی شریف «اعتماد به نفس» بنویسم. آدمی نیستم که خودم را قاطی امور بزرگترها کنم. و به نطرم نوشتن از اعتماد به نفس همانقدر تکراری و لوس و بی مزه و بی فایده است که نوشتن از هر چیز دیگری که آدم بزرگ ها راجع بهش می نویسند. مثل نوشتن از حادثه ی کربلا. یا مثلا جنگ تحمیلی. چیزهایی که اینقدرررر از آنها گفته اند و نوشته اند که دیگر گوش ها واقعا هیچی ازشان نمی شنود. هیچی. حداقل گوش من که اینطوری شده. خیلی از چیزهای راجع به ماجرای کربلا را نمی دانم. بس که بس که بس که در این مورد حرف زده اند. خیلی از چیزهای ساده اش را حتی. چیزهایی را که می دانم هم در اثر خواندن کتاب بوده. درمورد جنگ تحمیلی که دیگر هیچی! حتی یک کتاب هم حوصله نمی کنم بخوانم. چه آن کتاب، کتاب شریف و عزیز «دا» باشد، و مثلا یکی از دوستانم و یا مادر یکی از خواستگارهایم توصیه اش کرده باشد، و چه کتاب درسی باشد، و چه کتاب های تحلیلی و جدی راجع به این موضوع.

همینجا بدون اینکه بخواهم به یک جواب حتی یک دهم درصدی راجع به سوال های آن بالا می رسم:

آدمها کلمات را دستمالی می کنند. از بین می برندشان. محوشان می کنند.

حالا جنگ تحمیلی و حادثه ی کربلا هیچی. نمی توانم ازشان بنویسم. که معمولا ازشان چه چیزهایی می نویسند. ولی از اعتماد به نفس که می توانم. معمولا می نویسند دو نوع اعتماد به نفس داریم. خوب. بد. لازم است که آدم به خودش اعتماد داشته باشد. بد است که آدم اعتماد به نفس کاذب داشته باشد. و هیمنجور همین موضوع را کش می دهند و می دهند تا مقاله یا حرفشان تمام می شود. بعد طرف می گوید خب؟ اینها را که خودم هم بلد بودم. بعد کم کم طی این فرآیند گوشش نسبت به شنیدن این مسئله سنگین می شود.

برای همین مسئله است که عاشق ها باید هی فرت و فرت به معشوقشان نگویند که دوستت دارم!

و نمی دانم منظور حدیثی که می گوید یک دوستت دارم که به همسرت می گویی تا ابد در ذهنش می ماند چیست. یعنی منظور را می فهمم. ولی این حدیث با اصل واقعا واقعی «سنگین شدن تدریجی گوش» تعارض دارد. و به نظرم قابل جمع نیست. بله، اگر طرف یک بار ده سال پیش بهت گفته باشد که دوستت دارد حتما یادت می ماند. حتی جا و لحظه ی اتفاق افتادنش را. لحنش را. و همه چیزش را. اما اگر هر روز و هر دفعه  بگوید چی؟ اصلا این «سنگین شدن گوش» که می گویم از مرحله ی «از معنی افتادن» هم رد کرده. دیگر اصلا نمی شنوی. مثل لالایی خواندن برای بچه ای که خواب است. مگر بگوییم که روحش ناخودآگاه دارد می شنود. و خب اگر بحث تاثیر ناخوآگاه است که دیگر چه تا ابد به یاد ماندنی؟ کسی که به ناخودآگاهش مشرف و مسلط نیست.

می خواستم بنویسم بعضی ها خیلی اعتماد به نفس دارند. خیلی. و دنیا را همین اعتماد به نفس دار ها دارند جلو می برند. کسانی که هی به خودشان و راهشان و درست و غلط و اینها شک می کنند به درد لای جزرهای این دنیا هم نمی خورند. می خواستم بنویسم اما دیدم  که ممکن است یکدفعه بعضی ها اشتباها حرفم را به خودشان بگیرند و فکر کنند که حرفم به چی و چی و کجا و کجا مربوط است. به فراخور اتفاقاتی که بینمان افتاده. اما من واقعا کاری به کسی ندارم. حداقل امشب و الان. انتزاع. انتزاع.

مولوی یک جا می گوید که اساس دنیا بر غفلت است. یعنی اگر غفلت وجود نداشت هیچ کس از جایش هم تکان نمی خورد و همه حالشان بد بود و لابد مثلا هی و هی در نی می دمیدند و در نفیر هم می نالیدند و... و خودش هم در ادامه می گوید که همین غفلت هم خواست خداست! بالاخره باید عده ای باشند که دنیا را آباد کنند یا نه؟ اگر همه بنشینند به ته تهش و اول اولش و باطن باطنش و ظاهر ظاهرش فکر کنند و زانوی غم بغل بگیرند و همه ابوالعلای معری باشند و صادق هدایت باشند و کی و کی باشند که اصلا تولید نسل صورت نمی گیرد و دوام و بقا و از این حرف ها.

من می خواهم به حرف -به نظر من- درست ِ مولوی یک نکته ی دیگر را هم اضافه کنم. و آن هم اعتماد به نفس است. کسانی که مثلا وقتی می بینند یک راهی را هفت سال ده سال دوازده سال است رفته اند جواب داده، فکر می کنند که جواب داده! و دیگر همان را می روند. تازه فکر هم نمی کنند. می روند. این اعتماد به نفس ها لازم است. گیرم که یکی بنشیند کنار گود و هی و هی حرص بخورد.

طرف انگار روی گسل زلزله ایستاده بوده موقع کشیدن خط چشم، اما آنقدر اعتماد به نفس دارد که. (البته «روی گسل زلزله» تعبیری ست که همیشه موقع حرص خورندگی درمورد خط چشم ها به دوستان می گویم. و الا درست که نیست. (که هست). کلا ما روی گسل زلزله ایم). این یک مثال مسخره و کوچک و خیلی مسخره و کوچک است. اما صبح که بیدار می شوی تا شب شونصد تا صحنه از این اعتماد به نفس های ریز و درشت می بینی. که یا گوش و چشمت اینقدر حساس است که هیچوقت سنگین نشوند و یا اینکه بالاخره تو هم بی خیال می شوی و می چسبی به آبادانی دنیا. که بر هر مسلمانی واجب است. و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

(تای گرد عربی(!) پیدا نکردم. یعنی حوصله ندارم پیدایش کنم. باز گیر ندهید.)

