صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

1- یکی از بدترین بدی های این عصر این است که وقتی توی یک عصر غمگین داری توت فرنگی خوب اصیل می خوری یا وقتی داری موز خوب اصیلت را با اجرای مراسم آیینی خاص خودش می خوری یا وقتی آخر شب داری سیب سبز خوب اصیل ِ تو را هی به یاد یک شب اندازاننده می خوری، بیشتر از اینکه یاد هر چیزی باشی یاد مایع دستشویی هستی!! نمی دانم آیا واقعا نمی شود این جور چیزها را بدون اسانس و چیز میز ساخت یا نه. اما واقعا ظلم بزرگی ست که به انسان این عصر شده. که بوی میوه های خوب اصیلش هم اصیل نمانده باشد و «انگولک» شده باشد.

2- دستم را می گیرد کنار دست خودش و می گوید «ببین! حتی از دست منم لاغرتر شده» و من هیچ جوابی ندارم و یک لبخند می آید روی لبم. که آزارم می دهد. هم همان لحظه. هم وقتی بعدا بهش فکر می کنم. لبخند ِ میلان کوندرایی جانکاهی ست. چون یک بار و دو بار هم اتفاق نیفتاده. اخیرا چندین بار بعد از چنین سوال و جواب هایی مبنی بر لاغری روی لب هایم نقش بسته. و آزاردهنده ست. برای خودم آزاردهنده ست. و دلم می خواهد یک پکیج از این لبخندها را یک جوری جمع آوری کنم بفرستم برای میلان کوندرا، و رویش برایم دو خط تحلیل بنویسد. که من آرام شوم. و آزار نبینم.

کاش حالا که یک پاراگراف درموردش نوشتم دیگر تکرار نشود آن لبخند مسخره ی بی معنی. که نمی دانم از کجا می آید می نشیند روی لبهای من. یا کاش دیگر آدمها چیزی درمورد لاغری و شدن من نگویند و نپرسند. هرچند رسما حذف صورت مسئله است. اما به از هیچی است.

3- محسن چاوشی یک جا می خواند «دوسِت داشتم با تمام وجودم» و در ادامه اش می خواند «عزیزم هنوزم تو رو دوست دارم» و این دو جمله و به خصوص توالی شان برای ذهن من یک جوری ست. خب چرا پس می گویی «داشتم»؟ چون یک کاتی فراقی تبری چیزی وقفه انداخته بینتان؟ ولی باز هم نمی تواند ذهنم بفهمد این چیزها را. ته تهش خشک و مکانیکی ست. وقتی می گویی داشتم، آن هم با آن لحن، رسما آدم فکر می کند که دیگر نداری. و اگر هم دقیقا برای آشنایی زدایی است که جمله ی بعد آمده، بس که خفیف است اصلا توجیه پذیر جلوه نمی کند و خیلی هم لوس است. حداقل برای ذهن من یک نفر. در قعر حال بد هم که باشم این قسمت آهنگ حسابی از آهنگ جدایم می کند. چه بهتر. کی دلش می خواهد با چنین ترانه هایی همراه بشود؟

تمام حرف های بالا را می نویسم، حتی اگر این آهنگ را دوست داشته باشم و تا به حال چندیییییین بار گوشش کرده باشم و باز هم بکنم.

4- فقط تصور لیوان های پشت سر هم چای با شکلات های خوب خوشمزه می تواند یک روز کامل من را دنبال خودش بکشاند و خوش کند. و این برای من شاید تنها چیزی ست که تصورش با وقتی که واقعا اتفاق می افتد تقریبا در یک سطح لذت قرار دارد. و مثل بقیه ی چیزها نیست که تصورشان شونصد برابر خوبتر یا بدتر از واقعیتشان هستند.

5- صندوق پست چسبیده به در خانه مان و آن سکـ.ستون. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم.

6- دلم می خواست یک شعر جدید یا حتی ناجدید بگذارم. اما کی حوصله دارد؟ شاعر می گوید: بی خیال.

7- سی هزار تومان؟ سه ضربه شلاق؟ در لحظه ی اول زیاد به نظر می رسند؟ وقتی هر کدامشان را ضرب در یک عدد دو رقمی زیر پنجاه کنی چی؟ باز هم زیاد به نظر می رسند؟ نه. چیزی حدود یک میلیون تومان و یا حدود صد ضربه شلاق. واقعا وقتی از محاسبه ی بازداشت قبلی در اجرای حکم های غیرحبس حرف می زنیم از چی حرف می زنیم؟ و خنده دارتر از آن: وقتی از محاسبه ی بازداشت قبلی در اجرای حکم حبس حرف می زنیم از چی حرف می زنیم؟؟

8- زبان شکیرا در 1 دقیقه و 42 ثانیه گذشته از آهنگ و من. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم.

9- «ما را رها کنید در این رنج بی حساب/ با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب».

10- چه پست خوردنی ای شد. از شلاق و شکلات و توت فرنگی و سیب و موز و حرص و خون و زبان بگیر تا...

پانوشت: تیتر پست از شعری از خودم.

خودم عاشق همین قسمتش هستم:

زنی که در جریان امر بود/ در جریان رودخانه نبود...

زنی که در جریان امر بود/ در جریان رودخانه نبود...

زنی که در جریان امر بود/ در جریان رودخانه نبود...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 19:47 نويسنده زهرا رجایی

 

روی تختت بخواب، تو حالا

زیر پل هستی و بدون ِ حس↓

«حرکت» می کنی و با لبخند

[حرکت کردن تو در «اگنس»]

حالت از زیر «پل» به هم خورده

توی شب های گند ِ پی ام اس

هی! «لورا» هم که توی تصویر است

همه ی چهره ها به عکس، پرس↓

شده و هیچ کس نمی فهمد...

خب! تو به «جاودانگی» ت برس!

 

چالش سطل آب و سطل خاک و سطل گه به کنار، ارزش حرف زدن و حتی غر زدن هم ندارد الان دیگر. به نظر من. اما چالشی هست که...

که به قول شمس: خود شرمم می آید پیش شما شرح گفتن!

چالشی ست که هر زن بالغی تجربه اش کرده... و دست روی دل هر زن بالغی که بگذاری، اگر اندکی و فقط اندکی متوجه باشد و در خودش سر سوزنی غور کرده باشد، کلی خاطره ی بد و بد و بدتر دارد از روزها و به خصوص شب های آن چالش!

هی هی هی!(دقیقا اینجوری پشت سر هم بخوان! انگار که مثلا یکی دارد می رود و می خواهی صدایش کنی و فقط چند قدم دور شده.) پس اگر ما اینقدر به هم شبیهیم، کووش و کجاست آن تفاوت های کشنده ی مرگبار؟ بیخود نیست که...

دیشب متنی نوشته بودم و امروز... امروز صبح...

و حالا امروز باید بروم چیزی نکته ای را بهش اتچ کنم... مبنی بر اینکه اگر کسی هست که در تاریخ به این چالش معتقد نباشد، بیاید این متن دیشب من را بخواند... و بعد خودش قضاوت کند! پرتقال فروشی ست که پیدا شده! بی هیچ گرد شهر گشتنی! بی هیچ چراغی!

«ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه، ماه ماده ی مهربان، همیشه در آنجا بود»...

 

پانوشت: خودم را و پری و دخترش را و دختر دخترش را دعوت می کنم برای تکرار و تکرار و تکرار این چالش...

پانوشت: راستی من واقعا نمی دانم به کسی که آدرس و حتی ایمیل ندارد چه طوری باید جواب بدهم؟ وقتی کامنت هایم تایید نمی شوند که بتوانم زیرش جواب بنویسم. همینجا می گویم که: درج شعر از من در هر کجای دیگری با ذکر اسم اینجانب، شرعی و قانونی ست! و حتی نیاز به اجازه هم ندارد. و تازه شاید نوعی لطف هم هست! کپی توی فایل ورد برای خود فرد هم که دیگر واضحا بلامانع است. مهم این است که بدانیم اینها شعرهای یک عدد زهرا رجایی اند!

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 11:24 نويسنده زهرا رجایی

 

«ما را با آن کس که اتصال باشد، دم به دم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم- در خوشی و غیبت و حضور. بل که در جنگ هم به همیم و آمیخته ایم: اگرچه مشت بر همدگر می زنیم، با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم. آن را مشت مبین! در آن مشت، مویز باشد! باور نمی کنی؟ باز کن تا ببینی! چه جای مویز؟ چه جای دُرهای عزیز؟»

(مقالات مولوی: شمس)

 

«من با آن گوهر بزرگ ابدی لم یزالی تَفس کردم و تندی، و گرم شدم. آن گوهر حلم و نرمی آغاز کرد. گفت: چنان کنم که تو خواهی. و چون امکان یافتم، آغاز کردم که مرا از آن فلان  گوهر می باید، خواهم که او را قبول کنی و دور نیندازی. او گرمی و تندی آغاز کرد. من حلم و نرمی آغاز کردم، که او چون گرمی من می کشد، حلم پیش می آرد؛ من نیز گرمی او را حلم پیش آرم. گفتم: هله ترک کردم، هیچ نخواهم، حکم تو راست. باز آغاز کرد که تو را چه می باید؟ گفتم: تو می دانی. گفت: نی بگو. گفتم که همان است سبب؛ صلح اگر کردی صلح کردم. گفت: نی، معین بگو چیست؟ گفتم: آخر معامله قوی تر است از گفت؛ گفتم و منع کردی. گفت: از تو ما را قول به است که معامله ی تو؛ بگو. گفتم: نی همان است که می دانی، تا نزند سودش ندارد تو را مسلم شده است، تو را گویند.»

