صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

خب خدا را شکر دختری که بهتان انداخته بودند را پس شان دادید!!!

باز پا(ها)یم درد می کند و چشم هایم خیس است و برمی گردم خم می شوم روی کتاب پایین تخت و موبایل را برمی دارم و... اما 8 و 12 است... نه 8 و 11 دقیقه.

از روماتیسم فصلی تا روماتیسم مفصلی یک میم فاصه است... از 8 و 11 دقیقه تا 8 و 12 دقیقه... الکلام الی یوم الوقت المعلوم...

و از مایکروفر و پهنه های حسی وسعت به شکل های هندسی محدود پناه خواهم برد...

وای... وای... وای از شعرها...

از شکل های هندسی نو شروع کن...

حالا به شکل های قدیمی رجوع کن!

از فیزیوتراپی با داغی شمس و «ترکک! تمام بنگر» و اس ام اس ِ «اگر» ِ محال نصفه شبی...

وای... وای... وای از شعرها...

دلسردی از دنیا و مافیها

دلگرمی از شوفاژ و تابستان

بیرون زده از هر کجای خاک

یک گوشه ی پیراهن عثمان

روح است و پیوندی نمی گیرد

با گربه یا وضعیّت گلدان

پرده، کناری، روبرویی، روز

بشقاب، قاشق، پرده، شب، مهمان   

 

از دستگیره قبل خوابیدن

تا دستگیری بعد خوابیدن

بله! بله! بله!

«اگر که درد از این گریه تا عصب برسد» طاقت نمی آورم و کارم را تایپ می کنم و خیسم!

بله! بله! بله!

« «کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی»/ سیل، بعد از عشقبازی زیر باران می رسد»

وای... وای... وای از شعرها...

خونه ی پُرِش همینجا مگه نیس؟

منو زنجیـر کن اینجا و برو!

نمیخوام تکون بدم زندگیمو

که بگم تسلیـمم! بدون تو  

 

راه میرم که بگن دلتنگه

خسته میشم که نگن افسانه س

به خودت چرا نگم عاشقتم!؟

عاشقم!

مخالفت کن با نص!  

 

یه دلیل عاشقانه ت مرگه

که خودم قبل تو فتحش کرده م

نمیخوام تکون بدم پرچممو

وقتی مثل گچ سفید و سردم 

 

مرگ و زندگی م به هم می پیچه

وقتی فک کنم به روزای بدت

یه شناسنامه ی کامل پُرم از

قید احمقانه ی «تا ابد»ت! 

 

یه سلاح بی مجوّز دارم

که تویی! زندگیتو نمی کشی!

همه ی جرأتمو می گیری

وقتی شاهدم با این عشق خوشی! 

 

حرفی از زمان ِ محلول بزن

وقتی حل کردن ازش برنمیاد!

روزای خووب که هیچی، حتی

خبر روزای بهتر نمیاد

 

حرفی از زمان محلول بزن

ساعت شنی مون اقیانوسه!

حتی رفتنت رو حس نمی کنم

وقتی زنجیـر شده م با بوسه! 

 

پانوشت: وای... وای... وای از شعرها... بولد شده ها از سید مهدی موسوی ست و نابولدها از خودم.

پانوشت: صائب!!

پانوشت: نمی دانم وقتی شعری از کسی را توی شعرمان تضمین می کنیم آیا هنوز هم می توانیم این شعر را متعلق به شاعر اولیه اش بدانیم یا نه!! قدما که ظاهرا بالاتفاق بدین نظریه استوار بوده طبعشان، ولی من، الان(و کمی عقب- جلوتر از الان)، حتی اگر یک نفر باشم، به نظرم وقتی کسی شعری از دیگری را تضمین می کند و این یک تضمین ِ صرف نیست، شعر جدیدی متولد شده!

البته واقفم که این تئوری فایده ی عملی ندارد و ثمره ی بحث صرفا در همان وادی تئوری ظاهر می شود! و اگر اگر اگر هم در عمل ثمره ای داشته باشد، ضرر است! دزدی و بچه پررویی ادبی و از این حرف ها! اما اگر دقت کرده باشی من قبل تر(یا جلوتر) توضیح دادم که حداقل حداقل برای دفع ضرر و قلع ماده ی نزاع!! اسم شاعر قبلی را حتما حتما حتما ذکر می کنیم. ولی ته دلمان می دانیم که دیگر این شعر جدید شعر من است! حالا یک کمی هم از ته دلمان آمدیم بالاتر اکشالی ندارد!

مثلا من خودم مدتهاست یک شعر یک بیتی دارم که هر دو مصرعش از کس دیگری است!!

هر دو مصرعش از سید مهدی موسوی ست اما بیت(شعر) از من است:

باور بکن از هیچی دیگر نمی ترسم

محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

پانوشت: همه ی شواهد و قرائن هم در اثبات نظریه ی من است!! می بینی که؟ نابولدی از این واضح تر!!؟

پانوشت: ربط صائب و حوله ی حمام و دوی ماراتن یا استقامت و امیدم به نانابودی و اسب و خر و افترشیو و ه.خ و م.ز و شوهر کردنش و اوکی برره ای و نوبل و تقریبا هشت ثانیه خوابیدن با چشم های باز را هم تو پیدا... پیدا... پیداست... کم کم وضوح صحنه ی ما مات می شود...

+ تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 10:2 نويسنده زهرا رجایی |


عادت ندارم شعر جدیدی را به طور ناکامل بگذارم از خودم یا کسی

(چون به لحاظ شعری کار درستی نیست...)

الا آنجایی که درلحظه دلم بخواهد تایپ کنم:

بندی از یک شعر نسبتا جدیدم

برای یوزپلنگانی که بعد از خواندن، هی توی ذهنشان می دود و می دود و می دود همین یک بند:

 

شروع کردن یک شعر، کار حضرت شب

تمام کردن آن، کار حضرت فیل است!

«که چی؟» پیامبری عاشق است روی صلیب

که توی قنداقش نطق کرده و دیگر...

 

و درلحظه برای یوزپلنگانی که مهربانند و حالم را می پرسند و نگرانم می شوند و... بندی از یک شعر نسبتا جدید دیگرم را می نویسم! :

از خالکوبی ِ موقت، دائماً خالم!

از خالکوبی ِ موقت، دائماً کوبم!

این بازوی عشق است در روشن ترین فالم

از چشم بد دورم که می گویم بله! خوبم!

 

و درلحظه برای یوزپلنگان متصلی که می گویند زهرا! خودت! خودت یک چیزی بگو! می نویسم:

«عادت دارم امیدی که ندارم را از دست ندهم.»

و

«پیغمبران راستین آنهایی هستند که فکری به حال شب های امّت خود کرده باشند.»

(مقالات زهرا)


+ تاريخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 22:12 نويسنده زهرا رجایی |

 

وسط این هور هور... این هور هور... این هور هور... تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم «الحمد لله علی عظیم رزیتی»...

------

 

تیتر از شعری از سید مهدی موسوی

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 0:2 نويسنده زهرا رجایی

 

1-

اگر مُردم، اگر بعد یک سال خواستید کاغذی چیزی بچسبانید به دیواری جایی، فقط این را بنویسید:

(یک سـ)ااااااااااااااااااااا(ل گذشت)...

-ماتئی ویسنی یک-

 

2-

با موهای «مارگات اتوود»ی شانه نکرده ی بعد از حمام و پشت بام...«بام... جدایی»، بعد از یک خواب دوازه ساعته ی بعد از یک هفته ی پر از نخوابیدن، قبل از خوردن چای و قبل تر از خوردن آش رشته، دلم هوس می کند که فال بگیرم... نمی دانم از کی. فقط می خواهم فال باشد. و فقط یک شعر. و هی هم اش نزنم و هی نیت دوباره نکنم. که چه نیتی بالاتر از سه چهار خط بالا و ادامه؟ یکدفعه دلم «علی باباچاهی» می خواهد. باز می کنم. می خوانم. و توی دلم می گویم از این دقیق تر؟ پس واقعا ربطی به «حافظ» بودن حافظ ندارد، ربطی به مستقیم بودن فال گیرنده دارد از تاویل. مستقیم بودن فال گیرنده به تاویل. مستقیم بودن فال گیرنده به دقیقا همه ی حال ها.

 

از مطلقا

 

حرفی اگر بزنم    می زنم اما نمی زنم از مطلقا    از مطلق

یادم نرفته نخ ابریشمی که ناگهان شده بود مار مجسم

تصدیق نیمه ی پر لیوان همیشه کار من است

و فکر می کنم به نیمه ی خالی ِ از تو که روی میز

                                                           ترک برمی دارد

روز ِ به نیمه رسیده              رسیده تر است از شبی که نام دیگر تو

                                                                   قرص کامل ماه نبود

از ماندن ِ برای تو/ تا مردن ِ برای تو یک چرخ

                                                      فاصله ست.

پخش اگر بشود روی زمین گم می شود از گردن بندی که تویی

                                                       مهره ی ماری که منم.

و از گم شدن ِ برای تو تا نمردن ِ برای تو

                                                  یک چرخ

                                                  چرخ

                                                  چرخ زدن فاصله ست.

 

3-

-آن شراب مگر چند ساله نبود؟

: چرا، ولی...

 

4-

 


 

5-

شب نوشت:

ظهر اینجا شعری از خودم گذاشته بودم. و الان حذفش کردم. شاید به دلایلی. شاید بی دلیل. شاید چون الف راست می گوید و واقعا کمی مصلحت اندیش شده ام... مصلحت اندیشم و دلدار من...

و همین الان دلم می خواهد که شعری دیگر بگذارم. شعری که دوستش دارم... از خودم نه! از یکی از عزیزترین هایی که می شناسم... نمی گویم عزیزترین شاعرها، نمی گویم عزیزترین دوست ها، نمی گویم عزیزترین آدم ها، می گویم عزیزترین ها! تا خودش چه فهم کند از این سخن که می گویم...

و البته به دلیل حذف آن شعر و شعری که الان جایش را می گیرد، تیتر پست هم عوض می شود!

 

از دست دادمت!

و زندگی احترام خودش را نگه نداشت

مثل مردی بد دهان از روبرو آمد

و همه چیز را تحقیر کرد

از دست دادمت!

مثل سربازی که وطنش را پس نمی دهند

و برای سال ها اسارت هیچ فکری ندارد

حتی تراشیدن تکه چوبی به شکل یک قایق!

 

(عاطفه رنگ آمیز طوسی)

 

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 14:30 نويسنده زهرا رجایی |