 

و یک «اسمش را نمی گذارم شعر» برای تو! برای خداحافظی! برای عشق! برای نکبت! برای ترس! برای مواظب خودت باش! برای واقعا مواظب خودت باش! برای مهم تر از واقعا، «حقیقتا» مواظب خودت باش! برای همه چیز!

یک «اسمش را نمی گذارم شعر» برای تو! که می دانم نمی خوانی. که می دانم اگرررررر هم بخوانی گوش و چشمت سنگین شده... و نمی دانی که چه غمی و چه خونی حمل کرده ام و می کنم... در تمام این روزها... به قول خودم «مانند حال یائسه ای پریود»...

اصلا هم فکر نکن که «اسمش را نمی گذارم شعر» ِ من از خیلی از چیزهایی که خیلی ها به اسم کار سپید می نویسند و حتی فرت و فرت چاپ هم می کنند چیزی کم دارد! شاید شاید شااااااید فقط بحث همان اعتماد به نفس است. که آنها دارند و دارند دنیاها و دنیاها و دنیاها را آباد می کنند. دستشان هم درد نکند.

 

یک تن سکوت       به افغانستان

یک عالمه شورت لکه دار       به پاکستان

و زمان        به مکان

چسب نوار غزه هم        یک روز

از دست دادن چسبندگی هم         یک روز

به من بچسب        یک شب ِ طولانی.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 1:37 نويسنده زهرا رجایی |

 

این روزها فقط یک نعمت دارم که می توانم به خاطرش حسابی خدا را شکر کنم و شکر کنم و شکر کنم. نعمت ِ خواب آلودگی شدید قبل خواب. یک خواب آلودگی لاوصف می آید سراغم، و بعد به هیچ چیز فکر نمی کنم و می گیرم یک گوشه می خوابم. تخت خودم یا کجا باشد فرقی نمی کند. یعنی در آن تایم حتی اگر دل خون کن ترین سکانس های زندگی ام هم بیاید جلوی چشمم، نیامده می خوابد! حتی اگر به سه روز بعد فکر کنم. حتی اگر به بعدترش فکر کنم. حتی اگر به قبل ترش. به اول اولش. به هفته ی قبل از... که تصمیمم را گرفته بودم. اما جلوی خودم را و همه ی دردهایم را گرفتم و دستم را فشار دادم روی جایی که خوووووووونش بند نمی آمد و اسمش را گذاشته اند «قلب»، سوراخ های عمیق قلب، که انگشت های عزیز خونی تو را از قلبم درآوردم و می خواستم همان موقع دیگر همه چیز را تمام کنم و به خودت برشان گردانم، اما صبر کردم... صبر کردم... صبر... به خاطر تو. که کوفتت نشود. که بگذارم بهت خوش بگذرد. یک هفته با فکر ِ رفتن، ماندن و ماندن و ماندن. می دانی چه دردی ست؟ نمی دانی. و وقتی خوابم می آید، آنجور لاوصف خوابم می آید، من هم نمی دانم. هیچی. می توانم به آنهمههههههه اتفاق که بین من و تصمیمم از لحاظ زمانی فاصله انداخته بود فکر نکنم. به هر چی. حتی به دایره ها. حتی به خیانت ها. به چشم ها. به هرچی. بیاید توی ذهنم که با کی کجا چه کار کرده ایم برایم مهم نیست. که کی چی درمورد کی به من گفته. گفته که گفته. همه چیز هیچی. اصلا خواب می شود اول و آخر و ظاهر و باطنم. و دیگر هیچی. واقعا هیچی. یعنی یک تایم مستانه ی خوب خماری ست. که یک نعمت واقعا «اخیرا» است. قبلا اصلا خبری ازش نبود.

حتی فکر می کنم که «حمید مصدق» هم الان نمی داند من دارم از چه نعمت عزیز و خواستنی ای حرف می زنم... چون من از خود خواب ندارم حرف می زنم. دارم از تایم خواب آلودگی قبلش حرف می زنم . از بی خبری. از به من چه. از به درک. از دایورت. از اهمال. از اینها هم نه. از یک حالتی که جبرا جبرا جبرا خنگی. و درد نداری. و حتی هیچ ذره «شبهای درک هستی و استفراغ» نیستی.

من این حالت را نه در مذهب پیدا کرده ام و خواهم کرد، که به روایتی افیون توده هاست،

نه در عشق، که جناب شمس می فرماید: در بند نانی؟ در بند جامه ای؟... شاهدی بجو تا عاشق شوی، و اگر عاشق تمام نشده ای به این شاهد، شاهد دیگر. جمالهای لطیف زیر چادر بسیار است. هست دگر دلربا که بنده شوی، بیاسائی.

نه در بندگی!!! که هیچوقت بنده ی خوبی برای خدا نبوده ام... و نخواهم شد... و ظلوم و جهولم...

نه در یوگا

نه در «سهراب خوانی ِ شب آرام/ در چشم های بسته ی بودا»

نه در هیچ کجای دیگر.

برای همین اینقدر به نظرم خوب و نعمت است. که تمام این روزهای بدم را می کشاند زیر سایه ی خودش و می خواباند. مهم نیست که کابوس ببینم. مهم نیست که با جیغ از خواب بپرم یا چی. مهم همان حالت کوتاه کوتاه کوتاه، ولی کاملا بی حس است. که هم هنوز واقعا بیهوش نشده ای، هم انگار هیچ دردی نداری. خاطره ای نداری. امیدوارم هیچوقت خدا ازم نگیردش. حالا که چند روز است تجربه اش کردم دیگر نمی توانم نبودنش را تصور کنم. هرچند از الان نگران شب های امتحان هستم. ولی می ارزد. مگر چند شب امتحان دارم فردایش؟ در ازای هر شب و هر شب و هر شب و هر شب هزار شب و هزاران شب درک هستی و استفراغ. واقعا می ارزد. معامله ی خوبی ست. می ارزد حتی افتادن امتحان. حتی صفر شدن. حتی منفی صفر شدن!

