صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

گریه دارم...

و دلم می خواست یا جسم نداشتم یا روح. خیلی دردناک است که آدم وقتی گریه دارد یکدفعه یادش بیاید که شاید به خاطر جسمش است و چیز بیشتری ش نیست.

گریه دارم و این شعرم توی سرم است. که قبلا توی وبلاگ گذاشته امش. همین وبلاگ ِ کوچک ِ غمگین ِ نا سیاه ِ با خورشید ِ بدون مخاطب.

از زیر دست و پای من و ملت

می رفت سمت نقطه ای از لذت

سوراخ کوچکی وسط شن ها

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:11 نويسنده زهرا رجایی |

الان. نا یهویی. دارم به بزرگی و پهنای واژه ی «عبد» فکر می کنم، در این حدیث «من علّمنی حرفا فقد صیرنی عبدا». اگر واقعا استنادش به حضرت علی(علیه السلام و تولدش مبارک!) محرز باشد، حدیث عجیبی ست! هر چه به قلبم رجوع می کنم می بینم خداییش خداییش خداییش دلم نمی آید که بگویم بنده ی کسی هستم! هر کسی باشد! حتی حتی اگر همه ی زندگی ام را از آنها آموخته باشم و یک عدد کتاب جلد زردرنگ و یک عدد کتاب جلد قهوه ای رنگ زندگی ام را به باد داده باشد و از این به باد رفتن هم راضی باشم! چه شب ها که مقالات مولوی(کتاب جلد قهوه ای رنگ جعفر مدرس صادقی) نفسم را که تنگ شده بوده بهم بازگردانده و چه شب ها که مقالات شمس(کتاب جلد زردنگ نا جعفر مدرس صادقی) نفسم را که به زندگی بازگشته بوده تنگ کرده و... من از این دو تا آدم کلی چیز یاد گرفته ام. کلی. زمانی شده اند چشم هایم، شده اند گوش هایم، شده اند حتی لب هایم موقع لذت. خیلی قبلاها همیشه می گفتم «مولانا» و حتی آن روز «م» توی اس ام اس گفت که من(یعنی زهرا) پای تخته زیر شعرهای مولوی می نوشته ام «مولانا». اما از زمانی که «م»(یک میم دیگر) یکدفعه بهم اشاره کرد که «مولانا» از «مولا» و «نا» تشکیل شده است، یکدفعه بی آنکه در چهره ام نمود پیدا کند بر خود لرزیدم! و دیگر به خودم واجب کردم که بگویم «مولوی». با اینکه برایم خییییییلی سخت بود و مثل ترک عادت چای خوردن و مثلا تبدیل آن به قهوه خوردن بود، اما من این سختی را به خودم دادم. دوست نداشتم مولایم کسی جز خدا باشد! یک جور حس. یک جور حس. توی همان بچگی نهایتا هفده هجده سالگی.