(مقالات شمس: مولوی)

 

با چشم های درد دااااار از اشک های ممتد دیشب... با «دااااار...»... با «دوباره بازخواهم گشت»... «از آنجایی که ماندم ناتمام آغاز خواهم کرد»... «اگر حتی فقط یک روز باقی باشد از عمرم»...

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 6:40 نويسنده زهرا رجایی

 

«صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را» تا ما جماعت بتوانیم در مغز خودمان این نکته را فرو کنیم که دوست داشتن یا نداشتن کاری لزوما به خوب بودن یا نبودنش ربطی ندارد. شاید که نه، حتما که در فیلم و آواز و موسیقی و نقاشی و... نمی توانم خوب بودن یا نبودنش را به صورت دقیق و علمی تشخیص بدهم، ولی درمورد شعر(و بیشتر غزل، چون در زمینه ی کارهای غیر غزل زیاد نقد و نظر نمی توانم داشته باشم. (و چه خوب است که همه ی ما حیطه و حدود خودمان را بدانیم و تا یک شعر(و حتی «نظم») بدون ایراد وزنی گفتیم خودمان را در فیس بوک و این طرف آن طرف «منتقد ادبی» معرفی نکنیم!) ) واقعا بارها اتفاق افتاده که کاری خوب بوده، ولی من دوستش نداشته ام، و کاری بد بوده و من دوستش داشته ام. پس این امکان واقعا وجود دارد! و یک حرف نیست. ربطی هم به منصف بودن و اینها ندارد. بی انصاف کسی ست که (به هر دلیلی) کار بد را بگوید خوب و کار خوب را بگوید بد. ولی سلیقه انصاف منصاف بردار نیست. و بیشتر گفتمان بردار است!

همین!

و البته به جدای این نکته یک نکته ی دیگر هم به ذهنم می رسد. اینکه همه از شکم مادرشان نشده اند آن چیزی که امروز هستند و فردا می شوند! همه باید تلاش کنند و تمرین کنند و تلاش کنند و تمرین کنند و تلاش کنند و تمرین کنند. «تا» هم ندارد. چون هیچ مرحله ای و پله ای آخرین مرحله و پله نیست. و در این تمرین ها و تلاش ها، علاوه بر مسئله ی صبر و پشتکار، مسئله ی جسارت هم خیلی مهم است. بله، جسارت! مخاطبی که از یک مولف خاص توقع دارد خودش را تکرار و تکرار کند، مخاطب نیست! و باید معدومش کرد! حتی به نظر من نه تنها نباید این توقع را داشته باشد، بلکه وظیفه دارد که (هر جور می تواند!) نگذارد که مولف خودش را تکرار کند!

حالا اینکه عده ای از «همایون شجریان» توقع دارند هی  و هی «چرا رفتی» و «هوای گریه» و... باشد را من نمی فهمم! اولا که به نظر نمی رسد که (متاسفانه یا خوشبختانه) قصد کلی این خواننده ادامه ی حرکت به سمت خودش و دورتر شدن از پدرش باشد!! این اولا! و ثانیا به فرض هم که اینجور باشد چرا مخاطب باید فکر کند که این حرکت به سمت تغییر سبک چیز بدی ست؟ از کجا این را فهمیده؟ این کار که اتفاقا خوب از آب درآمده. حتی اگر خوب هم درنیامده، (ظاهرا) کار اول بوده! و هنوز خیلی زود است برای قضاوت. به نظرم اینجور قضاوت ها و واکنش ها فرصت «حرکت» را از مولف ها می گیرد. و بدترین خیانت مخاطب به خودش و مولف و هنر است.

من خودم زیاد و حتی می توانم بگویم اصلا کارهای این خواننده را دنبال نمی کنم! («محمدرضا»یشان را بسیار بسیار بسیااااار بیشتر دوست دارم!). اما در همین حد که از صدا و کارها و نسبش(!) اطلاع دارم و گوش داده ام، به نظرم جسارت زیبایی بود این آهنگ «آرایش غلیظ».

این که «نامجو» بهتر و قوی تر می تواند در این سبک خودنمایی کند و حتی «بدرخشد» و صدایش هم واقعا جان می دهد برای دیوانه بازی های اینچنینی، ربطی ندارد که (هیچ) خواننده ی دیگری نخواهد این اتفاقات را تجربه کند. چون اولا استعدادها بالاخره یک روز از یک جا پیدا می شوند. و اگر «یک روز» و «یک جا» نبود، همان قبلی ها و اسطوره ها و سلطان ها هم نبودند! و ثانیا چه بسا استعدادهای تازه بتوانند بهتر از قبلی ها باشند. این (به خودی خود و اگر با اتفاق و حاشیه ی دیگری همراه نباشد) نه بی حرمتی ست نه هیچ چیز دیگری. تنها جسارت است و نیاسودن و «لرد نبستن ته گودال». و مسلما به نفع هنر.

اگر آدم قرار بود که فقط و فقط بنشیند و شاهکارهای یک سبک را بگذارد جلوی خودش و هی و هی افسوس بخورد و هی بگوید آه آه من نمی توانم و آه آه همه چیز قبل از من نوشته شده، به نظر من خییییییلی از ماها نباید بعد از «سفرنامه»ی سید مهدی موسوی کار می نوشتیم! و حتی خودش هم!

برعکس آدم از اینجا باید پتانسیل ها را بشناسد و  جنون و جلو رفتن را. پیشرفت را و حرکت را. من خودم (در ارزیابی کارهای خودم) اگر می خواستم روی غزل «پری» و تکنیک هایش بمانم و هی نگاهش کنم و هی توی دلم خودم را تحسین کنم، واقعا فرصت تجربه را از خودم می گرفتم. فرصت کار قوی تر نوشتن را. حرکت، جسارت می خواهد... سخت است... دل کندن و جان کندن است... اما ضروری ست! و لذت بخش... من تک تک کارهای خودم را نقد می کنم و همیشه اولین کسی هستم که دوستشان ندارم!! در عین حال که دوستشان دارم! به نظرم منطقی ترین و بالغ ترین تلاش یک شاعر ِ عاشق کارهایش(و حتی به قول بعضی ها: بچه هایش!) این است که بعد از سرایش از خودش فاصله بگیرد و کارش را نقد کند و ضعف هایش را ببیند و تکرارها را ببیند و... البته شاعر بنده خدا در حین سرایش هم باید از خودش فاصله بگیرد!! و کلا فاصله بگیرد!

حالا که نوشته ام به اینجاها رسید دلم می خواهد یک کار قدیمی از خودم را بگذارم، کاری که یک جایش «آرایش غلیظ» دارد! (اینقدر خوشم می آید که به شعرهایم علم تفصیلی عجیبی دارم! که تا یک جا یک چیز آشنا می شنوم یا می خوانم سریع توی ذهنم فلش بک می خورم به کار خودم.)

 

شعرم، از مرداد سال 90.

 

 

خطوط را رها خواهم کرد/ و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد... (فروغ فرخزاد)

حالم بد است مثل زنی وقت زایمان/ حتی کمی کبودتر از بغض آسمان (محسن حیدریان فرد)

دارد جهان غرور مرا مرد می کند/ سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند (سید مهدی موسوی)

 

 

تنها نشسته ای وسط ِ ازدحام سلف

تنها... میان همهمه ی ماسک های جلف:

موهای رنگ سال! و آرایش غلیظ

هی خنده ی بلند،

- «گلم...»

- «قربونت»

-«...عزیز»

بوی بد غذای پر از... قاطی است با

مجموعه بحث های ولو پشت و روی میز :

از پرده ای که نیست! رسیدن به ازدواج

تا ابروان باکره ای که فقط تمیز...!

از قرص ضد حاملگی تا سه چار سال

تا سختی مراقبت از شوهر مریض

از نوع گوشی و مدل مو و سایز بوووق!

تا رقص ناشیانه ی کی...

ویز ویز ویز!

بالا می آوری به خدا روی این همه...

بالا می آوری به خدا روی... هیچ چیز!

تنها نشسته ای به خودت فکر می کنی

کاری نمی کنی و فقط فکر می کنی

حالت بد است... کلّ تنت درد می کند

چیزی غذا و جسم تو را سرد می کند

تنها نشسته ای وسط ازدحام سلف

این «جمع» بیت های تو را «فرد» می کند

حالت بد است مثل زنی وقت زایمان

دارد جهان غرور تو را مرد می کند!

تنها نشسته ای به خودت فکر می کنی

از فکر خسته ای که فقط فکر می کنی!

پا می شوی!

از این همه فکر ِ شلوغ ِ ...

بعد↓

[ افتاد زیر میز، کتاب ِ «حقوق ِ ...»

بعد↓]

یک لحظه مکث... و همه جا غرق در سکوت

یک دختر ِ رها شده از بازی خطوط↓

روی زمین...

و دور سرش ماسک های جلف

[ تنهایی ات که پخش شده در تمام سلف]

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 14:30 نويسنده زهرا رجایی |

 

هیچی نمی توانم بنویسم... دست هایم شل است... انگشت هایم شل است... اول ترش در اثر کم خوابی مفرط دیشب... و حالا هم که قاطی با...

غمگینم... و واقعا بغض دارم... و احساس می کنم نیاز به یک گریه ی اساسی دارم... که با یک قطره و دو قطره و به پهنای صورت آرام نمی شود...

از عصر که خبر را شنیده ام حتی نمی توانم خودم را جمع  و جور کنم و اس ام اس هایم را جواب بدهم...

چرا امروز؟

دکترناصرجانم... چرا امروز؟

این همه روز برای پذیرش ِ خاک پذیرنده...

چرا امروز؟ چرا روز تولد من؟ آن هم دقیقا صبح... همان ساعات تولد من... و همان ساعت هایی که من داشتم شعر می گفتم... وای...

توی این پست چی صدایت کنم که نگیرند یقه ام را جر بدهند؟ ما ایرانی های مرده پرست را که می شناسی... که می شناسی... که می شناسی...