اِاِاِ! حمیدمصدق خان! هی در گوشم نیا بخوان که شعرت را بنویسم. آخر شعر تو به حرف های من ربطی ندارد. به نعمت عزیز من ربطی ندارد. معلوم است که اصلا به حرف های من گوش نمی دهی و فقط هی و هی حرف خودت را می زنی در گوشم و شعر خودت را می خوانی. ولی باشد! می نویسم! «مرا خویی ست که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود»! :

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی هاست...

پانوشت: حتی اگر کم خونی یا یک بیماری جسمی دیگر یا حتی روانی ست، مرحبا به این بیماری. یعنی رسما از مرحله ی «هورا» گذشته کارش.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 1:8 نويسنده زهرا رجایی

 

امروز نشسته ام کلی شعر خوانده ام و کلی شعر خوانده ام و کلی شعر خوانده ام و دلم برای کلی آدم که حتی مرا هیچ ذره نمی شناسند تنگ شده! تنگ تنگ. کلی هایشان هم مرا می شناسند اما کی حوصله و اصلا دلیل دارد که به اینهمه آدم خبر بدهد که هی فلانی! دلم برایت تنگ شده. آن هم فقط برای شعر خواندن و شعر شنیدن کنار همدیگر. نه هیچ چیز دیگری.

اگر فیس بوک داشتم اینجور چیزهای کوتاه را توی آن می نوشتم. بعد بعضی از آن کلی آدم را به زور تکنولوژی! هم که شده می کشیدم پای پستم. که شاااااید آنهم فقط شاید یک چیز تعارف آلودی بگویند و بروند و بعد من هم تعارف آلود در ادامه اش چیزی بگویم و بعد بقیه روی تعارف آلودهای ما باز تعارف آلود چیزی بگویند و... بعد تهش، ته تهش، حتی خودم هم یادم برود که چقدر واقعا دلتنگشان بوده ام! و دلتنگی ام را این تعارف های تکنولوژی آلود خوب نکرده و نمی کند. حتی یک دهم درصد.

اما فعلا که فیس بوک نیستم و همین وبلاگ هست و همین بضاعت اندک سردردی من! برای اینکه به کلی آدم بگویم که دلتنگتان هستم...

...

«مثل این است که عصر جمعه در تو آرام بالا بیاید»...

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 17:51 نويسنده زهرا رجایی

 

قرار بود م را ببینم. دوست داشتم ع را ببینم. فکر می کردم الف هم شاید جواب اس ام اسم را بدهد و هم را می بینیم. اما نشد. م و ع حالشان بد بود. خیلی بد. فکر کنم بدتر از من. الف هم که کلا جوابم را نداد. حالا نمی دانم حالش چه جوری ست و چقدرش تقصیر من است.

ط تکیه داده به پشتی و دارد م را می خواباند، بهش می گویم دلم می خواهد... می گوید از نشانه های افسردگی ست، دقیقا از نشانه های افسردگی ست. می گویم واقعا؟ پس من... ولی واقعا دلم خوش است به همین آرزو. آرزویی که می دانم برآورده نمی شود.

بوکوفسکی توی یک کارش می گوید گاهی وقت ها نیاز است که قشنگ حالت بد باشد، که اصلا نخواهی تظاهر کنی که نه، من خیلی قوی و خوبم و اینها. می گوید یک روز و دو روز و یک هفته هم نه. قشنگ بکش کنار و بگو من حالم بد است بچه ها، بد.

دلم ط را می خواهد که بنشینیم با هم چایی بخوریم و پشت سر این و آن حرف بزنیم. دلم ط را می خواهد که هنوز یک ساعت است نرفته اس ام اس بدهد: «بدجوری دلتنگت شدم، زهرا دوست دارم»، و من باز کنم و بخوانم و بدانم که این اس ام اس و حس واقعی ست. دلم ن را می خواهد و روزهای پیش دانشگاهی را. فقط. فقط. فقط. دلم می خواهد یک شعر جدید خوب بگویم و بعد آن بمیرم.

پانوشت: «داود ابراهیم نژاد»، من چنددد روز پیش اس ام اس زدم شماره ات را از امید اقدمی بگیرم. اس ام اسم هم بهش رسید. ولی جوابم را نداد. بعدش هم سرم شلوغ شد و دیگر وقت نکردم سراغ بگیرم که چرا جواب ندادی یا اینکه زنگ بزنم. حالا آمده ام و این کامنت جدیدت را می بینم. به خدا من از کامنت قبلی ات اصلا ناراحت نشدم. و توی پست قبل هم تلویحا گفتم که از کسی ناراحت نمی شوم و همه را دوست دارم و اینها. کامنت تو هم نقد نبود، چه برسد به مغرضانه یا بی سوادانه. کامنت تو نظرت بود. که خواندم. فقط مشکل اینجاست که تایید یک کامنت وسط کامنت ها کار جالبی نیست به نظرم. و الا همان موقع تاییدش می کردم و زیرش جواب می دادم. واقعا چرا باید ناراحت بشوم؟ آدم از دوستانش هم ناراحت بشود که دیگر هیچی. وای به حال نادوستانش.

پانوشت: «آرزو طهماسبی»، ای خدا بگویم چه کارت نکند!! حالا هم که شماره گذاشته ای شماره ات خراب است! یعنی هرچه اس ام اس می زنم در دم فیلد می شود. و من هم دقیقا در همان تایم بالا که سرم شلوغ بود بهت اس ام اس زدم و فیلد شد. در نتیجه از آن روز به بعد فرصت نکرده ام زنگ بزنم. بعدش هم به نظرم یک کمی یک جوری است که یکدفعه بردارم بهت زنگ بزنم! خب بعد از اینکه خودم را معرفی کردم چه بگویم؟ بگویم خب خب خب! مایلی یک شعر برایت بخوانم؟! یا مثلا چی؟ بگویم خداحافظ؟! فقط خواستم بگویم ظاهرا شماره ات را درست نگذاشته ای توی کامنت. لطفا اگر می خوانی درستش را بگذار. یا یک تل دیگر.

