صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

ظاهرا باز من کار شیطان را کرده ام و به همین دلیل حسابی حالم گرفته شده. یعنی عجله کرده ام و در یک نصفه شبی که هیچ کس دست به وبلاگش نمی زده من آمده ام دست به وبلاگم زده ام و دکمه ی «ثبت» را هم فشار داده ام و بدین صورت در همان لحظه آرشیوم از بهمن 92 تا تیر 94 نا بود شده. نمی توانیم این را تحت قاعده ی «اقدام» ببریم، چرا که قبل تر از آن نوعی «غرور» گردن افرازی می کند! من مغرورم در این ماجرا. من چه می دانستم با اینکه امکان ثبت وجود دارد من باید از آن بپرهیزم؟ من چه می دانستم با یک دکمه همه چی می پرد می رود هوا؟ کجا یک تابلوی «رنگی نشوید»ی چیزی زده بودند؟ چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون... بلاگفا که از این خطر باخبر بود می بایست که در ادامه ی آن یک ماه و چند روز همچنان امکان ثبت مطلب را ناممکن می گذاشت. که نگذاشت. و این شد که شد. که حالا مهم نیست. فعلا کامنتدانی درست شده. و وضعیت یک کمی از پست قبل بهتر شده. من که تصمیمی برنامه ای چیزی برای هیچ چیز ندارم. من که به صورت دیفالت دلم گرفته. فقط خواستم اینجا بنویسم: آنهایی که تنها راه ارتباطی مان وبلاگ بوده و حالا وبلاگشان به لحاظ داخلی پکیده(به این علت که تاریخ تولدشان بعد از بهمن 92 است)، و همینجا بهشان واقعا تسلیت می گویم، حالا که کامنتدانی وبلاگ های موجود درست شده، اگر دوست دارند آدرس جدیدی اگر ساختند را بگذارند برایم. یا اگر دوست دارند شماره ای چیزی. خلاصه که من می توانم کامنتشان را بخوانم! من می توانم در معنای «وبلاگ من این قابلیت را دوباره پیدا کرده»! تو را به خدا ببین کارمان به کجا کشیده آخر عمری.

پانوشت: اگر دوست داشتید بخوانید. مثلا من در این شماره کار «افشین شاهرودی» را خیلی دوست داشتم. به نظرم بالاخره در هر شماره حداقل یک مطلب خوب یا شعر خوب پیدا می شود برای خواندن:

مجله ی الکترونیکی عقربه

پانوشت:

با اینکه از گذاشتن کاری به صورت ناکامل جداً بیزارم و امتناع می کنم و می دانم که (برای ماها که بیت محور نیستیم و چیزهای دیگر محور هستیم) کار غلطی ست، اما دلم هم نمی آید وسط این بی همه چیزی و «میلک 2 میلک»(!) فعلا شعری جدید را به صورت کامل بگذارم. بند اول شعری نسبتا جدید را می گذارم که الان توی سرم است هی:

«بانو» ردیف شعر شود جیغ می زنم

و ترک می کنم جلسات مفید را!

پایم نمی رسد به خیابان که ساقی ام

در دامنم گذاشته شعری جدید را 

+ تاريخ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:51 نويسنده زهرا رجایی |