توی «قانون مدنی در نظم حقوقی کنونی» ام خیلی چیزها صدایت کرده ام... صفحاتش هست... هست... و نمی دانم دیگر با چه دلگیری ای باید بخوانمشان...

دکترناصر... ناصرخان... ناصرجان... ناصرجانم... دکترکاتوزیان... دکترکاتوزیان جان... و حتی  حتی بعضی جاها ناصر ِ خالی خالی.

از بی ادبی ام نه! از شدت نزدیکی... از یک جور حس پدرانه ی واقعی... واقعی... فراتر از «پدر علم حقوق ایران» بودنت... فراتر از همه چی...

دکترناصرجانم... تو از آنهایی بودی که آدم هیچوقت حس نمی کرد یک روز نباشی... واقعا می گویم... حس یتیمی و بی پدری الان بر من مستولی شده... واقعا مستولی شده... و اینکه می گویم «بودی» خیلی سریع تر و ناخودآگاه تر از آن چیزی که فکر کنی اتفاق می افتد... این نکته را قبلا درمورد رفتن یکی از هم دانشگاهی ها فهمیده بودم... که چه زود فعل هایش گذشته شد... خیلی خیلی زود... و مرگ خاصیتی دارد که...

ناراحتم... و از خدا می پرسم چرا روزم را اینقدر غمگین کردی؟ چرا... می خواستی بهم هشدار بدهی که بلند شوم درس بخوانم؟ که یادم بیاوری آن کتاب های لعنتی سخت را دوست دارم؟ که یک روزهایی واقعا توی ذهنم آمده که «نطم حقوقی» از محبوب ترین محبوب ترین کتاب های عمرم است؟ ناراحتم...

ناراحتم خدا... که کلی شعر و کلی پستی که می آید توی ذهنم برای روز تولدم بگذارم روی وبلاگ را خش خش خش مخدوش می کنم و می خواهم که بی هیچ حرف بیرونی ای باشم... و باز تو بالاخره یک جوری غافلگیر می کنی آدم را... یک جوری مثل همیشه... که «خدا را در بر هم خوردن تصمیماتم شناختم»... و فقط خود تو می دانی خدا... که چقدر نهج البلاغه خوانده بودم دیروز و آن هم به طور موضوعی راجع به «مرگ»... و امروز ظهر داشتم به مامان راجع به یکی از سخنانی که می گفت «هیچ حارسی بهتر از اجل نیست» و اگر بیاید هیچ کس جلودارش نیست و اگر نیاید هیچ کس هل دهنده اش نیست برای مامان داد سخن سر می دادم و... بیت می خواندم که «گر نگهدار من آن است که من می دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد» و بعد با چه ذوق و شوقی ادامه می دادم که تازه ورژن «سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد»اش را بیشتر دوست دارم و...

آخ... که قانون، قانون است... و برای همه یکی...

و خدا را شکر روزها که بگذرد و مرده پرستی ها که تمام بشود (به جدای همه ی علم ها و علم ها و علم ها) در حقیقت از تو یک کلمه در ذهن من و خیلی ها ثبت است، یک کلیدواژه: «عدالت»... تفسیرهایی که به عدالت نزدیک تر باشند... تفسیرهایی که...

که همین چند وقت پیش بود که داشتم به کسی می گفتم نظریات من به دکترناصر نزدیکتر است و ما نباید به خاطر طبع حقوقی متفاوت مان با هم بحث کنیم... «نظریات» که کلمه ی قلمبه سلمبه ای ست برای من کوچک نادان... باید بنویسم: دل من به دکتر ناصر نزدیک تر است...

می خواهم یکی از گیرترین و صمیمی ترین نوت هایم را برایت بنویسم... اینجا... وبلاگم را که می خوانی، مگر نه؟

ذیل ماده ی مربوط به جعاله (ماده ی561) در نکته ی 8 نوشته ای «اگر کسی برای رد تصدیق رانندگی گمشده ی خود جایزه تعیین کند، کارگری که به منظور اخاذی آن را ربوده است حق گرفتن اجرت را ندارد.»

و من فلش زده ام کنار صفحه نوشته ام:

«ناصر! از دستت دلخورما! الان کارگر چه موضوعیتی داشت که آوردی؟ می تونستی بگی «شخصی». رای هم که نبود، با توجه به اینکه «کارگر بودن» موضوعیت نداشت، تو نباید الکی اسم کارگرا رو می آوردی، نه؟»

...

دوستت دارم! غرق آرامش باش... امشب برایت قرآن می خوانم... حتما...

راستی! کامنت های زیر پست هایی که خبر رفتنت را نوشته اند نخوان... اهمیتی ندارد... همان «و هم یخصّمون» ِ  کشدار ِ همیشگی ِ ماست... اهمیتی ندارد...

 

زهرای کوچولوی گریه دار...  سه شنبه. 11 شهریور 93.

(هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت راجع به هیچ کس اینجوری نشده بودم... که هی سرچ می کنم شاید یک جا خبر تکذیب شده باشد... خبر راست نباشد... و حس می کنم این ربطی به روز تولدم بودنش ندارد...)

 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 22:12 نويسنده زهرا رجایی

 

یک کتاب 128 صفحه ای. آن هم در قطع جیبی.

چقدرررر می تواند جای حاشیه نوشتن داشته باشد. به قول قدما!

اما خود «ماتئی ویسنی یک» هم این را نمی خواهد!

یعنی من اینطور حس می کنم که وقتی کسی خودش می گوید «دلم می خواست مستقیم به آنچه ضروری است بپردازم» و کارهایش به هیچ وجه حوصله سر بر نیستند، من هم حق ندارم توی وبلاگم چیزی حوصله سر بر بنویسم درمورد «تماشاچی محکوم به اعدام».

از همان اول، یعنی از همان «خبرهای کوتاه از دادگاه» آدم حس می کند می تواند تا ته ماجرا را بخواند! اما بعد می بیند که نه! نمی تواند! چون هرچقدر جلوتر می روی به قول «دادستان» انگار بیشتر و بیشتر داری به اعماق نزول می کنی. به ته مرداب. توی گل و لجن. در اعماق پستی و رسوایی.

از سکه ی قل خورده و افتاده زیر صندلی متهم(جنایتکار!) بگیر تا سرشلوغ بودن و حالت «دائم می خواهد بپیچاند برود/ شاید به فوتبال برسد»! و ذهنیت «همه جنایتکارند مگر اینکه خلافش ثابت شود» ِ دادستان تا مست بودن قاضی تا «وکیل مدافع» بودن وکیل مدافع! که می خواهد از متهم علیه خودش دفاع کند!!... تا روابط و آشنایی صمیمی و خانوادگی و غیره ی همه ی اینها با همدیگر!(هرچند: نحن نحکم بالظاهر!!)

از اسلایدها و مدارکی که از زگیل و دست و دماغ و همه جا و لحظه به لحظه ی متهم و شاهدان و قاضی و دادستان و وکیل مدافع و منشی و همه و همه موجود است و نظام توتالیتر را به تلخ ترین حالت ممکن به نمایش می گذارد بگیر تا دقت دقیق شاهدان و نحوه ی وارد شدنشان به پرونده و سوالات واقعا باربط و تلقین ناکننده ای که ازشان پرسیده می شود و عکس العمل ها و اظهارات گیج و مردد و وحشت زده شان تا...

از دسته بندی آدمها بر اساس قهوه و لیموناد خوردن یا نخوردن و ترتیبشان بگیر تا تکه انداختن به واژه ی «نسبی» تا درخواست اثبات قطعی ترین چیزها  تا حتی وجود داشتن! «همین که شما به من توهین کنین این معنی رو میده که من وجود دارم»!

از همان ابتدای کار که قاضی توجه دادستان را به رعایت آیین دادرسی جلب می کند بگیر تا «حال نمی ده قانون رو رعایت نکینم» ِ چند صفحه بعدش.

از تکه انداختن هایش به نظریات «لومبروزو» و «جنایتکار بالفطره» بگیر تا «من یه خوک هستم، یه قاتل، یه آدم پست فطرت و فاسد، یه خرخاکی» تا تکه انداختن های زیرپوستی تر به نظریات و ادعاهای جدیدتر جرم شناسانه تا رسما جر دادن شاخه ی تنومند کیفرشناسی! که کلا همه به یک شیوه ی مجازات بیشتر اعتقاد نداشتند! و آن هم خالی کردن گلوله در مغز فاسد متهم (جنایتکار!!) بود... «مغزی که خود را چنین منحرف می کند که به حذف خود می رسد».

از شخصیت درب و داغان منشی دادگاه -که لابد بخش زیادی ش به اقتضای موقعیت شغلی و ساپورت نشدنش است- بگیر تا اینکه حتی نمی تواند 102 را با 98 فورا جمع بزند و تا اینکه حتی عکس العمل ها و بیماری اش هم از همه ضایع تر است و فتقش درد می کند و از خون هم می ترسد!!

از اینکه هر رفتار عادی و روتین و هر عضوی از اعضای بدن افراد «آلت قتاله» محسوب می شود بگیر تا حتی یک خلال دندان در جیب پالتو!

از اینکه اگر در زمره ی «مرده باد زنده باد»گویان جامعه نباشی به «شریک جرم» بودن مظنون می شوی بگیر تا...

