صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

بوی لاک و بدتر از آن، پد لاک پاک کن(!) باعثش شده یا اینکه چشمم زده اند(!) یا اینکه ناشی از خستگی است یا همینجوری عشقی ست را نمی دانم، ولی بعد از مدتها سردرد بسیار عجیبی دارم و یاد قبلاهایم می اندازدم. قبلاهای همیشه سردرد. یعنی اکثرا سردرد. خدا عالم است که دقیقا چه تغییری(تغییراتی) از قبلا به فعلا و اخیرا داشته ام که اینقدر سردردهایم نسبت به قبل کم شده است. قبلاها اگر سردرد نداشتم باید ولیمه ای چیزی می دادم.

دیروز درباره ی یک سکانس از سه سال پیش با ز حرف زدیم. در حدّ دو سه جمله. یکی ش این بود: هم دور است و هم نزدیک. انگار هم هست هم نیست. بعد در ادامه آهسته زیر لبی گفتم: «مثل همه ی گذشته». نمی دانم شنید یا نه. ولی از آن جمله های میخکوب کننده ی درلحظه ی خودم بود. یعنی همه ی گذشته هم هست هم نیست. خیلی بدیهی و واضح است. نه شاعرانه است نه فیلسوفانه نه عارفانه نه هیچی. ولی انگار یک گیری دارد. یک مشکلی. حس می کنم شاید چون همیشه یکی از این دو بخش را نمی خواهیم باور کنیم. یا نمی خواهیم باور کنیم که «گذشته» هست. یا نمی خواهیم باور کنیم که «گذشته» نیست. یعنی مشکلی که با گذشته داریم (اگر کسی بگوید ندارد دروغ می گوید. مگر اینکه خیلی روی خودش کار کرده باشد و با خودش در تعامل صحیح و سالم باشد. منظورم هر جور گذشته ای است. ذات ِ «گذشته».) با یکی از این دو گزاره است. امشب که کمی خلوت شده ام این ته شب می خواهم فکر کنم که باید مشکلم را به طور واضح با گذشته از بین ببرم. یعنی از اول اول تا همین لحظه ی پیش. نه دوره ی خاصی. نه خاطره ی مشخصی. باید بفهمم و به خودم بفهمانم که گذشته هم هست هم نیست. نیست چون نیست. هست چون هست. شاعرانه ترش هم می شود کرد و مثلا داستان سرایی کرد تا خواب دیدن ها و ناخودآگاه و از حتی پایه ی میز یاد معشوق افتادن و اینها. ولی قضیه بس که واضح است هر توضیحی مزخرف است. هیچ کسی نمی تواند اصطلاحا از گذشته ی خود فرار کند؛ چون هست. و هیچ کسی نمی تواند گذشته ی خود را بغل کند؛ چون نیست.

پانوشت: الان مشکلم به طور واضح حل شد!

پانوشت: منظورم از «مشکل داشتن با گذشته» نحوه ی تعاملم با آن است. نه مشکل خاصی. و مشخصا هر کس نوعی از تعامل را با هر چیز دارد. چه بداند چه نداند. چه بفهمد چه نفهمد.

پانوشت: «من فقط با گذشته ها خوبم/ که گذشته ن! همینه خوبی شون!» (از یک غزل محاوره از خودم)

پانوشت: ع جانم! به طور اتفاقی دارم «مانده بودی اگر» را می گوشم... به طور اتفاقی یعنی از پیش تعیین نشده با محتوای این پست!

پانوشت: اگر می توانستم یکی از الهه های یونان باستان باشم «الهه ی ویرایش شعر» را اختراع و انتخاب می کردم. و این عنوان چقدر جور بود با عنوان دیگری که در عالم واقع داشتم: «ملکه ی صبح بخیر». هستن و نیستن ِ همزمان.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 2:15 نويسنده زهرا رجایی

 

بعد از مدتها یک شعرم را می خواهم بگذارم.

شعری که نیلو دوستش دارد:

حیف، «بسم الله» ما را رد نکرد از رودخانه

ختم قرآن هم گرفتیم این طرف با دوستان ِ

دوست و با دشمنان ِ دشمن و هر کار کردیم؛

پخش تخمه توی چادر،

پایکوبی با ترانه،

پاکت ِ سیگار روی ِ پاکت ِ سیگار روی ِ هر عدد اعلامیه،

با پیکسل ِ یک هندوانه در میان میوه های غیر رنگی

 

آب از آب

یا تکان می خورد نامحسوس یا اصلا زمان ِ

اینکه مولکولی به مولکولی تعارف طی کند توی ِ ترافیک ِ روانی ها نبود، ای مرگ! جان ِ

ماهی ای که دوست داری، لطف کن قلّاب باش و

با خودت محشورمان کن، دست هامان زیر چانه

منتظر هستیم با حسّ ششم، هفتم، الی آخر، که می آیی تو حتماً ای حواس ِ پنجگانه!

«آی آدمها...» کنار رودخانه ذکرمان شد

آتشی بود و کناری، شعر نیما هم بهانه

درد و دل کردیم با دودی که از هر کنده برخاست...