همانطور که یک زمانی نمی توانستم در نظرم این را داشته باشم که یک روز بتوانم آهنگی از مرتضی پاشایی را دوست داشته باشم (و الان داشته باشم گوشش کنم و هیچ آهنگی جز این را الان نتوانم تحمل کنم)، به همین میزان غیر قابل در نظر داشتن، نمی توانستم فکر کنم که یک روز چنین بلایی سر وبلاگ هایمان بیاید. بله. بلا. خیلی دردناک است که یک روز دیگر نتوانی وارد خانه ی خودت شوی. بی هیچ استعاره بازی و کنایه بازی و بغض بازی ای. واقعا سخت است. حالا من و ما دقیقا به چشم می بینیم که زمان برگشته به بهمن 92. و بعد از آن هر چی نوشته ای با کامنت هایش پریده رفته هوا. کجا رفته؟ تنها چه چیز می ماند؟ حتی لینکی اگر اضافه کرده باشی از این تاریخ به بعد. حتی پروفایل. یعنی الان من همان لیسانسم و بس. یعنی من الان کلی اتفاق و آدم جدید برایم نیفتاده و «الکی مثلا» هنوز بهمن 92 است و من هنوز منتظرم. یعنی الان من این آرامش را ندارم و دارم فکر می کنم که دارم و درواقع بدجور در استرسم. در فکر. در عذاب. در انتظار.

من دو راه مانده بود برایم که اختیار کنم. که البته کاملا چشم بسته. مثل رفتن توی میدان مین. بی هیچ اطلاع قبلی ای. س بهم گفته بود آرشیو برگشته به بهمن 92. ولی من احمق تصوری از این فاجعه نداشتم. چه فاجعه ای؟ که وقتی داری به چشم می بینی مطالب روی وبلاگت هست و چندددد بار رفرش(کنترل اف 5) کرده ای و باز دیده ای که همه چیز روی پست آخرت، «سه شنبه 15 اردیبهشت 94»ات، متوقف است، امکان دارد با فقط ارسال یک پست، درواقع با فقط فشار یک دکمه، یکهو همه چیز بامب! بپرد برود عقب! من بنده خدا فقط یک کلمه (آنهم با فونت غیرهمیشگی ام) نوشتم «یک دو سه صدا میاد؟ بیاد خواهشا» و بعد همه چیز پرید. من که نا دان دکمه ی «ثبت» را فشار دادم! اما اگر اگر اگر کسی این پست را می خواند و هنوز این کار را نکرده و انتخابش این نیست که مطالبش بپرد ولی دوباره بتواند در خانه اش بنویسد، این کار را نکند! تازه خانه ای که دیگر رسما خراب است! یعنی فعلا که خراب است. چرا که کامنتدانی ها خراب است و باز نمی شود. و خانه ای که مهمان نداشته باشد درش را باید گل گرفت. حالا من که از این فاز ماز های مهمان و میزبان و اینها نیستم. در عالم مجازی. که از اول سال 93 کامنت هایم را هم دیگر تایید نکردم. و کامنت باکس بعضی پست هایم هم غیرفعال بود از اصل. ولی ولی ولی نمی شود اصل این را منکر شد که وبلاگ دفتر آدم نیست! آدم در وبلاگ هرگز برای دل خودش نمی نویسد. و اگر وضعیت کامنت گذاری درست نشود نمی دانم می خواهم چه کار کنم! بروم یا بمانم؟ شمس در گوشم می گوید من به آن باد اول نیامدم که به این باد آخر بروم. و من بهش می گویم عزیز من! این بحثش فرق می کند! اولا رسما دوازده ماه و سه ماهم پریده رفته هوا. و حتی توی آرشیو آن کنار اثری از آثارش هم نیست! انگار من دوازده ماه و سه ماه از زندگی ساقط بوده ام! مثلا در کمایی چیزی. و مثلا یک آدم خیلی خیلی معروف بوده ام که توهم برم داشته که بعد از دوازده ماه و سه ماه هنوز هم خواننده دارم و با اعتماد به نفس آمده ام در تیر 94 شروع کرده ام به نوشتن. یا مثلا یک آدم خاطره باز احمقم. نخیر! من از هیچکدام از این دو دسته نیستم. ثانیا که رسما حق نوشتن در خرداد 94 از من و ما سلب شد. و این یک جوری برایم بولدتر است از آن دوازده ماه و سه ماه. چون آن نوشته ها را دارم! بله! من یک «شیطون بلا» هستم که یک روز از ترس فیـ-لتر شدن مجدد تصمیم گرفتم همه ی پست هایم را ماه به ماه سیو کنم در یک پوشه به نام «پست های وبلاگ». و حالا شکر خدا همه ی پست ها را دارم. یعنی تا دقیقا 15 اردیبشهت 94. که نوشته بودم

«گریه دارم... و دلم می خواست یا جسم نداشتم یا روح. خیلی دردناک است که آدم وقتی گریه دارد یکدفعه یادش بیاید که شاید به خاطر جسمش است و چیز بیشتری ش نیست.