پانوشت: «مهدی»، که بدون آدرس و ایمیل هستی، خب اگر نوشته هایم به نظرت زیاد و چرت و پرت و زیاد چرت و پرت است چرا اصلا می آیی به وبلاگم؟ اگر هم گذری آمده ای کسی مجبورت کرده که حتی همان یکی دو بند را هم بخوانی؟ یا اصلا وقتی خواندی، کسی مجبورت کرده که کامنت بگذاری؟ من که از اینجور نظرات و حتی تندتندتندتندترترش و حتی فحش هم نمی رنجم. می خواهم که تو هم این را بدانی. و انرژی عزیزت را در راستای احیانا هیستریک کردن من ِ بنده ی خدا که سرم به کار خودم گرم است مصروف نداری. چه با این اسم چه با اسم های دیگر. چه در این وبلاگ چه در وبلاگ دوستانم.

پانوشت: این پست به منزله ی پست جدید ِ بعد ِ «فعلا» نیست. یا شاید هم هست. نمی دانم. مهم این است که بازار دنیا گرم بود و هست و خواهد بود. و به حال بدی هیچ کس هم کار ندارد. و به هیچ تاریخی هم کار ندارد. و به هیچ چیز کار ندارد.

دوستان عزیز حال ناخوب و حال بد و حال خرابی که دارید این چند خط را می خوانید، فکر کنید این پست را برای شما نوشته ام، شما چند نفری که می دانم تحت هر شرایطی و هر جور شده اینجا را می خوانید، با هر حال بدی و سرشلوغی ای. پیام من به شما این است، از نهایت شب:

گوش کنید. همان فروغی که ناتوانی دست هایمان را بهمان شناساند، دارد در گوشمان می گوید:

«وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود

هیچ چیز

به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم»...

پانوشت: فکر کنم چون پستم زیاد رفت تبریز و برگشت، این مصرع شعر قدیمی ام آمد توی ذهنم: «پنیر ِ تازه ی تبریز! بخور من را از این دیفالت».

 

و شعر:

 

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

(حافظ)

 

محاسبات ِ پر از احتساب ِ قفل شده

امید ذاتی چندین حباب قفل شده

دو ساعت دیگر، یک دقیقه ی دیگر

حساب کردن یک رختخواب قفل شده

به رودخانه ی کم عرض رفتن از پرعرض

و چشم بسته گذشتن از آب قفل شده

عذاب ِ قفل شده در عذاب قفل شده

 

نگاه کردن به احتمال ِ پشت سرت

جلوروندگی بی خیال پشت سرت

به بوی آروغ های لطیف از چپ و راست

دو تا فرشته ی بی دست و بال پشت سرت

تو و در و دیواری که خونی است زمان

هزار جعبه ی بی پرتقال پشت سرت

فشار ِ گام به گام پدال پشت سرت

 

قبول نیست! چنین چیز ِ قابل فرضی

چنین ادامه ی سرریز قابل فرضی

قبول نیست! قبولی سال بعد و بعد

بدون عشق تو، پاییز قابل فرضی

قبول نیست! که آخر بسوخت جانم...

هی! در اعتراض به کسب فضائل فرضی↓

من دارم میرم یه کم آفتاب بگیرم،

تو نمیای؟!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 21:21 نويسنده زهرا رجایی |

 

«تمام بازی های موبایل دنیا      اتوی موی هفت کاره»

دو عبارت بالا را با دقیقا همین فاصله هی ببر هی بیار. هی ببر هی بیار. از این طرف صفحه ببر، از آن طرف صفحه بیار. جای دوری هم نیست ها. یک وبلاگ ادبی است. یک وبلاگی که به خواندنش دعوت شده ای. یعنی می خواهم بگویم کله ی صبح علتی ندارد که یک آدم، هان، یک زهرا بنشیند و توی سایت تبلیغاتی ای چیزی چرخ بخورد که یکدفعه با چنین چیزی مواجه بشود. که بعد فکر کند که... نه! فکر نکند. یکدفعه کپ کند. کپ. به نحوی که واقعا چشم هایش یک چند ثانیه روی صفحه بماند. نه که اتوی مو چیز خارق العاده یا به درد نخوری باشد. یا مثلا بازی های موبایل چی و چی. نه، من می فهمم که یک وقت هایی هست که واقعا اعصابت هیچ کاری نمی تواند بکند جز سودوکوی موبایل. ولی... ولی چی؟ کپ چیزی نیست که بتوانی دلیل یا توضیحی برایش پیدا کنی. یعنی همیشه نمی توانی. مثلا می خواهی بیایی یک مصرع را اتچ کنی بهش که: «ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟»، ولی هنوز کپی و می بینی که: چی می گویی زهرا؟

آیه های قرآن    آیه های قرآن    آیه های قرآن

سه عبارت بالا را با حدودا همین فاصله. چه کار کن؟ هیچی! حس کن! فقط حس. من نرم افزار جامع تفسیر می گیرم می ریزم روی لپ تاپ. به امید روزی که شاید بروم سراغش. من کتاب تفسیر می گیرم تلنبار می کنم یک جا گوشه ی اتاق قبلی ام. من تصمیم می گیرم که یک کمی که سرم خلوت تر شد قرآن را حفظ کنم. من شب قدر قرآن می گیرم روی سرم و قسم ها را می دهم و به حق قرآن به حق قرآن ها را می گویم. من آن وسط به «انی تارک فیکم الثقلین...» هم فکر می کنم. من همان وسط شعری که پارسال گفته ام و تویش به قرآن... را هم یادم می آید. من حتی همان وسط عذاب وجدان هم می گیرم. من حتی حتی همان وسط تصمیم می گیرم دیگر آن شعر را برای هیچکس نخوانم. من یک وقتی به یکی می گویم که «بیشتر آیه های قرآن همه شون مثل همن، همه ش غفور و علیم و رحیم و ان الله و چی و چی». من جواب می خورد توی صورتم که قرآن هفتاد تا بطن دارد و چی و چی. من خیلی سال پیش، خیلی خیلی سال پیش را یادم می آید که معلم قرآن مان می گفت که می توانم قاری خوبی بشوم، چون صدای خوبی دارم. صدای پری دارم. پَری نه! پُری. (آخ... مدل مویم. مدل مویم. مدل مویم. یادت هست؟ کسی یادش هست؟ جز من کسی یادش هست؟ کسی چیزی یادش هست؟ جز من کسی چیزی یادش هست؟)

من از حرفی که می خواهم بزنم دور می شوم. من دور می شوم. همیشه.