از آدمهای دیگر هم مسلما ریز و درشت چیز یاد گرفته ام. به خصوص من که نگاهم به دهان آدمهاست که یک چیز به دردبخوری ازشان بشنوم و یاد بگیرم و این واقعا از معدود ویژگی های خوبی ست که در خودم سراغ دارم. از معلم های ابتدایی تا استادهای همین الان. از خواهرم فاطمه که قبل از اینکه بروم مدرسه خواندن و نوشتن و ریاضی را تا حد زیادی بهم یاد داده بود و نقاشی و کاردستی و کتابخوااااانی و اینجور چیزها را هم که هیچوقت درست ازش یاد نگرفتم اما او تلاش خودش را کرد. از مامان و بابا. از «میم»(همان میم بالا، که تدقیق در واژه ی «مولانا» را بهم یاد داد. برادرم). از هر کس. از آدمهای شعری. یک شعر مقبول طبع همگان!! دارم که تقریبا همیشه هر وقت بحثش می شود به نیلو می گویم که گفتن این شعر خوب را مدیون جلسه ی کی ام. بهش می گویم که موقع سرایش دقیقا حواسم به حرف ها و آموزه های جلسه ی اخیرش بود. به نیلو چیزهای واضح دیگری هم راجع به شعر گفته ام و گفته ام که من الف تا یای شعرم را مدیون کی می دانم و خودم هم در ادامه اش می گویم شاید این یک تواضع باشد و حتما هم که هست و تلاش و استعداد خودم اگر نبود اصلا الان تا حالا شعر گفتنم ادامه پیدا نمی کرد، اما من این را یک دین می دانم. و حتی جایی زمانی گفته بودم دوست داشتم به رسم کتاب های تاریخ ادبیات دبیرستان اگر روزی اسمم رفت در این کتاب ها، یا اگر روزی اسمش رفت در این کتاب ها، بالای اسمش یا بالای اسمم ستاره یا عدد بگذارند و بیایند پایین توی پاورقی از قول من بنویسند که: «غزل رودکی وار نیکو بود/ غزل های من رودکی وار نیست». و با اینکه خودم می دانستم و همان موقع هم در ادامه اش هم گفتم که خودم می دانم که این یک تواضع است، به خصوص تا آن موقع که اسمم یا اسمش بخواهد بخورد توی کتاب های درسی!! که رسما عمر نوح را می طلبد و حتی شاید هم به عمر دنیا نکشد که روزی برسد که اسم ما بخورد توی کتاب های درسی و خود این زمان دراااا...اااااااز حاکی از آن است که تا آن موقع اگر من هنوز شعر را ادامه بدهم و جدی بگیرم و جدی تر بگیرم یعنی که واقعا دیگر آن موقع شعرهایم به حدی رسیده که این بیت یک تواضع عظیم محض باشد. ولی من این تواضع را دوست دارم بکنم. که یعنی بگویم مدیونم. بگویم سپاسگزارم. و واقعا هم هستم. قلبا هم هستم. و حقیقتا هم هستم. اینها حرف نیست و خدا می داند برای یک جمله ی کاملا کوتاه کاملا ممنونم. و تازه همه ی اینها در حالی ست که من از تنهاترین و تک پر ترین!! شاعران روی کره ی زمینم!! و داخل اکیپی چیزی نیستم و خودمم که «مثل چی» چسبیده ام به شعر و واقعا هم دوستش دارم و هم انتخابم است و هم جبرم.

اما اما اما همه ی این حرف ها به کناااااار

«بنده»؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

امام علی جان واقعا منظورت از «بنده» چه بوده؟؟ می دانم. می دانم. احترام. حفظ حرمت ها. و «جلوی کسی که از او سخن گفتن یاد گرفته ای لاف بلاغت مزن» و هزاااار جور آداب ریز و درشت بین شاگرد و استاد. که خدا شاهد است من از معتقدترین ها هستم به اینجور حرمت ها و پشت سر استاد هر چه بگویم جلویش مثل موش رامم از فرط ادب. حتی وقتی کاملا مخالفم و حرفم را قبول نمی کند دم فرو می بندم و دیگر بقیه اش هم تقصیر من نیست که «انکار» می ریزد در چشم هایم و او می فهمد و می گوید که «معلومه که حرفمو قبول نکردی و هنوز داری فک میکنی» و چی و چی.

اما اما اما

«بنده»؟!!! لفظ «بنده»؟؟!

هرگز!

حاشا و کلا!!

همین و همین!

این حرف آخرم است!

منی که آن موقع (بی هیچ ادا و فیگور و قصد جلب توجهی و بدون قصد ذکر علت این تبدیل در جایی و بدون کاری به کار «مولانا» گفتن کسی داشتن) «مولانا» را برای خودم تبدیل کردم به «مولوی»، واقعا برنمی تابم چنین لفظی را! منظور کلام را می گیرم و روی چشم. اما الفاظ هم مهمند! خیلی! خیلی خیلی! من همان کسی ام که لذت می بردم و می برم که آیت الله بهجت فقط یک کلمه قبلش داشت و دارد: «العبد». نه شصت هزار تا لقب و چی و چی. امام علی جانم خودت می دانی که من فقط و فقط بنده ی کسی هستم که امروز ناخودآگاه آمده توی ذهنم و درواقع آورده توی ذهنم:«علّمه البیان».