گریه دارم و این شعرم توی سرم است. که قبلا توی وبلاگ گذاشته امش. همین وبلاگ ِ کوچک ِ غمگین ِ نا سیاهِ با خورشید ِ بدون مخاطب.

از زیر دست و پای من و ملت

می رفت سمت نقطه ای از لذت

سوراخ کوچکی وسط شن ها».

از این واقعه متوجه می شویم که در هر شرّی خیری نهفته است. حتی ترس از فیـ-لتر شدن. با اینکه بالذات بد است، اما الان یک خوبی از تووش در آمد! و من همه ی مطالبم را دارم. و اگر اینطور نگاه کنیم حتما در سلب حق نوشتن از من و ما در خرداد 94 هم خیری نهفته بوده. و به قیاس نا اولویت در پکیدن آرشیو هم همینطور. راستش اخیرا خیلی نگران هیچ چیز نیستم! و همین که با یک بدبختی توانستم مغز کوچک خودم را به کار بیندازم و بفهمم که حتی پسورد وبلاگ هم رفته به بهمن 92 و در نتیجه با پسورد قبلی ام امتحان کردم و بالاخره بعد از شش هزار بار امتحان رمزهای مختلف توانستم وارد صفحه ام شوم خودش برایم تسلای بزرگی ست. می گویم تسلا. بله. آدم در هر لحظه از زندگی دارد خودش را تسلی می دهد. و این مخصوص آدم های ضعیف نیست. ربطی به دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ندارد. هر کس در هر جایی که هست مدام در حال تسلای خودش است. و الا بنگ! خودکشی.

اینهمه توضیح به چه کار ِ کی می آید؟ نمی دانم. اما من محکومم به نوشتن این سطرها. در یک گرمای ضعیف کننده ی زندگی. وقتی کولر خاموش است یک جور. وقتی روشن است یک جور. الان اگر خودم را یک جور تسلی ندهم واقعا برای همین به ظاهر ساده ترین چیز هم به نظر من یک نسخه بیشتر وجود ندارد و آن هم بنگ! خودکشی ست. ولی من خودم را تسلی می دهم. و الان نوشتن همین ها تسلایی بود برای درد دوران محذورین ِ کولری ام. و تسلا هیچوقت شاخ و دم ندارد. جور خاصی نیست. در قالب خاصی نمی گنجد. صرفا تسلاست. و چه لازم است بودنش.

امکان دارد این آخرین پستم باشد. یعنی روی صفحه این از من بماند. که در اینصورت ترجیح می دهم کلا وبلاگم محو شود. نه فقط وبلاگ من. کل وبلاگ های بلاگفا. چون خانه ی آدم را کلا از آدم بگیرند خیلی حس بهتری است تا اینکه بیایند توی خانه ی آدم و مثلا دستشویی را از آدم سلب کنند. البته این ربطی به آن گفته ی بوکوفسکی ندارد. همینجوری دستشویی را مثال زدم. مثلا حمام را. این هم ربطی به انحرافات احتمالی مغزی ام ندارد و ایضا به گرمای ضعیف کننده ی زندگی ام در اکنون. مثلا خب کجا را مثال بزنم؟ چرا مثال بزنم؟ چرا؟ همین واقعی اش را می گویم: اینکه وبلاگت را به تو پس بدهند، ولی آرشیوت را از یک جایی به بعد پکانده باشند و بدتر از آن، امکان کامنت دریافت کردن را هم ازت سلب کرده باشند، دیگر چه وبلاگی چه کشکی؟ دقیقا مثل همان آبشاری که در آن تست روانشناسی اگر به درجه ی فشارش عدد 1 را بدهیم، ماهیتش را از او سلب کرده ایم. آبشار باید عددش از یک تا ده، ده باشد. اگر هم بتوانیم لوس باشیم و بگوییم مثلا یازده، باید بگوییم مثلا یازده. و الی آخر ِ بیشترین عدد. آبشار هر چه وحشی تر آبشارتر. آن آدمی که عدد 1 را بدهد به آبشار، به شیر سماور هم به نوعی توهین کرده است. چرا که شیر سماور است که شیر سماور است. و شاید دلش نخواهد که با آبشار قاطی شود ماهیتاً.