حرفی که می خواهم بزنم: خیلی کمرشکنانه است که کلی سال زندگی کنی بعد تازه بعد اینهمه سال برسی به حرف های قرآن. آن هم نه با فشاری اجباری اکراهی اضطراری چیزی (که حقوقی ها می دانند چقدر این کلمات می توانند با هم فرق داشته باشند). نه با کلاس تفسیر رفتنی چیزی. نه با پای روضه نشستن یا چیزی. نه با نوه ی آیت الله بودن یا چیزی. فقط با زندگی کردن. یک زندگی کردن. قید نمی آورم. یک زندگی کردن. می رسی به بعضی حرف هایش. می رسی به «کل حزب بما لدیهم فرحون».

می بینی. می بینی. (به شهادت عین. نه شایعاتی مبنی بر.) می بینی که واقعا هر کس برای خودش ممل است! این «هر کس» از یک نفر گرفته تااااا شونصدهزار نفر. گروه ها. گروه ها. مثلا یک گروه واتس آپی مذهبی. یک گروه واتس آپی شعری. یک گروه واتس آپی کدبانوگری. یک گروه حشری ها! یک گروه چی. یک گروه چی.

در دنیای واقعی. گروه بی خیال ها. گروه دغدغه مندها. گروه ها. گروه ها. حتی گروهک های تروریستی هم بما لدیهم فرحون.

وودی آلن می گوید من توی گروهی که من را توی خودش راه می دهد عضو نمی شوم! یک چنین چیزی. من همیشه، قبل از اینکه این جمله ی وودی آلن را شنیده باشم یا اینکه بهش ربط مستقیمی داشته باشد، به خودم می گفتم: زهرا! خیلی بدبختی! خیلی بی گروهی! همه توی یک گروهی هستند. تو توی کدام گروهی؟ برو توی یک گروه، که راحت باشی. که پشتت گرم باشد. (که نوه ی عمویادگار باشم و بهنام تشکر صدایم باشد؟! نه!) که پشتت گرم باشد. که اگر گافی بدهی به ایرادگیرندگانت بگویی ببین! این هم گروهم! که اگر بهت بگویند چقدر کارت مزخرف و بیهوده است! برگردی بگویی ببین! این هم گروهم! حالا فرقی ندارد این گروه فقط یک نفر جز خودت باشد! یا هفتاد و پنج میلیون نفر. یا چند میلیارد نفر. یا حتی حتی حتی فقط خودت توی گروه خودت باشی!!!!!!!!

به خدا فرقی ندارد! مهم این است که توی یک گروه باشی! تا فرح باشی. تا خیالت تخت باشد. تا هی و هی نخواهی از توی گروه بیایی بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه. نه. نه. اینجوری دارم حرفم را مضیق می کنم. هر چیزی را وقتی می نویسی مضیق می شود. ولی اگر ننویسی هم از دست می رود. می رود که می رود. مورد سراغ داشته ام که اس ام اس کسی را نگه داشته ام و چند سال بعد کلا اس ام اسش را یادش نبوده. چون من اس ام اسش را نگه داشته ام و روی آن حساب حسی کرده ام و کلی نگاهش کرده ام کلی تاویلش کرده ام کلی برایم مهم بوده. حتی جای قرار گرفتن ویرگولش. اما طرف اس ام اس را به معنای واقعی لیوینگ، از خود ول کرده و... بعد هر چی شد شد. (وای! وای! یک جوری می گویم «مورد سراغ داشته ام» که انگار چه مورد نایابی را هم سراغ دارم! حالا خوب است که اصل بر این است که همه همه چیز را یادشان برود! و اگر خلافش ثابت شود چیز عجیبی ست! ولی می دانی؟ من مغز کوچک ساده ای دارم. بدوی. مغزی که اصل را بر صحت می گذارد، بدوی ست. همه (جاهایی که به نفع شان است) می گویند اصل را بر صحت بگذارید و اینها. ولی به نظر من اینجور مغزها بهتر است فسیل شوند و توی موزه ای جایی نگهداری شوند تا اینکه هی به مرور زمان سرخورده ترترتر شوند. و یک روز مرز واقعیت و ناواقعیت را گم کنند. و یک روز سلول هایشان شک کند که...)

من دور می شوم. من دور می شوم. و یادم می افتد که پشت سر کسی به کسی می گفتم که طرف مثل مثنوی کلی تمثیل و حکایت به هم می بافد و دقیقا سر هم می کند و حتی ممکن است سر راه دروغ هم بسازد برای اینکه معنی حرفش را برساند. این را در ذمش گفته بودم. داشتم غیبتش را می کردم. اما حالا یکی باید بیاید غیبت خودم را بکند. خودم را ذم بکند. خودم این مسئولیت را برعهده می گیرم:

خب؟ چی؟ ته ته ته ته حرف هایت می خواهی چه بگویی؟

می خواهم بگویم یادت است خیلی وقت پیش یک چیزی نوشتی توی دفترت مبنی بر اینکه ما آدمها چه جالب فقط خودمان را آدم حساب می کنیم. چه جالب و چه خنده دار. حتی فقط توی همین دنیای مجازی را می گویم. که اساسا کارکردش، یعنی حداقل یکی از کارکردهایش باید این باشد که ما دیگران را هم ببینم و آدم حساب کنیم، که فقط نوک بینی مان را نبینیم و نوک بینی مان را. طرف شده وبلاگ برتر. صرف ِ اینکه وبلاگ شعر نبوده علیهش موضع می گیریم. علیه نه تنها روند انتخاب شدنش یا چی. علیه نه تنها خوانندگانش. علیه مطالبش حتی. به خودمان اجازه می دهیم که تعیین کنیم که چی بهتر است. اصلا نمی گویم بهتر. می گویم مهمتر. به خودمان این اجازه را می دهیم که فکر کنیم مهم تریم.