پانوشت: مسلما تسلیم محض و مطیع محض کسی بودن غلط محض است. من به شمس و مولوی هم دید انتقادی دارم! یعنی هر چه در گوشم می گویند نمی گویم چشم! دیگر چه برسد به آدم های این دوره و زمانه. یعنی می خواهم بگویم احترام و همممممه چی سر جاش، اما واقعا بعضی ها جدی گرفته اند این عبد بودن را و می شوند مطیع محض. که ما آشنایان با فقه و حقوق می دانیم که عبد اصلا بعضی احکامش جداست از حرّ! و خلاصه ملک صاحبش است! من واقعا هم نه تا آن حد فقهی اش! ولی تا این حد قلبا تصدیق می کنم که کسی که ریش و قیچی زندگی اش را بدهد دست کسی(هر کس که باشد، حتی مادرش، که همگان می دانند این اعتقادم را که «من مامان را خدا نمی بینم!/ از خدا هم جدا نمی بینم!») رسما حر نیست! و به نظرم هیچ صفتی زیبا تر از «حرّ» وجود ندارد برای یک انسان. والله که تا جایی که ما خوانده ایم و می دانیم حتی بنده ی «خود» بودن هم مذموم است! حتی!! «خود»ی که تنها چیز هر آدم است و تا به نهایت بی نهایت عشق نرسی هر کار می کنی برای ارضای «خود»ت است و بس. چه برسد به بنده ی کسی بودن. آقامون رودکی سالهااااااااااااااااااا پیش فرموده: «خویشتن دار باش و بی پرخاش/ هیچ کس را مباش عاشق غاش». و این دقیقا از تک بیت هایی ست که دیدگاه های شمس و مولویانه ی مستغرق آلودم را تخصیص می زند و می گوید که هی زهرا! به قول استاد پزشکی قانونی هیچ ماده ای در دنیا وجود ندارد که زیادی اش سم نباشد!! و عشق هم یک ماده است!! واقعا ماده است!! و زیااااااااااااد که بشود می شود سم. به جای آنکه «ای طبیب جمله علت های ما» بشود.

پانوشت: مسلما مسلما مسلما این «آقامون»هایی که ما، یعنی رسما خیلی ها، (حتی آنقدر خیلی ها که نمی توانم بنویسم «من و خیلی ها» و باید بگویم «ما» یا «خیلی ها» یا «ما و خیلی ها». و البته نمی دانم هم که مبدعش کیست که بگویم «فلانی و ما». یعنی فکر می کردم می دانم ها. اما اخیرا سر ماجرایی فهمیده ام که هر چیزی که فکر می کنم می دانم را درواقع نمی دانم. مثلا همین مبدع از مبدع قبل تری این تکه را گرفته. یعنی هرکس می تواند فقط راوی قبل از خودش را بشناسد! همین و همین!) می گوییم هم شوخی ست!! یعنی حداقل از طرف خودم، خود خودم بگویم که شوخی ست! و الا ما را چه به اینهمه آقا و گاوگیجه!!! فقط حالت شوخی دارد و ابراز علاقه! مثلا آقامون میلان کوندرا یعنی که خیلی دوست دارم کارهایش را! نگاهش را! همین! و الا اتفاقا اگر بحث جایی در قلبم و وجودم حقیقتا عمیق شده باشد عمرا از این واژه استفاده نمی کنم برایش. همانطور که قبلا هم «مولانا» را که مسلما جدی و عمیق شده بود کردمش «مولوی». یعنی یک چیزی شبیه به اینکه تا کسی ریگی به کفشش نباشد فلان کار را نمی کند!! اگر راجع به مولوی هم ریگی به کفشم نبود و آن موقع ها عاشق غاش اش نبودم، این کار را نمی کردم و همانجوری صدایش می کردم. نه که کاری کنم که اطرافم از هر صد تا ادبیاتی یکی ش به مولوی نمی گوید مولوی و من می گویم مولوی!! یعنی نود و نه تا می گویند مولانا، و من این در اقلیت بودن سخت را ترجیح دادم. الان به راحتی. آن موقع ها به سختی.

پانوشت: از ادامه های بحث هم آگاهم که اگر تو دوست نداری بنده ی کسی باشی و می خواهی بنده ی خدایت باشی من دوست دارم بنده ی کسی باشم و هیچ ترجیحی هم بین این دو دیدگاه وجود ندارد. اما فقط یک چیز را نمی فهمم و آن هم اینکه کسی ادعا کند که کلا بنده ی هیچ چیز و هیچ کس نیست و آزااااااد است. چنین چیزی محال است. چون هیچ کس و هیچ چیز دیگر هم که نباشد، «خود»ش که هست. می گوید خب اصلا بله، دلم می خواهد بنده ی خودم باشم. می گویم خب باش!