از همان ابتدا که می خوانیم «تالار نمایش مانند یک دادگاه است. به صورت اتفاقی چندین تماشاچی در جایگاه هیئت منصفه جای می گیرند. آن تماشاچی که در جایگاه متهم بنشیند، تماشاچی محکوم به اعدام خواهد بود» بگیر و نقشی که قید «به صورت اتفاقی» توی جمله برعهده می گیرد و چقدر حرف می زند و کل داستان را به صورت یک «صندلی بازی» کودکانه جلوه می دهد تا «هی بازیگر گریه نکن! ما همه مون مثل همیم/ صُبا که از خوب پا میشیم، نقاب به صورت می زنیم» تا تاکیدی که خود کار در ادامه و اواخر روی این مسئله دارد و حتی یک جا انگار رسما توی چشم ما، تک تک ما، زل می زند ومی پرسد: «شما فکر می کنین تماشاچی متهم بازیگره یا مثل شما تماشاچی؟»... تا حتی آنجا که می گوید «حتی اگر تماشاچی ها کف نزنند، واحد صدا صدای کف زدن را پخش می کند»...  

از متهمی(جنایتکاری!) که وجود ندارد و فقط یک صندلی ست!! و توهم توطئه و دشمن پنداری و دشمن تراشی و دشمن دشمن کردن بگیر تا حمله کردن به حتی تظاهرات «سکوت» چشم هایی که... «و بازم یه چشم دیگه و یه چشم دیگه. ده بیست تا چشم»... «قاضی: ده ها و ده ها پدر خانواده... هر جا نگاه می کنین چشم های آرومی رو می بینین... فقط سکوت و آسایش. وکیل مدافع: مرتیکه های قاتل! منشی دادگاه: باید در بریم! وکیل مدافع: باید محاکمه شون کنیم. منشی دادگاه: آخه ممکنه هرلحظه روی م بپرن و دخل مون رو بیارن. دادستان: درسته، تشنه ی خونن. می تونن بریزن رومون و له مون کنن. وکیل مدافع: بهتره بزنیم به چاک. هر فردی که اینجوری ساکت می مونه جنایتکاره.»

از «آسیب پذیرترین آلت نویسنده دهن شه» و باری که «آلت» در این جمله به دوش می کشد بگیر تا سوراخ کوچکی که در کیسه ای که روی سر نویسنده است ایجاد می کنند تا «زیر هر سوراخ یه کیسه ی دیگه وجود داره».

از توقع اعتماد و یاری رساندن و خدمت مردم به قوه قضاییه و آلوده کردن دستشان به خون همدیگر بگیر تا تفنگی که دست به دست می چرخد و هیچکس قادر به پذیرش مسئولیت نیست تا «شاید ما نتونیم بکشیمش، ولی می تونیم تا لحظه ی مرگش محاکمه ش کنیم».

از «آخرین شاهد» و «به نظر می آید دستانش در هوا آیین عجیبی را به جای می آورند» و «هر چیزی را که لمس می کند در جا خشک می شود» بگیر تا پایان بندی هولناک و هولناک و هولناک تر کار... پر از تاب تفسیر... پر از استعداد تاویل...

خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگر که می شود راجع به این نمایشنامه گفت و یا نباید گفت یا نباید گفت! که تازه هنوز هم هرچیز بگویی باز «ناکامل» است و هیچوقت هیچ چیز کامل نیست و هر روایتی فقط روایت «من» است و اووووه! هر روز و هر لحظه می تواند نو شود و کامل شود و بچرخد و...

فقط یک سری چیزهای کوچولوی دیگر:

اینکه من نفهمیدم چرا اسامی ایرانی انتخاب شده بودند! اگر هدف بومی سازی هرچه تمام تر کار بود، به نظر من لازم نبود! چون به قدر کافی... . اگر هم هدف چیز دیگری بود، من که متوجهش نشدم! فقط می دانم که توی آن «خبرهای کوتاه از دادگاه» اول کتاب، اسم «آقای جاج» خیلی خوب انتخاب شده بود! و شاید اگر اسامی واقعی ای که خود ماتئی برای شاهدها درنظر گرفته بود می آمد توی متن، از این جور اتفاقات و کشف ها رخ می داد! حداقل امکان رخ دادنش وجود داشت.

نکته ی دیگر بعضی غلط های املایی بود! که توانست حداقل ذهن ِ من یکی را درگیر کند! من ِ همواره تاویل گر را! مثلا یک جا «ادله»( جمع مکسر «دلیل»!) را نوشته اند: «عدله»! و من نمی دانم از بی سوادی یا حواس پرتی ویراستار بوده یا از عمد بوده و بازی ای بوده که خواسته بین «ادله» و «عدل» صورت بگیرد و در این راستا از قاعده ی اصولی «الجمع مهما امکن اولی من الطرح» استفاده شده! (من قبلا هم از اینجور تاویل- توهم ها زده ام و می شود گفت در این امر سابقه دار و حرفه ای ام! مثلا یک بار گوشم اصرار داشت «مکان توهمی ست که ما در آن سـ.کـ.س می کنیم» را بشنود: «فکس» می کنیم! که در توهم من ترکیب «فکر» و «سـ.کـ.س» بود! البته خدا را شکر این توهم خیلی وخیم نبود و صرفا تا قبل از خواندن متن کار ادامه داشت!)

و نکته ی دیگر اینکه در صفحه ی 96 ، کروشه یک خرده زیادی کشیده شده! و رفته و رفته و رفته تا دیالوگ ششمین شاهد را قاطی کرده با دیالوگ دسته جمعی قاضی و وکیل مدافع و و دادستان و منشی دادگاه، که دارند یک صدا می گویند: «لطفا بفرمایید گورتون رو گم کنین»!

نکات غیرکوچولو و فرا این کتابی!:

1-«سال ها در رومانی همه ی نوشته های من آغشته به نوعی نگرش سیاسی بود. منظورم از نگرش سیاسی، اعتراض، نقد اجتماعی، تمسخر و غیره است. اما حتی در زمانی که ضرورت نابود کردن سیستم استبدادی کمونیست وجود داشت، من هرگز فراموش نمی کردم که یک صفحه ی نماشنامه یا رمان باید پیش از هر چیز ارزش ادبی و جهانی داشته باشد . ... . به عبارت دیگر همیشه تلاش می کردم به عنوان نویسنده شغل خود را به بهترین نحو انجام دهم». این چیزی ست که ماتئی ویسنی یک در مصاحبه اش با «تینوش نظم جو»، مترجم کتاب (که الحق هم ترجمه اش -به نظر من- خوب و زنده بود) گفته است. و چه خوب گفته! چیزی که من خیلی وقت است هی و هی دارم می گویم و کسی به من بنده ی خدا گوش نمی دهد!! که صرف اینکه کارمان اعتراضی ست نمی شود فضیلت! فضیلت اخلاقی شاااااید باشد! ولی فضیلت ادبی نه! ادبیات، شاعر و نویسنده می خواهد، نه بیانیه نویس! نه تکرارچی! نه مقلد!

2-و در ادامه ی نکته ی بالا، توی متن نمایشنامه داریم:

«دادستان: شما واقعا فکر می کنین تماشاچی ها اصلا چیزی فهمیدن، یعنی فکر می کنین اونها با این نمایش یه کم آگاه تر شدن؟

ششمین شاهد(کارگردان): نمی دونم. امیدوارم که شده باشن... شخصا فکر می کنم به اندازه ی کافی بهشون مواد دادم که بتونن بهش فکر کنن... بعد از این همه میرن بیرون، میرن خونه هاشون... اونجاست که نمایش ادامه داره... توی فکرشون... مگه نه؟ راه حل واقعی بعدا میاد... پیش خودشون... شاید فردا...»

3-و در ادامه ی دو نکته ی بالا:

« دنیا رو فایده هاش عوض نمی کنه، ارزشهاش عوض می کنه. مهم اینه که حضور داشته باشی و سهمتو بدی. گیریم روی یه پارچه خاک و خلی که هیچ جا نقشهاش چاپ نمیشه و به سینه ی هیچ دیواری نمی خوره. تو هم دنبال همینی، نه؟ همه دنبال همینند. واسه ی همینم میان سراغ هنر، اما بعد یادشون میره... می دونی چرا؟ برای اینکه همه مثل کوچیکی های من وقتی که بچه ان می خوان با یه تابلوی نقاشی دنیا رو عوض کنن. بعد که بزرگ میشن و می بینن نمیشه، فکر می کنن نمیشه. میشه، اما هرکی قد خودش. سهم من همین پارچه ی خاک و خلیه. بسمه، نه؟...»

(قضیه ی آن نقاش دوره گرد- محسن مخملباف)

و این وبلاگ و این پست هم دارد سهم خودش را می دهد... حتی اگر فقط یک نفر بخواندش...

4-و در ادامه ی نکته های بالا:

«خنده نه شکل خارجی که شکل درونی حقیقت است. نه تنها ما را از سانسور خارجی، بل پیش از هر چیز از سانسور درونی نجات می دهد. انسان را از ترس، از تقدس، از ممنوع شده ها، از حکومت گذشته و قدرت که در طول هزاران سال در درونش شکل گرفته اند می رهاند. خنده اصل مادی و جسمانی را زنده و تثیبیت می کند. چشم را بر هر چیز تازه و به آینده می گشاید.» (میخائیل باختین)

و این نمایشنامه چقدر خوب این حرف را درک کرده است! که خیلی جاها حتی آدم را می خنداند! واقعا می خنداند! نه فقط یک لبخند تلخ! و به نظر من «خنده» از «لبخند تلخ»، قوی تر است.

و در آخر، نکته ی خودمی!:

به نظرم هر فرد حقوقی باید یک عدد «تماشاچی محکوم به اعدام» توی کتابخانه اش داشته باشد! رایج است که می گویند حقوقی بدون کتاب قانون، خلع سلاح است! اما به نظر من خوب است که یک دستمان کتب قانون و... باشد و یک دستمان این «تماشاچی محکوم به اعدام»! بله! رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!

و اینکه ازت ممنونم که آن روز این کتاب را برایم آوردی که بخوانم! حالا «زندگی ام را به دو قسمت تقسیم کرد» که اغراق و شوخی ست! ولی واقعا یک تاثیری در حد «وکیل مدافع شیطان» و حتی بالاتر در من گذاشت. مرسی عزیزم!