یکدفعه یاد یک قسمت از یکی از آهنگ های سالومه می افتم که می گوید: «رژیمی انالحق گو...»

و باز یاد یک جمله ی دیگر می افتم که چند وقت پیش توی ذهنم توی وبلاگ نوشتم: «ولی فقیهی که به روزه نگرفتن (و خوردن) آدم گیر بدهد خیلی قابل تحمل تر است از ناولی فقیهی که به روزه گرفتن آدم گیر بدهد». حالا طرف یک حکومت دستش است. تو چی دستت است؟ یک صفحه ی فیس بوک؟ که می نشینی توی فیس بوکت سر تا پای روزه گیرندگان را به فحش می کشی. حالا آن را نهایتا می گویی یک قاعده ی علوم سیاسیایی(!) درموردش صدق می کند که قدرت فساد می آورد و از این حرف ها. طرف قدرت برایش فساد آورده و یادش رفته که بقیه هم آدمند، انسانند. تو چی؟ تو چی بهت فشار آورده؟ قدرت جمع؟ قدرت همه ی روزه نگیرندگان فیس بوک دار؟ که سرجمع می شوند چنددددد نفر؟ طرف یک مبنای فقهی ای برای فعلش دارد. قبول داری که بالاخره یک روزی یک جایی توی حتی فقط یک کتاب فقهی نوشته شده که کسی که توی جمع روزه بخورد باید تعزیر بشود؟ مبنای فعل تو چیست؟ کجای کدام متن حقوقی حتی خیلی خیلی متاخر نوشته که حق داری که به یکی فحش بدهی فقط به خاطر اینکه دلش خواسته به خاطر اعتقادش روزه بگیرد؟ کسی که نه حکومت دستش است نه تا به حال حتی توی فکرش تو را شلاق زده نه از تو دلخور است که روزه نمی گیری نه هیچی.

اصلا اصلا اصلا نمی گویم همه ی حرف های من درست است. حتی یک دهم درصدش هم را نمی توانم قطعی بگویم که درست است. من فقط می گویم از تقلید بدم می آید. از اینکه تحت تاثیر جمع یک چیزی بگویی یا بنویسی یا رفتار کنی که خودت بهش معتقد نیستی. معتقد. معتقد. بله، اعتقاد عوض می شود. «می شود». در این حرفی نیست. مثلا من خودم از بعضی حرف هایی که قبلا توی همین وبلاگ نوشته ام برگشته ام. برگشتن به چه معنا؟ یعنی می گویم اگر زمان برگردد به آن موقع، شاید که نه، حتما دوباره همان چیز را می نوشتم! می نوشتم تا برسم به امروز که برگشته ام. املای ننوشته که غلط ندارد نه. از این حرف ها نه. دارم از «شدن» حرف می زنم. هرچند بلد نیستم ازش خوب حرف بزنم، و خودم این را می دانم.

من فقط می گویم حتی حتی «مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل»، «جدال روز و شب فرش ها و جاروها»، «من از بهر عوام نیامده ام» و حتی حتی محبوب ترین هایم هم یک جور بازی حزب است. یک جور چسبیدن زیرپوستی به خودت. به گروهت بچسبی انگار به خودت چسبیده ای. گروه مقابل را ذم کنی انگار زیرپوستی خودت را مدح کرده ای. حتی وقتی می گویی نه اینجور نیست!

گروه عاشق ها را که دیگر ولش کن! یک گروه نامرئی سفت و سخت تر از همه. طرف می نشیند یک ساعت توی وبلاگش در باب عینیت «کل حزب بما لدیهم فرحون» می نویسد و آخر سر هر جا بلند می شود می نشیند افتخار می کند به گروهش! به جمله ای که چنددد سال پیش اول کتاب مقالات مولوی اش نوشته: «جز عاشقی و عیارپیشگی ندادی ام، و حالا جز این می خواهی ام؟!»

 

پانوشت: هر چند من عاشق و عیارپیشه!!!! و دیوانه و بی قانون و «درلحظه» ای ام، خیلی هم اینجوری ام، خیلی خیلی هم اینجوری ام، اما این آخرین پست  فعلا ام است. فعلا یعنی نمی دانم تا کی. می دانم هم که تا به حال هزار بار این تصمیم را گرفته ام و زیر حرفم زده ام. می دانم. اما باز هم انگار «دوست دارد یار این آشفتگی». کامنت ها را می خوانم. تاییدشان نمی کنم. از کسی ناراحت نمی شوم. همه را دوست دارم. این حرف ها مهم نیستند. واقعا مهم نیستند. من دارم می گویم من مهم نیستم. اما ندارم می گویم مهم چیست. شعر خوب است. عزیزم است. دوست داشتنی ست. اما مهم؟ نمی دانم.

پانوشت: سخن گفتن زنگار بر قلبم می نشاند.(حضرت محمد)

پانوشت: شمس شمس نمی کنم. اما شمس می دانی چی گفت یک جا؟ گفت محمد اول از صحبت خلق پرهیز می کرد، وقتی مبعوث شد که رد و قبول خلق برایش بی تاثیر شده بود.

پانوشت: مرررررررررررررررد می خواهم که به مقام بالا برسد. فکر نکنی که راحت است. فکر نکنی که فیگور است. فکر نکنی که اگر کامنت نقد حتی مغرضانه و بی سوادانه ی طرف روی شعرت را می خوانی و کفری می شوی ولی به روی خودت نمی آوری و دایورت می کنی، کار خاصی کرده ای. کرده ای. فرونشاندن خشمت. حفظ شان و آبروی حرفه ای ات. هرچی. هر کاری کرده ای کرده ای. اما به چیزی که محمد رسید و مبعوث شد نرسیده ای. من هم نمی رسم. هیچ کس نمی رسد. حداقل آدم هایی که من اطرافم دیده ام و می بینم. نمی رسیم. به همین قطعیت.