دلم خیلی خیلی خیلی برای وبلاگم تنگ شده بود. و هم اکنون هم هست. و حتی بیشتر. چون دقیقا به قول شمس در تاریکی امید نور هست. ولی در نور، امید چه چیزی می تواند باشد جز قطع شدن برق در وسط تابستان آن هم به صورت یهویی؟ وقتی بلاگفا کلا خراب بود این اخیرا، ما بلاگفایی ها به هم دلداری می دادیم و تواصوا بالصبر و اینها. ولی حالا که وبلاگ هایمان مثلا بهمان برگشته چه چیزی بگوییم؟ مثل این است که بچه ات را سالم بفرستی جنگ و بعد از دویست سال یک پلاک برایت بیاورند. تازه پلاک که خوب است. یک شرافتی در پلاک نهفته است. یک تقدسی. مثلا فرض کینم فقط یک عدد استخوان ازش مانده باشد. مثلا فقط یک عدد دندان ازش مانده باشد. که مقاوم ترین است. خب من با یک دندان و حتی سی و دو تا دندان می خواهم چه بگویم؟ تق تق تق. بخورند به هم. صدایی هم بدهند. آیا کلمه می شوند؟ آیا یک لب خوشگل هست که روی آنها را و زردی شان را به هنگام سخن گفتن بپوشاند؟ آیا نمی اندیشند؟

نوشتم. بقیه اش به درک.

پانوشت: هنوز یک راه در اعماق ذهنم وجود دارد و آن هم اینکه پست ها را کم کم کپی کنم با تاریخ. در تیر 94 چیزی را کپی کنم از مثلا مرداد 93. با اینکه این کار چیزی در حدّ خوردن گوشت مرده است، اما همین کار هم موقوف است به اینکه این مشکل کامنت گذاشتن و دریافت کردن، حل شود. و الا که هیچ. احتمالا خداحافظی!

پانوشت: وای خدای بزرگ. این مامان ها و باباهایی که یک بچه روی ویلچر یا تخت دارند که نمی توانند هیچ کامنتی از او دریافت کنند و یا هیچ کامنتی از خودشان به او برسانند چطور باهاش سر می کنند؟

پانوشت: جالب ترین اتفاق برای وبلاگ هایی افتاده که از بعد از بهمن 92 ساخته شده اند. این وبلاگ ها الان وضعیت جالبی دارند؛ وجود خارجی دارند، اما وجود داخلی ندارند. یعنی نویسنده هر چقدرررررر بار هم که رمز را بزند وارد صفحه ی مدیریتش نمی شود. اما اگر آدرسش را در نت جستجو کند صفحه اش سالم و تمام قد جلویش ظاهر می شود. همه چیز هست. تا خود خود اردیبهشت 94. همه چیز هست، اما مرده! رسما مرده! مثل عزیزی که جلوی چشم خودت نه، یک روز که از سر کار برگشته ای می بینی کنار شوفاژ روی زمین افتاده مرده. نمی توانی هیچ چیز به این مرده اضافه کنی. الا اینکه دفنش کنی و بعد فراموشش! و سالی یک بار هم به او سر نزنی. تا از دلتنگی بمیرد. اگر وبلاگ ها روح داشته باشد.