کاش سیفون برمی آمد از پس هر استوانه!

هر چه پاپیروس بود از شعر پر شد، هر چه سوراخ

جز صدایی که خودش هم خسته بود از داستان ِ

خالی ِ این شعر، اما دائماً تکرار می شد:

رودخانه، رودخانه، رودخانه، رودخانه...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:36 نويسنده زهرا رجایی |

1-

«آیا شیشلیک اشتهای خوردن جوجه کباب را از بین می برد؟».

«هارب منک الیک».

«پول ِ خون».

اینها با ترتیب سه عبارت برگزیده ی هجده روز اخیرم است. (مسلما از نظر خودم. مگر کس دیگری هست که آدم بتواند جای خودش/ توی خودش بگذارد هجده روز؟ حتی یک روز. حتی یک دقیقه. حتی اگر میلیون میلیون پول بدهد در ازای هر ثانیه ی این کار). از اولی و دومی شاید بشود کانتکستشان را حدس زد، ولی از سومی نه. سه عدد مقدسی نیست. عدد بی حوصله هاست. آه، بی تاب شدن. و الا می شود تا هزار و ده هزار هم مرتب کرد و رسید مثلا به یک «نه» معمولی آن آخر لیست. هرچند که «نه» با هر کیفیتی و در هر لیستی و هر گزینشی سرور و سالار است.

2-

طرز تهیه ی خودکشی:

همیشه که نه، اخیرا وقتی به پدیده ی خودکشی فکر می کنم بلافاصله به این مورد شاید نادر فکر می کنم: آدمی که فردای خودکشی اش مرگش مقدر بوده. آن آدم بی اطلاع از این موضوع خودش را می کشد. اگر تفاوتی قائل شویم بین خودکشی و مرگ واقعا این آدم سرنوشت عجیبی داشته. مذهبی، حقوقی، عرفی، خانوادگی. یا هر بُعد دیگری که می تواند داشته باشد. این آدم می توانست یک روز دیگر صبر کند تا اجلش برسد. می توانست. می توانست. ؟ . ؟ . بعد وقتی این محاسبات را می کنم و احتمال می دهم که یک درصد چنین وضعیتی برای من هم ممکن است وجود داشته باشد با خودم می گویم آدمی که هنوز اینقدر مستاصل و بی فکر نشده که می نشیند یک ساعت منطقی به قضیه فکر می کند (هنوز) به درد خودکشی نمی خورد. و بی خیال موضوع می شوم در همان حالت نظری حتی. اخیرا راه به راه چاله های فضایی فجیعی جلوی پای خودم می کنم که بتوانم راه بروم.

3-

یادش به خیر آن زمان ها که یک چیزی توی دفتری کاغذی چیزی می نوشتیم و هزار سوراخ قایمش می کردیم که کسی آن را نبیند. یک جور فضای خصوصی طلب می کردیم. حالا طرف آب می خورد چند قطره اش را اتچ می کند به صفحه اش. بوی آروغ نوشابه ای اش را. اندازه ی یک مربع از ته ریش عشقش را. حالا بدترترش جایی ست که اصلا آب را به این خاطر می خورد که آن را بگذارد توی صفحه اش. چقدر این وضعیت رنجاننده و مهلک است. برای من که هست. حتی اگر فقط و فقط دیدنش. پخش و پلا بودن. چقدر رمز. از صفحه ی اول دفترم خجالت می کشم بدم می آید می ترسم که رمزهای مختلف جاهای مختلف را رویش نوشته ام. هر جا می خواهی وارد شوی کارت بزن. یک ورق قرص می خواهی بخری سه دور دور داروخانه بچرخ. می خواهی از خودت یک سوال بپرسی قبلش دویست بار از خودت معذرت بخواه. همه ی همه ی پخش و پلایی ها جز به راهکار عشق خوب نمی شود. مسئله این نیست که خودش اول پخش و پلایی های دو عالم است، مسئله این است که آدم از یک جایی به بعد با عشق هم خوب نمی شود. دل آدم خوب نمی شود. دست راستش را بین تخت و چانه عمود می کند و با دست چپ تایپ می کند. تصور می کند برای ده سالگی رفاقتش با زهره یک کیک سفارش می دهد و بعد یک شمع «10» می گذارد آن وسط و یک «رفاقت» می نویسد بالایش و یک «ساله» پایینش. تصور می کند که هیچ عکسی نمی گذارد از این کیک گرفته شود. دلش می خواهد غرق شود توی خاطرات این ده سال. مسئله اینجا نیست که هنوز حداقل سه سال مانده که بشود ده سال، مسئله اینجا نیست که عبارت «یه خاطره از فردا» توی ذهنش است، مسئله اینجاست که غرق شدن در خاطرات بیهوده است و به شدددددت دلتنگ کننده.

4-

شعر یک بیتی نسبتا جدیدم:

زودتر از همه بیدار شدن توی سفر

سر یخچال کجا، دُور همی چای کجا؟

5- 

ماتریکس

  

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:5 نويسنده زهرا رجایی |