پانوشت: پس اگر همین الان یک کامنت در نقد شعری از من برایم گذاشتید و آدرس هم داشتید و بلافاصله با کامنت آی نفس کشانه ی من توی کامنت باکس وبلاگتان مواجه شدید خیلی تعجب نکنید. ما چنین آدم هایی هستیم. خودمان را که می شناسید دیگر. پس اگر (هروقت، حتی همین فردا) برگشتم و هیچ تغییری نکرده بودم و حتی مغرورتر و بی ربط تر هم شده بودم هیچ تعجب نکنید.

پانوشت: بی ربط تر. به به. این بهترین کلمه ی به کاربرده شده ی چندصدسال اخیر عمرم بود.

پانوشت: اگر صدای موسیقی زندگی من را کم می کردند خیلی با این چیزی که الان هست فرق می کرد. مطمئنم. کنایی منایی نیست ها. واقعی می گویم. چند وقت پیش داشتم فکر می کردم چه تصمیم های بچه گانه ای را در اثر جو و فاز و فضایی که یک موسیقی برایم به وجود آورده و مرا در خودش پخش کرده گرفته ام. قضیه به همین سادگی که می گویم نیست. گاو و گیاه و مرغ نه. که اگر موسیقی بگوشند بیشتر می شود کارایی هایشان. یک توضیحی دارد حتما. ولی الان خیلی بلدش نیستم.

پانوشت: ولی با این حال کم نشدن صدای موسیقی زندگی ام را به کم شدنش ترجیح می دهم. قطع شدنش را که دیگر نگو. که چی؟ تصمیم های عاقلانه و روی خط بگیری که چی؟ همینجور عاشق و عیارپیشه بهتر است همه چی.

پانوشت: رجوع کنید به.

پانوشت: الان دارم از وبلاگم فرار می کنم. یک چند وقت است دیگر تویش احساس امنیت نمی کنم. می دانی دقیقا از کی؟ از وقتی هی گفتم می روم و نرفتم. هی گفتم دیگر به روز نمی کنم و کردم. هی گفتم دیگر رکود جاری متعفن بینمان را هم نمی زنم و زدم. بس که این «مست و معتقد شدن»، این «مقر و منکر شدن» امنیت سلب کننده است. امیدوارم هیچکس دچارش نشود. نه توی زندگی. نه توی رابطه. البته اگر هم دلش خواست، بشود. خودم. خود ِ الانم. دچارش نشوم.

پانوشت: و یادم می آید که یک زمانی توی دفترم راجع به گروه مست ها و گروه معتقد ها نوشته بودم. دسته بندی کلی ای که خیلی جواب می داد. آدمها یا مست بودند در نظرم یا معتقد. حرکت ها یا مست بود یا معتقد. حتی یک دست دادن ساده. همه چیز اینجوری شده بود در نظرم. بعد از بین رفت. یعنی تا امروز ازش دیگر ننوشته بودم جایی.

پانوشت: سوراخ های این پست را دوست دارم. حتی برنگشتم یک بار متن را نگاه کنم ببینم کجا را سوراخ نگاه داشته ام. اشکال ندارد. قشنگ هم هست به نظرم.

پانوشت: هر کجای دیگر هم سوراخ است باشد. بماند. پر شود. دوخته بشود. هر چی. شاعر می گوید: «از لایه ی پیر ازن تا سـ.کـ.س دنیایی ست/ مبهوت در سوراخ بالایی و پایینی.»

پانوشت: همین شاعر یک جای دیگر می گوید: «خدا فقط سوراخی ست توی اتمسفر».

پانوشت: یک شاعر دیگر می گوید: «هجده عدد سوراخ بسته می شوند از عشق». «یک شاعر دیگر» یعنی خودم.

پانوشت: اورهان ولی هم از این پست و پانوشت های وصیت نامه گونه ی فرارکننده بی نصیب نماند: «کفگیری مگر مرد؟»

پانوشت: من فرزند ناخلف سکوتم. کاش یا فرزند خلفش بودم. یا فرزند نا/خلف چیز دیگری. چیز دیگری جز سکوت.

پانوشت: شاید کلا خودم هم نبودم یک مدت. درست است. خودم هم نباشم بهتر است. من ِ غرزننده ی همیشه تذکردهنده ی حتی اگر شده یک نکته ی کوچولو ولی مهم. من ِ چندددددددصدهزار بار در فهم معنای «مهم» کوشیدن. من ِ «کوشش بیهوده به از خفتگی».

پانوشت: پس اگر وبلاگ هایتان از اینی که هست هم سوت و کور تر شد و خواننده هایتان از اینهایی که هستند هم بی دقت تر و سرسری خوان تر، بدانید که منم که نیستم!

پانوشت: قاعده ی فیس بوکتان هم که قاعده ی «بازار دنیا گرم بود و هست و خواهد بود» است.

پانوشت: قاعده ی من هم: «اما دو چای سرد مانده داخل سینی».

پانوشت: اما یک چای سرد مانده داخل سینی.

پانوشت: روی سنگ قبرم بنویسید: کسی که تا می توانست هورت نکشید!

پانوشت: هورت که هیچی! حتی لب هم نزد!

پانوشت: حتی شاید کامنت ها را هم نخوانم. بله، نمی خوانم. کامنت هایی که تعدادشان به هفته ی سوم نکشیده به یک رقمی می کشد و به ماه دوم نکشیده صفر می شود. با این سوت و کوری ای که خیلی وقت است وبلاگ ها دچارش هستند. به خصوص وبلاگ های بی اطلاع رسانی. که تقریبا صد درصد وبلاگ ها را تشکیل می دهند. پس (حتی شما دوست عزیز!) اگر هفته ی اول کامنت می گذارید که جوابی بگیرید و برایتان مهم است که جوابی بگیرید، به خودتان یک لطفی بکنید و همان ماه دوم کامنت بگذارید!

پانوشت: - هفته ی اول ِ شروع درد داره ها!  : اشکال نداره، من از هفته ی دوم شروع می کنم!

پانوشت: می دانید که وقتی یک نفر اینهمههههههه نوشته چقدر رگ گردنش درد گرفته؟ همانقدر.

پانوشت: من: خیلی خوابم میاد.  مامان: خب چرا نمی خوابی؟   من: باید بنویسم، دنیا به من احتیاج داره.[با لحنی که معلوم نیست مسخره است یا جدی.]   مامان: دنیا به تو احتیاج داره؟ [با لحنی که تاکید جمله روی «تو» است].