من یک چنین وبلاگ مرده ای هم دارم! مثل مادری که در حادثه ای واحد یک بچه اش را کاملا از دست داده است و بچه ی دیگرش را هم تکه پاره تحویلش داده اند. وبلاگ تکه پاره ام همین است که دارم الان کلمه هایی بهش اضافه می کنم. که زیاد دلتنگ نباشد. و وبلاگ مرده ام هم یک «جهان موازی» ست با اسم «پرودگار یقین». سیزده اردیبهشت 94 به دنیا آمده بود. دقیقا چند روز قبل از پکیدن بلاگفا. و مثل یک پرنده ی معصوم نمی دانست که چه عمر کوتاهی دارد. مثل برادر یا خواهرش در سیزدهم ماه به دنیا آمد. یعنی «سگ لرزه های یک شک» سیزدهم مهر 90. و «پروردگار ِ یقین» سیزدهم اردیبهشت 94. با پدرشان جوری برنامه ریزی کرده بودیم که دقیقا سیزدهم به دنیا بیایند. هر جفتشان. درمورد «پروردگار ِ یقین» من هی به پدرش می گفتم می توانیم حتی بگذاریم سیزدهم مهر به دنیا بیاید. که ماهشان هم مثل هم باشد. کافی ست سه چهار ماهی صبر کنیم. اما پدرش اصرار داشت که نه! نه! باید باید باید همین سیزدهم به دنیا بیاید! و نزدیک ترین سیزدهم از روز برنامه ریزی مان سیزدهم اردیبهشت 94 بود. اگر نمرده بود الان ازش می پرسیدم: تو دوست داشتی اصلا به دنیا نمی آمدی یا اینکه از اینکه به دنیا آمدی و نفس کشیدی راضی هستی؟ حتی با وجود اینکه فقط چند روز زنده ی زنده بوده ای و بعد از آن، چند روز هم زنده ی در کما و دل دل. که هی می رفتیم پشت در اتاق و از بلاگفا توضیحات خسته کننده اش را می شنیدیم. اوایل امیدوارکننده بود و اواخر دلسردکننده. اواسط هم لحن موذیانه ای داشت. بلاگفا توضیح داد که با اینکه ما به شما رایگان خدمت ارائه می دهیم اما خودمان را در قبال شما مسئول می دانیم و تمام تلاشمان را می کنیم. که عزیزم! بر من و پدرت و هر انسان بالغ و عاقلی روشن است که این لحن جمله چقدر موذیانه است! که معنی اش در واقع این است: «اوهوی! اینقد طلبکار نباشید! ما تا حالاشم داشتیم مفت به شما سرویس می دادیم! از اینجا به بعدشم دهنتون سرویس! به ما چه!». البته به این غلظت هم نه. ولی یک چیزی در همین حدود. حالا عزیز دلم! تنها کاری که از دستم برای تو و مردنت برمی آید این است که لینکت را دوباره اضافه کنم. همان بالای بالا. مثل از اولین روز تولدت. و بعد تو سُر و مُر و گنده به بودنت ادامه دهی. و یک راز را هم می خواهم همین الان در گوش ات بگویم: تو از برادر یا خواهرت (که قبل از فیـ-لتر شک13 نام داشت و بعد از فیـ-لتر شک14 نام گرفت) خوشبخت تری! چون تو را از اول به دنیا آوردم که همان یک پست باشی! تو آمده بودی که بروی آن بالا! همین و همین. حتی کامنتدانی همان یک پستت را هم با دست خودم بسته بودم که کسی احیانا احساس نکند می تواند تو را از آن باکرگی عزیزت دربیاورد با کامنتش. تو از اول هم «غیرفعال» بودی! در اوج فعالیت. در واقع فعال ترین و حقیقی ترین فعالیت. برای من. من تو را یک بار دیگر قبلا در شهریور 92 هم به دنیا آورده بودم (و خدا را شکر شهریور 92 قبل از بهمن 92 است و می توانی مدارکش را هم به صورت موجود در آرشیو ملاحظه کنی)، اما آن موقع در تردید بودم. فقط یک حال ِ نصفه شبی بود. و دوباره با اولین صبح بخیر شک می آمد سراغم. و طبیعی هم بود. اما حالا، یعنی از روزی که برای بار دوم به دنیا آمدی، من به تو یقین دارم! بله! یقین! «پرودگار ِ یقین» من بودی و هستی و خواهی بود! حتی اگر همین وجود خارجی ات هم از من گرفته شود، مثلا به طور کلی بلاگفا از بین برود، یا به طور کلی نت از بین برود، من باز یک «پرودگار ِ یقین» دارم. خوشگل و مهم. و «سگ لرزه های یک شک» این خوشبختی را ندارد. پست های دوازده ماه و سه ماهش پریده و تازه هنوز هم تکلیفش مشخص نیست. هرچند هر کدامتان را یک جور دوست دارم، ولی تو برای من یک چیز دیگری «پرودگار ِ یقین»! چون تو به دنیا آمده بودی که رسما بگویی...