قبلا از این نویسنده فقط «داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت» را خوانده بودم و یک کار کوتاه دیگر به نام «آواره». که هر دویش را هم دوست داشتم. این سومی را که خیلی دوست داشتم. درنتیجه قول که تنبلی نکنم و کارهای دیگر ماتئی را هم بگیرم و پیدا کنم و بخوانم! نویسنده ای که به قول خودش آنقدر با کلمات بازی می کند تا نتایج غریبی به دست بیاورد. ببین! یه جوری میگم «آااااا» که یعنی واقعا قول!

 

+ تاريخ دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 16:3 نويسنده زهرا رجایی
 

 

 

این عکس را که ببینی، دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمی توانی از ته دل برای کسی مهستی بخوانی:

«بنشین کنار من، بنشین که داغونم»...

که چی بهش بگویی؟ چه جوری بگویی؟ او چی بهت بگوید؟ چه جوری بگوید؟

این عکس را که ببینی...

من نشسته ام آن روو

تو دکتر دندانپزشکم هستی

تو نشسته ای آن روو

من دکتر دندان پزشکت هستم

ما نشسته ایم آن روو

و همزمان دکتر دندان پزشک همدیگریم.

ما نشسته ایم آن روو.

روی صندلی ِ اعتراف نه. روی صندلی الکتریکی نه. روی یک صنلی عادی. یک صندلی عادی بدون درد و بدون خون ریزی.

و آن وقت اینهمه... اینهمه... اینهمه...

همه جا. و همیشه.

این عکس را دیده ای...

دیده ای و فراموش کرده ای و باز می بینی و فراموش می کنی و باز خواهی دید و فراموش خواهی کرد...

این عکس را (به این صورتش) خیلی وقت پیش توی یک جا قاطی یک سری عکس دیگر به عنوان عکس های طنز دیده ام. و نمی دانم چرا همیشه من از هر جوک و چیزی که مردم به عنوان طنز دارد می گویند یک غم وحشتناکی می ریزد روی دلم. یک بُعد نامشخص. که یا هیچکس ندیده. یا به روی خودش نمی آورد. اگر ندیده که خیلی عجیب است! اگر به روی خودش نیاورده که خیلی عجیب تر است! نمی دانم. خیلی بارها شده. و اصلا ندارم فیگور می آیم از گفتن اینکه یک غم وحشتناک می ریزد روی دلم. یک عکس آدم را می برد به چه فلسفه هایی. به چه نتوانستن هایی. به چه فراموشی هایی...

«...

هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
...»

و الان که بالاخره امشب تن در دادم به گذاشتن این عکسی که من هزار تا تاویل ِ واحد ازش کرده ام و دلم برای «کار ابزورد خوبی بود، لذت بردم» گفتنت تنگ شده و «تنگ شده» یعنی چی و همه چی، آنقدر کدرم کدرم کدرم که نمی دانم دارم چی می نویسم... بعد از این عکس دارم چی می نویسم... انگار یک مرحله هم جلوتر رفته ام و دارم یک سری سوال از خودم می پرسم که کم کم ماده ی بیهوشی اثر خودش را کامل بگذارد و بیهوشم کند...

خوب شد که کسانی که این عکس را کار کرده اند ایده ی ساخت کلیپ طنزآمیز(!؟) اتاق عمل به ذهنشان نرسیده... لحظات پایانی به هوش بودن... سوالات مزخرفی که از یک بچه ی پنج شش ساله می پرسند که بیهوشش کنند... و گوش نمی دهند که ببینند چی می گوید... که آنها هم یک چیزی بگویند... که دهانشان را اینجوری بیخود باز و بسته نکنند... پس دکمه ی صدایشان کو این لامصب ها؟

تجربه ی تلخی ست ساقیا! فهمیدن ِ تلخی ست...

می روم که وضو بگیرم و نمازم را بخوانم... می روم که بنشینم روی صندلی بدون درد و خون ریزی ام... که «بنشینم» نه، که ادامه بدهم به نشستنم... و بگویم «الله اکبر»...

پانوشت: خوشحالم که سایتی که این عکس را رویش آپلود کرده ام خدا را شکر قول هیچ گونه دوامی را به من نداده است... و به زودی این عکس از روی این پست برداشته می شود... و من می مانم و کلماتم... و فراموشی ام...

هرچند هرچند هرچند جایش می ماند!! جای عکس را می گویم. جای خالی اش هم نه. جای پُرَش.

پانوشت: فن لپ تاپ که چند وقتی بود صداهای (برای اعصاب من) فجیع می داد و من مجبور شده بودم از کار بیکارش کنم، امروز در یک اقدام باهوشانه از طرف من درست شد! یعنی من یکدفعه مثل جنی ها (انگار که از سکوتش اعصابم خرد شده باشد!!) دم دستی ترین چیزی که دم دستم بود را برداشتم و تایش کردم و حائلش کردم بین یکی از پایه ها و لپ تاپ. و بدین ترتیب همه چیز خوب و گل و بلبل شد. حالا بگو چطوری درمانش کردم؟ با یک قرص استامینوفن! نه! دو تا. چون دو تا را روی هم تا کردم. از آنهایی که توی جلد صورتی رنگند.

و باز یاد جمله ی مثلا طنزی می افتم که یک مدت نمی دانم از کجا همه اش توی ذهنم بود: قرصای استامینوفن/ ژلوفن/ و... از کجا می دونن ما کجامون درد می کنه که میرن (و میرن و میرن) همونجا رو خوب می کنن؟

 پانوشت: «ز»!! تو بدان من هیچوقت خیالم تخت نمی شود... خیالت تخت! این درست تر است: خیال تو تخت!

پانوشت: از یک جایی به بعد تصمیم گرفته ام دیگر اسم کسی را به صورت کامل توی وبلاگ ننویسم. دلایل زیادی دارد. و همه اش هم متقن. و همه اش هم بی اساس. 

 پانوشت: یک کشف نامطمئن!: قبلاها آن تبلیغات کنار صفحه را تا نمی بستی نمی رفت. اما حالا بعد از چند دقیقه خودش می رود.

پانوشت: گرگ بخورد من را که امشب اینقدر چیزهای بامزه بامزه می نویسم اینجا!!!

پانوشت: «گرگ بخورد» را ف می گوید. به جای «موش بخورد». وقت هایی که طرف خیلی بی مزه است! یا خیلی گنده! یا هر دو!

پانوشت: از یک جایی به بعد تصمیم گرفته ام دیگر اسم کسی را به صورت کامل توی وبلاگ ننویسم. دلایل زیادی دارد. و همه اش هم متقن. و همه اش هم بی اساس.

 

+ تاريخ یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 23:9 نويسنده زهرا رجایی

 

بهترترترش این است که بنشینم(دراز بکشم) و ادامه ی کتابم را بخوانم

اما من همیشه بدترترترش را انتخاب می کنم

و می نشینم که با دل گرفتگی بنویسم

و فکر کنم که

این ترنم موزون حزن

تا به ابد

شنیده خواهد شد...

همین الان اس ام اس ف را باز می کنم که:

«سلام نامرد چرا تولد ط رو یادم ننداختین؟ الان شنیدم که امروز شیشمه»

و آنقدر دلم گرفته که حتی یک میلیونیم درصد هم حرصم درنمی آید از اس ام اسش

و می نویسم:

«سلام، وای، اصن یادم نبود بخدا، که یادت بندازم. اصلا عمدی نبوده»

و اصلا هم حوصله ندارم که به خودم سرکوفتتتتتت(!) بزنم که: «اصن»؟ تو؟؟ «بخدا»؟ تو؟؟

جواب می دهد:

«(شکلک سوال) کاریش نمیشه کرد دیگه، باز دهمو یادت نره یادم بندازی(شکلک خنده)»

سه تا شکلک خنده می گذارم و می نویسم: «خیلی باحال بود!»

...

ترکیب دل گرفتگی شدید و حوصله نداشتن شدید می شود یک چیزی مثل این مصرعم: «غم و صبروغن و آب است/ نیا بی عشق، نزدیکم»...

...

اما واقعا اینجور هم نیست که همیشه بدترترترش را انتخاب کنم. همین یک ربع پیش بین میوه خوردن و چای خوردن، اولی را انتخاب کردم. و بر همگان واضح و مبرهن است که میوه چقدر علیه السلام تر از چایی ست.

آنقدر دل گرفته و حوصله ندارم که نتوانم به خودم گیر بدهم که جمله ی قبل خیلی لوس است و مال تو نیست زهرا.

...

درباره ی «انتخاب» (آنقدر دل گرفته و حوصله ندارم که نخواهم این نیم مصرع کشنده را توی پرانتز بنویسم: «انتخابی میان جبر و جبر»):

میوه را انتخاب کردم. نه به خاطر علیه السلام بودنش. به خاطر اینکه حوصله نداشتم بلند شوم چای بگذارم برای خودم.