و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

+ تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:28 نويسنده زهرا رجایی |

 

دیگر «وقت» به روز کردن است. وقت اینکه بنویسی «وقت»، «زمان»، «تایم»، فارسی اش چه می شود؟ وقت اینکه بنویسی به قول «عموئه صولت» (در سکانس خداحافظی اش جلوی در بیمارستان با سیامک انصاری): «بوس! بوس! بوس!(Bews! Bews! Bews!)». از وبلاگم. که دوستش دارم. هر وقت. هر کجای دنیای مجازی یا واقعی یا حقیقی باشم.

واقعا اصل به روز نکردن است. و به روز کردن دلیل می خواهد. و فکر کنم الان دلیلم شعر است. حتی اگر...

کلی حرف دارم. کلی ماجرای ریز. کلی گیر و گرفت، مثل همیشه. که می توانم از همین تریبون برای نزدیک ترهایی که هنوز می خوانندم بگویمشان، که در اس ام اس نمی گنجد، که در ایمیل بی مزه و بی ربط می شود، که پشت تلفن که هیچی، که در حضور غیبت بیشتر می چسبد و نهایتا چند تا بوس علمی و تحت زاویه ی چند درجه توی صندلی اتوبوس، که جایش وبلاگ است. اما حوصله ندارم. نزدیک ترهایم می دانند این روزها چه شکلی ام. هرلحظه به شکلی بت عیار برآمد نیستم و هستم.

فقط یک چیز ِ نسبتا نا اخیر مغزم را الان دلم خواست که بنویسم. اینکه یکی از خوشی های مغزم این است که می توانیم(یعنی این امکان را داریم) جمله های مختلف را با عوض کردن جای تاکیدات کلمه هایش بخوانیم. این را هم از روی مستی نساخته ذهنم. فکر کنم واقعا از این جا شروع شد که اوضاعم جوری شد که بیت های عالی حافظ را در غورهای کله ی صبحم یا ته شبم با تاکید روی کلمه ی خاصی نمی خواندم. اصلا هم نیاز نیست دنبال کلیدواژه باشی و بعد تاکید را از روی آنها برداری یا روی آنها بگذاری. و حتی فکر کنم این حرکت دقیقا در راستای کلیدواژه زدایی از جملات است. مغزم خوش است با همین چیزها که (لااقل اینطور فکر می کند که) خودش کاشف اش است. مغزم الکل نمی خواهد. مغزم سیگار نمی خواهد. مغزم حتی دیگر بوی قلیان میوه ای را دوست ندارد و از جلوی مغازه هایی که یکدفعه این بو را می زنند به دماغش حس می کند دلش دارد می آید توی دهانش و قدم هایش را تندتر می کند و رد می شود و قبلا شل تر می کرد و بوها را می کشید بالا و در خودش ذخیره می کرد. مغزم...

الان مثالی توی ذهنم نیست که بنویسم و روی مثال با رسم شکل توضیح بدهم حرفم را. ولی کیف بدجوری می دهد. یکدفعه یکجا بومب! می زند بیرون. یک جای دیگر می رود توو. حس می کنی داری می دوی. ساکن نیستی. دره. دشت. نمی دانم.

.

یکی از جدیدترین شعرهایم:

(دیروز بعد مدتهاااااااا...ااااا یک جلسه ای رفتم. ملت هر کس رفت شعر بخواند خودش مذعن(!) بود که کار قدیمی می خواند. (حالا نمی دانم کلاس است یا واقعا کار جدید نداشتن است یا چی). بعد فردایش در متن خبرش روی نت می خوانم که نوشته «... و شاعران به ارائه ی تازه ترین کارهای خود پرداختند». و در لحظه دلم می خواهد بکوشم در فهم معنای «تازه ترین» و «یک کار قدیمی».)

(لازم به ذکر نیست که صد البته که من به ارائه ی کار تازه ای نپرداختم در آن جلسه.)

  

استفاده از رژ لب، دست من نبود اغلب

دستی از بیرون کادر، آن را

می کشید روی لبم، روز در ادامه ی شب

 

استفاده از رژ لب، عادتم نبود اغلب

دستی از بیرون قبر، آب را

می کشید روی لبم، پنج شنبه ها سر شب 

  

+ تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:17 نويسنده زهرا رجایی |