پانوشت:

یک شعر جدید!

یک شعر جدید یک بیتی.

یک شعر جدید یک بیتی که اسم هم دارد!

یک شعر جدید یک بیتی که اسم هم دارد! و کاملا یکدفعه ای تصمیم گرفتم به گذاشتنش.

 

:

 

بدون استثنا

از اصل سخن گفتن و از اسب شنیدن

یک گوشه ی اصطبل، ندانی که چه اصلی است!

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 10:25 نويسنده زهرا رجایی |
 

 

قالوا OK...

 

کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم- تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم از خود ملول شده بودم... (مقالات شمس)

 

 

شروین، شکوفه، «شمس»، شقایق، شهاب، شب

از شیشه شیر ِ شیطان تا شعر، لب به لب

شبنم.ت طلق باز «مقالات» ِ ناطق است

شیرازه باز ِ حرفه ای ِ فاقد عصب

شبنم.ر روز اوّلش این ماه، روز نیست

شش سال شمسی است! که من جرّب الجرَب!!

شعله به یاد شاهین سیگار می کشد

خاکستری ست مانتوی او، شق، اِپوالعجب!

شیب ِ شمایل شهلا شین و

                                              شین و

                                                                       شین!

و...

هی سه نقطه Share شده توی فیس بوک

 

شربت برای سرفه ی سلول های سل

تبدیل کردن قفس خاکی ات به گل

شربت برای شغل پدرجدّ مادرت

ژن های ناقل ِ همه چی می خورند قل↓

روی ادامه دادن ِ سینی ِ خلقت ِ

استیل!

آخ! مادّه ای در رثای دل!

از عقل و شورت و کات که یک Shortcut را

بر روی میز کار دلت کرده اند ول!↓

برخیز و یک کلیک بکن روی رابطه!

آماده است شربت تولید بچّه خوک

 

شل می شود شکفتن ِ فصل اراده ات

داغ است و پنچر است و نفس گیر، جاده ات

شیلی کجاست

؟

شوش کجا

؟

شاهراه کو

؟

هر بار یک علامت، بر باد داده ات

ایمیل می زنی به خودت:

Ya'sefalsafi57.moammayesade@...

چک می کنند رمز تو را ساقیان متن!

چشم تو شیشه است و فقط اشک، باده ات

شرم حضور، روح تو را شکل می دهد

وا می شود تمام تنت کوک پشت کوک

 

شام نخورده ی همه را خورده می شوی

بعدش به دستشویی خود برده می شوی

شوری ست توی شکلک «در حال شاش» که

از هر صدای دیگر آزرده می شوی

والله که ملولی از خود...

[صدای در]

این کیست این که پر شده از دُرد ِ «می شوی»؟!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک سنگ قبر و چند نفر مرده می شوی

یک روز که از اس اچ (Sh) و باقی ِ حرف ها

چیزی نمانده است به جز:

Old Kinderhook!

 

+ تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 18:11 نويسنده زهرا رجایی |

 

او خودش را به دست می آورد

به سر می برد

به اعضای بدن همه ی فعل های استمراری

 

به یک چشم به هم زدن

به این پا و آن پا کردن

به ناخن روی دیوارهای گچی کشیدن

به اعضای بدن همه ی مصدرهای انتظاری

 

به گوش شیطان کر

به چشم شیطان کور

به موی سرت قسم

به اعضای بدن همه ی شیطان های کر و کور

 

به اینکه کمی صبح بخیر بگویی

به اینکه کمی حوله ی آبی ام باشی

به اینکه کمی اعصابت پیاده روتر از من باشد

به نیازهای ضروری همه ی اعضای بدن

 

به هوای زیر پتوت

به هوای روی پتوت

به هوای هوای زیر و روی سکوت

به نیازهای تجملی همه ی اعضای بدن

 

به اتفاق اعضای بدن

به منزل اعضای بدن

به احوالپرسی از اعضای بدن

به از اینهمه بی توجهی که بهتان می شود راضی هستید؟

 

به خراب شده ی خودمان عادت کرده ایم

به اهدای اعضای بدن دیوانه ای که اعضای بدن نداشت

به روح هم نداشت

به عدم بود نه

 

به برگرد گردبر گفتن

به چقد برگشتن بهت میاد

به تو هم همینطور

به کسی چه ربطی داره که تو نامه هاتو

 

به جای گیرنده، گیر نده

به زبانی که لیس می زنم کف کفش تو را

به بلند شدن آینده ی من فکر کن وقتی که زمین می خوری

به سر پا کردن اولین بچه ای که ذهنش را به خودت مشغول کرده

 

به گریه حساس تر از پیاز باش

به اعضای بدن، دست و پادار تر از نیاز

به روز و شب

به خورشید تفال بزنیم یا باران؟

 

به این ترافیک سنگین نگاه کن

به من بلد نیستم این ماشین را از توی پارک دربیاورم

به تصادف جاده ها با کوه هایی که جاده بودن دلشان را زده

به اعضای بدن همه ی عناصر طبیعت

 

به «بع بع» یاد دادن به گوسفندان به جای «به به»

به صدایی که از «ع» و «ه» بیرون می آید

به از «ع» طبیعی به نظر می رسد

به از «ه» را از مولوی پرسان پرسان

 

به رقص.

به فعل امری من که درست نمی نویسمش گوش نده

به نشین.

به فعل امری من که درست نمی نویسمش گوش نده

 

به چه کارم می آید اینهمه غم؟

به شعرهایی که قبلا همه اش را گفته اند اشاره نکن

به چشم هایم زل نزن

به «بی فایدگی برای بی فایدگی».

 

به اعضای بدن من

به عضوی جدید

به اضافه می شود.

 

به پشت بام

یک گیره ی لباس جدید.

 

(زهرا رجایی-

...

3 اسفند 1392

14 مهر 1399

27 تیر 1393

8 فروردین 1378

6 شهریور 1396

31 اردیبهشت 1408

9 تیر 1384

...)

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 6:19 نويسنده زهرا رجایی |