نوشتن را انتخاب کردم. نه به خاطر راحت تر بودنش یا چی. نه به خاطر اینکه هروقت روی لینک های وبلاگ دوستان دور و نزدیک می روم و می بینم سووووووت و کوووووورند و بعضا هک، فیـ-لتر، مسدود یا امثال اینها هستند واقعا و واقعا و واقعا دلم می گیرد. نه به خاطر اینکه همزمان آبادانی فیس بوک و... را هم می بینم. نه به خاطر اینکه بخواهم با چنگ و دندان هم که شده این وبلاگ کوچک غمگییییین را زنده و سر پا و سالم و «خود»ش حفظ کنم. نه به خاطر اینکه آخر شب است و دلم گرفته است و بی حوصله ام و نیاز به نوشتن در اینجور وقت ها بیشتر احساس می شود. نه به خاطر اینکه دو سه روز است هی و هی روی شعر سپیدم می مانم. یعنی رسما همین که صفحه اش را باز می کنم و تا اینجایی را که نوشته ام می خوانم دیگر می مانم. می مانم. می مانم. و یک کلمه هم به مغزم نمی رسد که ارزش ادامه اش را داشته باشد و در عین حال می بینم که کار کامل نیست. نه به خاطر این هوای گرم اتاق. که (برعکس همیشه) الان محبوبم نیست. فقط به خاطر اینکه فضای کتابی که عصر شروع کرده ام به خواندن، حالم را بد می کند. فضای دادگاه و... طنز تلخ و سیاهش را واقعا دوست دارم. اما فضای دادگاه الان حال بد کن ترین ِ متصور است برای من. و آنقدر دلگرفته و حوصله ندارم که نمی خواهم بنویسم تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم...

 ...

بهترترترش این است که صفحه را ببندم و سیو کنم برای خودم و روی وبلاگ نگذارم و لپ تاپ و برق و دنیا را خاموش کنم و با یک لیوان آب کنار تخت بگیرم بخوابم و...

اما بدترترترش را انتخاب می کنم

که یعنی هنوز روشن باشم و یک شعر عاشقانه ی خیلی عاشقانه خیلی خیلی عاشقانه ام را تایپ کنم و بگذارم روی وبلاگ

بدون اینکه امیدی داشته باشم... به هیچ چیز... به هیچ کس...

روشن باشم و روشن باشم و روشن باشم... برای این دل گرفتگی و بی حوصلگی شدید... برای این ترنم موزون حزن... که تا به ابد شنیده خواهد شد...

برای «شعر»! که لعنتی ست! و وقتی می نویسم «بدون اینکه امیدی داشته باشم... به هیچ چیز...»، یک عاااااااالمه دلش می گیرد و لب ورمی چیند و ممکن است چند روز قهر هم بکند و من «والله که از شعر بیزار نیستم» و طاقت این یکی را دیگر ندارم...

 

شعرم:

 

سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من/ سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

(کلیات شمس)

 

فکر نمی کنم به تو، نیست جز این گناه من

فکر نمی کند به تو محتویات آه من

چند هزار سال بعد، چند هزار سال قبل

فکر نمی کند به تو پرتره ی سیاه من

شیر که باز می شود، فکر که باز می شود

فکر نمی کند به تو عادت ِ مستراح من

ظرف غذای مانده ام مورچه پشت مورچه

فکر نمی کند به تو گوشه ی خانقاه من

محرم راز هم شوم، شعبده باز هم شوم

فکر نمی کند به تو کفتر ِ در کلاه من!

کافه و تخت، مقصدم! کافه و تخت، مبدا ام!

فکر نمی کند به تو مانتوی راه راه من

باران هم بگیرد و... چتر نبرده باشم و...

فکر نمی کند به تو خیسی بی پناه من

گریه ی بی تولدم، توی مراسم خودم

فکر نمی کند به «تو» غربت افتضاح «من»

هیچ کسی ندیده است فکر مرا کنار تو

فکر نمی کنم به تو، نیست جز این گناه من

 

پانوشت: تو را به خدا کسی شعرهای من ِ شناخته نشده ی بی رسانه ی بی فیس بوک بی داخل ِ اکیپ و بی رفیق و («بی بی بی بی سی»!!) و بی پشتوانه و بی کتاب و بی ادعا و بی آزار و بی... را ندزدد به اسم خودش درج کند یا احیانا چاپ کند. چون واقعا واقعا حوصله ی پیگیری قانونی را ندارم و فقط طرف را حواله می کنم به حضرت ابوالفضل!!

به جدای شوخی در کشوری که قانون در جاهای مهم تر و مهم تر و خیلی مهم ترش رعایت نمی شود به نظرم از آن جوک های تلخ و سیاه است حمایت از اثر آدم نامعروفی مثل من. و حتی معروف ترترترها. پس بهتر است کاردزدها سر راه کاربلد هم باشند و بی خیال شعرهای من یکی بشوند! بروید کار آنهایی را بدزدید که آی نفس کش و سینه چاک دارند و می توانند واقعی یا مجازی در سه سوت فکتان را بیاورند پایین.

اگر هم می گویید که اتفاقا کاربلدی همین است که کار آدم های نامعروف و بی رسانه را بدذردید، دستتان هم درد نکند! ولی شما دیگر خیلی جدی می گیرید حرف های آدم را! پایش بیفتد تا خود خود دیوان عالی کشور هم می روم!!! برای یک سطر از شعرهایم حتی!

پانوشت: یک عالمه بیت می آید توی سرم برای اینکه توی این پانوشت دل خودم را و فقط خودم را خون کنند... اما امتناع می کنم... و به قول کی؟ : چه لذتی دارد امتناع... و پس از آن، تن دادن...

پانوشت: تخت گزینه ی مناسب تری ست برای تن دادن به بیت های خونی زل زننده به سقف و دیوار... تا یک پانوشت ناقابل... که چشم هزار تا نامحرم و منافق و کافر بهش می افتد...

 

+ تاريخ جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 0:43 نويسنده زهرا رجایی |

 

ای خدا! چطور می شود عاشق این مامان نبود؟!

وقتی که توی اتاقی و با حال بد پای لپ تاپی و داری چیز میز می خوانی و حرص مرص می خوری و غصه مصه می خوری و بغض مغضی و مرور پرور می کنی و دلتنگ ملتنگ می شوی

و یکدفعه یک صدا از بیرون بولد می شود توی گوشت و لبخند واقعی را (نه شکلک لبخند را) می نشاند روی لب هایت.

«امروز خیلی خیلی بهتر از دیروز بودی، ولی بازم خیلی دیر بیدار شدی. پنج بار صدات کردم.»

فقط خدا می داند که من ِ عاشق ِ مامان چطور عاشق ترش می شوم در این لحظه...

چون فقط خدا می داند که من چقدر عاشق چیزهای ریزم.

دارد این جمله را به خواهرم می گوید. درمورد بیدار شدن صبح. و من دارم این توو نابود می شوم! از عشق! که فقط خدا می داند «خیلی خیلی بهتر» چقدر با «خیلی بهتر» و چقدرررر با «بهتر» فرق می کند... و اصلا نفس فهمیدن این تغییر. نفس اشاره کردن به این تغییر. نمی دانم. یک چیز ریز توی این جمله و این سکانس.

هر کسی حتی فقط یک ارتباط گذرا هم با من داشته بوده باشد می داند که مامان من واقعا و حقیقتا عنصر حیاتی زندگی ام است. که نفسم تنگ می شود اگر غمگین باشد. که خدا را شکر خیلی خیلی کم غمگین می شود و از آن «انسان» های قوی ست. انسان های مومن قوی. نمی گویم «یاور همیشه مومن». چون نمی خواهم حسم را، حس ممتد وسیع روز به روزم را، کلمه ای و کلیشه ای کنم. مامان کسی ست که من غمگین می شوم اگر یک روز خیلی شاد باشد!!! چون دلم می خواهد مامان ِ عادی همیشگی ام باشد. دلم می خواهد بفهممش. دلم می خواهد کوه ِ ادامه دار ِ همیشه ی پشت سرم باشد. یک کوه شااااااااد دلم نمی خواهد! چون خودم همیشه یک چشمه ی خیلی غمگین خیلی نازلالم... و این ناهماهنگی و عدم توازن حال مرا از مامان دور می کند و در نتیجه روزها و لحظه های خیلی شاد مامان برایم ملال آور است. و تمام سعی ام را می کنم که بزنم توی ذوقش که بتوانم باز «عادی» ببینمش!!!

وای خدایا چقدر بیماری روانی کشف شده دارم من! آن هم کشفی که فقط در خلال نوشتن صورت می گیرد. کی بود که این نکته را می گفت؟ هان. هاروکی موراکامی.

این شعر را برای مامان نگفته ام. اما الان حس می کنم برای او گفته امش:

«لای قرآنو به امّید یقین باز می کنم/ "کل یوم هو فی شان" منی...»

و می توانم بدون شعر بیرون از شعر بنویسم که: فبای آلاء ربکما تکذبان؟

و مامان من فراتر از یک نعمت است. اصلا بگو فقط یک نعمت است. اسم نمی گذارم برایش.

کسی که روز به روز آنلاین تر می شود و من می دانم که کی آن به آن آنلانینش می کند! زیرپوستی آنلاینش می کند! من!! این یک راز بزرگ است که بر کسی مخفی نیست! البته بر هر کسی که بصر داشته باشد! خودش هم مستعد آنلاین شدن است البته! که در نزدیک به سن پنجاه سالگی من بعضی وقت ها رسما بهش می گویم واقعا تو یک بیش فعال تمام عیاری مامان!

کسی که آن شب فینال تیم مرا می تشویقد! با نگاه هایش! پر از یک شادی و هیجان خاص! با سوال هایش! با کری خواندن های یک جمله ای دهان باز کننده اش! آنهم از توی آشپزخانه! در حالی که دارد خربزه ها را چه کار می کند که بیاورد. و حاضر است از خواهر کوچکترم ناراحتی و غرغر و چپ چپ نگاه کردن و حتی صدای روو به گریه اش را تحمل کند که «باشه مامان! باشه! یادت نره امشبو فقط!»

حالا فکر کن من از یک طرف باید حواسم به تیمم باشد و از طرف دیگر حواسم به عشقم! عشق ِ ریزی که نباید پرده اش بیفتد و رازش برملا شود! که باید جو را عوض کنم که اِ چه ربطی دارد؟؟ مامان اصلا هم شاد نیست! اصلا هم چشم هایش ذوق ندارد! حق هم دارد که یک تیم داشته باشد و حتی سر راه کری هم بخواند! آن هم نه برای اینکه ته تغاری اش را از بغض نزدیک به انفجار نجات بدهد! برای اینکه وسط تغاری اش(!) را همراهی کند! یک همراهی ِ زیرپوستی شاد خاص! که من می دانم که فراتر از عشق مادری ست...