پانوشت: «نوشته در هر حال برای دیگران است و چون این است هیچ کس را نمی توان یافت که نوشته ای برای خود نوشته باشد. چنین نوشته ای را با نانوشته فرقی نیست.»

(کلمه و چیزها/ ایرج قانونی)

پانوشت: «فعلا نمی خواهم به آنجا بروم، از تاریکی می ترسی، اصلا، من مثل داخل جیبم آنجا را می شناسم، پس بگو داخل جیبت را هم نمی شناسی، تو هر طور که می خواهی فکر کن، من را با نادانی خودم تنها بگذار، پرندگان هم نمی دانند برای چه آواز می خوانند اما می خوانند، شاعر شدی، غمگین هستم، با این زندگی ای که تو داری این یک چیز طبیعی است.»

(همه ی نام ها/ «آقا ژوزه» ساراماگوی عزیزم/ ترجمه ی عباس پژمان)

پانوشت: و این پانوشت شاید تلخ ترین پانوشت دنیا باشد. که از اول متن از نوشتن آن امتناع می کنم. و حالا می نویسم چون می نویسم. در این چند روز وقتی به این فکر می کردم که شاید دیگر هیچ دسترسی ای به صفحه ی مدیریتم پیدا نکنم مداااام که نه، وقت هایی که بهش فکر می کردم به این فکر می کردم که چه چیزی از من روی صفحه است؟ هم آخرین پست را می گویم، هم آخرین سه تا پست را، که روی صفحه بودند، هم کل مطالب را! از آخر به اول. احساس می کردم یک دلم کاملا راضی ست به انهدام بلاگفا، اگر قرار است همیشه همینجور بماند و به ما اجازه ندهد که کاری فعالیتی چیزی بکنیم در صفحه مان. یعنی خیلی فرق است بین وقتی که قرار باشد آدم جایی اجبارا متوقف شود با وقتی که همه چیز همانجور است که هست اما مجبور نیست متوقف شود. یعنی خیلی فرق است بین اینکه من بتوانم هنوز ده سال دیگر وبلاگ بنویسم و مثلا مطلب پانزده اردیبهشت 94 ام با «گریه دارم...» شروع شود با اینکه من قرار باشد دیگر وبلاگ ننویسم و مطلب پانزده اردیبشهت 94 ام با «گریه دارم...» شروع شود. وقتی قرار است آدم جایی اجبارا متوقف شود ترجیح می دهد که اصلا نباشد! چون در درازمدت نیکویی و بدی معنا ندارد. می گویند نام نیکو به کزو ماند سرای ماندگار و این حرف ها. آقا عزیز من در دراز مدت نام نیکو اصلا معنا ندارد اگر قرار باشد اجبارا جایی متوقف شده باشی. مصداقش روشن تر است: من دوست نداشتم این شعرهای بعضا دری وری از من بماند روی صفحه ام. حرف های دری وری تر. زیااااااااااااااااااد و کم مایه. پر از ادعا بعضا. من دوست نداشتم. من این ها را به عنوان نامی که قرار بود ازم اینجا بماند و من برای همیشه متوقف شوم دوست نداشتم. اما دقیقا همه ی اینها را وقتی که قرار باشد تا ده سال دیگر هم بنویسم و تا ابد هم بنویسم دوست دارم. حتی می پرستمشان. چون خب من که اینها نیستم. من قرار است رشد کنم. من اینها هستم و نیستم. اما وقتی قرار است متوقف بشوی انگار همین هایی. و اگر هستن قرار است اینقدر حقیر و دری وری باشد، واقعا آدم عدم را ترجیح می دهد. که اصل هم بر همان است. یعنی بدون هیچ فیگوری می گویم که حتی اگر مثلا فلان شعر بیست سالگی ام روی وبلاگ بتواند تا ابد هم بماند و تا ابد هم حاکی از استعداد شدیییییییییییید من باشد، اما اگر قرار باشد روزی دیگر شعر نگویم می خواهم همان هم نباشد!! چون بسیار نازل و متوقفـــشده است. من یک شعر و دو شعر و سه شعر و ده شعر و صد شعر نمی خواهم، اگر قرار است بی نهایت شعر نباشد، همان بهتر که نباشد. از اصل نباشد. موافق اصل. عدم.

پانوشت: «اولئک کالعدم. بل هم اضلّ». در تفسیر این آیه ی شریفه ام چه می توانم بگویم؟ پیامبر و امامانی هم ندارم که قرآن ِ ناطقم باشند. فقط می توانم آیه را نازل کنم و «تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم» را در تقدیر بگیرم.

پانوشت: مطمئنا در این هاگیر واگیر(!) نمی خواهم شعر بگذارم. فعلا که شعر من را گذاشته است! مثل یک بچه ی سر راهی! توی یک سبد تنگ و تاریک نه! توی یک سبد سرشار از رنج. رنجی که زکی گویان است به تنگی و تاریکی.

پانوشت: خودم می دانم که نوشتن اینهمهههههه کلمه در این «عکس بازار» چیزی در حد جوک است. جوکی واقعا خنده دار. ولی اگر جوک نبودم که جوک نبودم. اگر جوک هستم که جوک هستم.

پانوشت: دلم دقیق می خواهد بدانم این غزل را کی مولوی گفته. دقیق دقیق. و مرکز ثقل این دقت هم مسلما روی شمس است. اما روی بقیه هم می تواند باشد اگر باشد. ولی واقعا دلم می خواهد بدانم. کاش یک جور دقیقی می شد بفهمم. مثلا چند سال از «غیبت بی بازگشت» شمس می گذشته که این را گفته؟ یا اصلا قبلش است؟ از اینها که می گویم خیلی دقیق تر دلم می خواهد بدانم. مثلا آن روز گریه کرده بوده؟ دلش گرفته بوده بدجور؟ یعنی باید به حساب یک درد دل بگذارمش یا یک تز؟ کاری به بقیه ی بیت ها هم ندارم که خواسته غزل بودن را باشد. غزل دوست داشتنی ای هم هست. اما همین یک مصرعش رسما کامل است. کامل و...

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش.

+ تاريخ پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 6:19 نويسنده زهرا رجایی |
 

یک دو سه

صدا میاد؟

بیاد خواهشا

+ تاريخ پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:20 نويسنده زهرا رجایی |