و یکی از درگیری های دائمی مغز من این است که آن روزی که مامانم می میرد آیا عشقی دارم؟ منظورم این نیست که بعد مامان عشقی ندارم و اینها. نه. منظورم این است که اگر کسی که عشقم باشد را آن روزها داشته باشم، تمام نگرانی ام این است که چطور می خواهد وارد مقوله ی مردن مادر من بشود؟ تسلیت می گوید؟ بغلم می کند؟ چی نـ/می گوید؟ چه کار نـ/می کند؟ چی ها نـ/می گوید؟ چه کارها نـ/می کند؟ تمام نگرانی ام این است که آن روزها من همزمان هم مادرم را از دست بدهم هم عشقم را. چون برایم هر ریزترین حرکت عشقم در آن لحظات و روزها غیرقابل باور و تحمل و پذیرش است. از بقیه توقعی ندارم. حتی از نزدیک ترین دوستان. هیچ توقعی ندارم. اما از عشقم... اگر لال باشد، نمی پذیرم. اگر حرف بزند، نمی پذیرم. اگر بغلم کند، نمی پذیرم. اگر برایم برایش برای مرگ شعر بگوید، نمی پذیرم. اگر از پیشم برود، نمی پذیرم. اگر پیشم بماند، نمی پذیرم. نمی دانم چرا. فقط می دانم غمم نابودی ام آنقدر سنگین است که تحمل نمی کنم یکی جز خودم نباشد که این بار را بکشیم با هم. و خواهرها و برادر گزینه ی مناسبی نیستند. با اینکه درد من و آنها مشترک خواهد بود اما درد من یک چیز دیگر است... یک دردی ست که از وقتی که معنی «عشق» داشتن را فهمیده ام با خودم حملش کرده ام و بزرگش کرده ام... سنگینی بدی دارد... آنقدر که چیزهای عجیبی را به ذهن آدم متبادر می کند... که انگار باور مرگ مادرم برایم از باور رفتارهای عشقم در آن روزها راحت تر بوده... که انگار ماه را نمی بینم و گیر داده ام به نوک انگشت... اما این نیست... دردی ست که بدون اینکه بخواهم آنقدر بزرگ و بزرگ و بزرگش می کنم... که... که چی؟ که لابد در لحظه ی وقوع کمی کوچک بشود... کوچک و کوچک و کوچک تر... نمی دانم... این راز، این حس، این درد، از شخصی ترین شخصی ترین شخصی ترین حرف های قلب و وجود من است... و امشب آن را دارم می نویسم... شاید اصلا بشود گفت شخصی ترین چیز زندگی ام.

و چقدر دردناک است وقتی سرم را برمی گردانم عقب و می بینم که هیچوقت درمورد مردن هیچ کس، حتی بابا، نگفته ام و نمی گویم «مرگ حق است»، اما درمورد مامان تا اسم مرگ و مریضی و عروس و داماد کردن و نوه و اینها می آید بلافاصله اولین جمله ای که نسبتا جدی می گویم این است: «مرگ حقه». دردناک است... و وجه دردناک بودنش هم روشن است... مثل این شب... شاید چون این منم که هر روز و هر روز و هر روز -بدون اینکه بخواهم- از دست دادن مامان را تمرین می کنم... شاعرها چی می گویند؟ هان. مشق می کنم...

دردناک است... و همیشه یک لحظه عاشقی وسط غم ها به غم بی پدر و مادرتری ختم می شود... «یک لحظه یک جنون بدون مرز/ تا انتهای عمر به گا رفتن»... نه. حال الانم این نیست... یک غم بی نهایت دیگر است...

«کمری که شکسته می شینه/ روی هر چارپایه ی سر راه»...

و چارپایه ی سر راه من الان وسط این کمرشکستگی چیست؟

تصور اینکه همین دو ساعت پیش بدون اینکه در بزند یکدفعه در اتاقم را باز کرد و من چپ چپ نگاهش کردم... تصور اینکه صدای توی گوشم را بستم که بهش بگویم: «هیچ خوشم نمیاد وقتی این طوری میای توو...». تصور اینکه هنوز هم می توانم فردا باهاش یک دعوای باحال داشته باشم. از آن دعواهای سر پایی تر. تصور اینکه دیشب که پای لپ تاپ داشتم یک چیز تایپ می کردم و قیافه ام عصبی بود یکدفعه بهم گفت: «آقای وکیل. زهرا (دیگه) باید به تو گفت آقای وکیل. نه خانوم وکیل». و از همه ی چهارپایه های سر راه، دل قرص کن تر: علم به اینکه من تا جایی که جا داشته ام و می توانسته ام، با این موجود عاشقیت کرده ام و بقیه اش هم در اختیار من نیست و دستی ست که بالاتر از همه تصمیم می گیرد و همینجا هم می بوسمش و ازش هم راضی ام... خودش از خودش راضی باشد! من کی ام؟

و این هم یک چارپایه ی سر راه دیگر؛

بند آخر شعری که بدترین فرزند دنیا برای بهترین مادر دنیا گفته...

(البته واقفم که همه مادر خودشان را بهترین مادر دنیا می دانند... خب منم یکی از همه ام! جای همه را که تنگ نکرده ام!

و درمورد بدترین فرزند دنیا بودنم هم می توانم ساعت ها حرف بزنم که نشان بدهد که دروغ نمی گویم و فیگور نمی آیم و تحت تاثیر احساسات الانم نیستم...)

 

هی بوسه می فرستم از راه دور ِ دووور

هر بار جاش بین دو ابروی هشتی است!

چندین فرشته مثل خودت فاش گفته اند:

زهرا خودش نباشد، قلبش بهشتی است!

 

پانوشت: «در ستایش نامادری» اسم کتابی از یوسا است. و وقتی «نا» اش را برداری و بماند «مادری»، اصلا لوس نیست!! یعنی منظورم این است که این «ی» توی «در ستایش مادری»، یای تحبیب و تلویس(!!!!!) نیست! یای نکره هم که مسلما نیست! آدم ندیده و نشناخته که کسی یا چیزی را ستایش نمی کند!

پانوشت: این پست بالکل قرار بود درمورد چیز دیگری باشد. اما در نطفه عوض شد. چون همان موقعی که وسط حال بدی شروع کرده بودم توی ذهنم راجع به افتخارات زندگی ام بنویسم، مامان آن جمله ی «زهرا عاشق تر کن» ِ اول نوشته را گفت. افتخارات بامزه ی زندگی ام. نه چی و چی.

پانوشت: «هر کسی در دل من جای خودش را دارد/ جانشین تو در این سینه خداوند نشد»...

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 2:6 نويسنده زهرا رجایی

 

Sleep

یا همان

Stand by خودمان.

Stand by

یا همان sleep خودمان.

بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم که آیا من هنوز همان کامپیوتر ده سال پیشم را و xp ِ آبی دیفالت اصیلم را دوست دارم یا این لپ تاپی که هنوز یک ساله هم نشده و هنوز یک بار هم وسط راه به نق نق کردن نیفتاده و... «گاه می گوید که راه نیست، گاه می گوید که اگر هست دور است و...»...

بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم که آیا چرا با عشق و نکبت ادعا می کردم که حتی حتی حتی اگر لپ تاپ هم بخرم باز هم دلم با دل تو خواهد بود کامپیوترجانم. که چرا در ادعایم هم صادق بودم. اما حالا که امروز است و بخواهم فکر کنم، می بینم که فقط و فقط یک یا دو یا سه بار بعد از خریدن لپ تاپ نشسته ام پای کامپیوتر. آن هم به حسب ضرورت بوده. آن هم در حالی که وقتی او داشته برایم ناز می داده و خودش را برایم لوس می کرده و از روزهای هجران قدقد(قاد قاد) می کرده، من داشته ام چپ چپ نگاهش می کرده ام و کلی عصبی بوده ام از دستش و بعد هم بلند شده ام رفته ام.

بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم که همیشه یک طرف ناز است و یک طرف نیاز و باید توازن حفظ شود و از این حرف ها. بستگی به این دارد که من بخواهم فکر کنم که کی کِی بود که بهم می گفت در زبان فرانسه همه چیز مونث و مذکر دارد و من هی چند روز داشتم فکر می کردم که برای من، ذهن من، کدام چیز مونث است و کدام چیز مذکر. و اصلا مگر مذکر بودن یک جسم چطور نشانه ای می تواند داشته باشد. یا مونث بودنش. و بعد به این فکر کنم که من تفاوت مذکر و مونث بودن همین انسان ِ خودمان را هم کی فهمیدم و چه جوری فهمیدم و هنوز چند تا کتاب روانشناسی باید بخوانم و چند تا فیلم ببینم و چند تا رابطه باید داشته باشم و چند تا غروب و چند تا آخر شب و چند سال عمر باید داشته باشم که بتوانم بفهمم تفاوت مونث و مذکر همین انسان ِ خودمان را. بستگی به این دارد که بخواهم یاد اولین جلسه ی متون فقه مان بیفتم و موضوع علم و موضوع فقه و اشتباهات کجا و چی و چی و... بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم که من واقعا کی به تفکیک جنسیتی در ذهنم اعتقاد داشته ام که این بار بار دومم باشد. حتی اگر یک آدم بسیار معلومات دار ِ هنری ِ فلسفه دان ِ دقیق ِ از همه لحاظ جدی و علمی، آن هم در نهایت دلسوزی و دوستی، و فقط و فقط به خاطر اینکه می بیند من دارم رنج می کشم و به خاطر اینکه می بیند «من» دارم رنج می کشم، داشته باشد پای تلفن بهم یاد بدهد که باید کفه ی ناز و نیاز را متعادل کنم تا همه چی خوب بشود. حتی یک کمی هم از تعادل نامتعادل تر. به سمت ِ تفکیک جنسیتی.

بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم. اما من الان فقط می خواهم یک صلوات بفرستم. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و عجل فرجهم. و بعد هم می خواهم بگویم: خدا رحمت کند سالینجر را. و بعدش می خواهم فکر کنم. بعدش. بعدش. می خواهم فکر کنم و بنویسم و بنویسم. حتی اگر باد هوا باشد. حتی اگر باد هوا آنه وقتم را بگیرد. انرژی ام را بگیرد. سلول های مغزم را بگیرد. حتی اگر دلم خواسته باشد sleepام یا همان stand by خودمان، یا stand byام یا همان sleep  خودمان، توی کتابخانه و لای کتاب های حقوقی اتفاق بیفتد تا توی صفحات ورد و دفتر و شعر و فیلم و دیدار دوستان و فک زدن و فکر کردن.

بستگی به این دارد که بخواهم به «و همه چیز بسته گی دارد به اولین بوسه» فکر کنم.

بستگی به این دارد که بخواهم به ادلکلن چایستیتی مرحومم فکر کنم.

بستگی به این دارد که بخواهم به همه چیز فکر کنم و در تمام مدت «زمان» بگذرد و من از نه گذشتنش بترسم، نه هراس داشته باشم، نه رعب آوری اش را حس کنم. فقط بگذرد و من فکر کنم که طبیعی ست. عزیز است. طبیعی ست. عزیز است. طبیعی ست. عزیز است. و هیچ stop و sleep و stand by و sss و sos و smm و هیچ  چیز دیگری جلودارش نیست. فتبارک الله به این قدرت کشنده. به این قوی بودن سیال و جوان و جاری.

بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم که داریوش به خاطر دل من هم که شده باید یک اجرای جدید از کار «وطن، پرنده ی پر در خون» داشته باشد. اجرایی که با دل من هماهنگ تر است و از «وطن»، عام الشمول تر و از «خسته بودم از این غم بی مرز/ رفتن و باز بی سرانجامی» وسیع تر: «زمان، پرنده ی پر در خون»...

بستگی به این دارد که بخواهم فکر کنم که این «داشته باشد» در پاراگراف بالا از آن غلط هایی ست که من همیشه به همه می گویم نکنیدش و حالا خودم کرده امش؟ برای اینکه حرفم را بزنم به چطور حرف زدنم دقت نکرده ام؟

بستگی به این دارد که بخواهم یاد آن استاد لاغر و بامزه ی پزشکی قانونی مان بیفتم که صدای مرا از آن اعماق ِ آرام بودن ِ بی حواس و فکرش شنید و نکته ای که داشتم می گفتم را روی هوا زد و معلوم نیست با خودش فکر کرده که خوب شد از بین اینهمه دانشجویی که انگار تازه یک سالشان شده ...

وای خدایا مغز چقدر محدود است و الان که دارم زور می زنم که یادم بیاید که آن روز بحث سر چی بود که من کلی کلی کلی از همه ی بچه های کلاسمان تعجب کردم و با خودم گفتم من با کی ها دارم زندگی می کنم، هیچی یادم نمی آید... خدا را شکر که مغز محدود است و حافظه محدود است و بوی شلوارک ها در وحشی ترین حالت هجوم آورنده به مغز باز هم یک روزی از قدرت می افتند و پیر می شوند و مثل یک شیر ِ پیر می نشینند کنار قفسشان و به انتظار فرو شدن در سینک پر از ظرف نشسته اند. در دهان سرد مکنده. و وقتی یاد دهان سرد مکنده می افتی و هستی باز دلیل نمی شود که به حرکات «نشسته» فکر نکنی. که با ضمه روی شین یا فتحه روی شین؟

«کلام از نگاه تو شکل می بندد. خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی!»

همین که یک نفر یک روزی این را گفته و من هم شنیده امش یعنی که دیگر من باید خفه بشوم. خ ف ه.

 

+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 16:17 نويسنده زهرا رجایی

 

«بزرگترین خدمت و خیانتی که در 22 هزار سال اخیر عمرم به خودم کرده ام عضو نشدن در فیس بوک بوده. و هست. و خواهد بود. » (زهرا رجایی)

«وقتی موقع نوشتن یک متن، هیچ آهنگی توی گوشت پلی نمی کنی یعنی واقعا با همیشه یک فرقی داری.» (زهرا رجایی)

«امشب حالی دارم که می توانم تمام جملاتم را بگذارم توی «» و مطمئن باشم که بعدا به صورت جملاتی ماندگار از من به جای می مانند.» (زهرا رجایی)

می دانی؟ حالم را بد کرده ای. به نحوی که دلم خواسته برگردم و برگردم و برگردم و بروم توی خانه ی ط اینها و برگردم و برگردم و برگردم و با آنها از در خانه شان بروم بیرون و با سرخوشی بروم باغ و توی خانه نمانم که تو اشتباهی دستت بخورد به اسم من و شماره ام را بگیری و بعد من زنگ بزنم و صدایت خیلی بد باشد به نحوی که من فوری بفهمم حالت بد است و بهت بگویم که در خانه قفل است و هیچ راهی به بیرون نیست و باشد دوشنبه و دوشنبه هم نشود. می دانی؟ حالم را بد کرده ای و دلم می خواهد برگردم و برگردم و برگردم و در را بشکنم و هر جور شده بیایم و بنشینیم یک جا روی دو تا صندلی یا یک نیمکت یا دراز بکشیم روی تخت و بهت بگویم توضیح بده! همه چیز را توضیح بده! فلش فوروارد بزن به امشب ِ لعنتی من و نیامده توضیحش بده! می توانی؟ کلمه داری؟ من خسته ام. و تو نمی دانی چه شبی این حال را برایم رقم زده ای. شبی که تازه یک روز و چند ساعت است که تصمیم گرفته بودم به خوب بودن. خوب بودن مطلق. تحت هر شرایطی. ولی آیا امشب و اتفاق کلمه آلود ِ امشب هم جزو «تحت شرایطی» محسوب می شود؟ اگر به حسابش بروی، می شود. ولی من آدمی نیستم که بتوانم به حسابش بروم. اخیرا اتفاقاتی برایم افتاده که مجبوووور شده ام پناه بیاورم به شکلک لبخند. که واضح می گویم «حیف که میخوام خوب باشم». که نـ/می دانم این «حیف که»، یک «و الا» دارد و حتی اگر ننویسی اش، یعنی تکوین. یعنی تکوین. و من امشب حال بدی دارم و تقصیر توست. واضحا تقصیر توست. که نمی دانم خودت هم چه حالی داری. اگر الان داری سیگار می کشی یا حتی مشروب یا هر چیز دیگری، بدان که من همین ها را هم ندارم. من تنهایم با چند تا کلمه. چند تا کلمه. کلمه. کلمه. مشروب را به خاطر اینکه حرام است. و من مذهبی ام. سیگار را به خاطر اینکه برای سلامتی ضرر دارد. و مامان و دخترم به سلامتی من نیاز دارند. از نظر روحی و جسمی. لف و نشر مرتب. و چیزهای دیگر را هم ندارم. چون خودم نخواسته ام و نمی خواهم. چون می دانی که؟ «هر چیز خوب بود یقینا حرام بود!». نه. چون خودم نخواسته ام و نمی خواهم. حتی مشروب و سیگار را. چون خودم نخواسته ام و نمی خواهم. ربطی به شمس ندارد که «خدا ده بار بر من سلام دهد، یک بار علیک نگیرم». ربطی ندارد. همه چیز که شمس نیست. شمس که همه چیز نیست. خودم نخواسته ام و نمی خواهم.

«بزرگترین خدمت و خیانتی که در 22 هزار سال اخیر عمرم به خودم کرده ام چیزهایی بوده که خواستنشان را نخواسته ام. و نمی خواهم. و نخواهم خواست.» (زهرا رجایی)

چرا یک بار؟ فقط یک بار به من نگفتی که از من چیزهایی در تو هست که اینقدر بولد است که هی و هی وسط نوشته هایت هست و من وقتی دارم تو را می خوانم رسما جمله های خودم را می خوانم و می ترسم که نکند من واقعی نیستم و این جمله ها پس چرا آشناست؟؟؟ چرا یک کلمه نگفتی؟ چرا من سی هزار میلیون کلمه با تو حرف زده ام تا حالا و تو هیچی؟ فقط گفته ای خوبی یا نیستی. من خسته ام مارشوآلو... و نگرانم که فردا نباشم. که پس فردا نباشم. که امشب آخرین شبم باشد و فرض هم که...

من دیگر دارم می ترسم. جدا دارم می ترسم. اخیرا رابطه ام با هر کس می شود یک فیلم نامه ی خوب ِ بگیر. البته بگیر ِ نگیر. بگیر ِ یک نفره. توی ذهنم قشنگ سکانس هایش را می بینم. بازیگرانش خودم و شما آدم واقعی ها نیستید. یک سری بازیگر محو هستند. ولی قشنگ بازی می کنند. مثلا در حال باز کردن ِ نامه ی مهر و موم شده با نخ مکروومه ی سبز. مثلا در حال دلتنگی برای کسی که من دلتنگش هستم و نمی دانم که دارم با کی از دلتنگی اش حرف می زنم و می نشی...

نمی خواهم کلمه تایپ کنم دیگر. حالم را بد کرده ای. و کاش همین امشب یک بلیط یک سره بگیرم بیایم مشهد. و آنقدر برنگردم تا همه چیز را...

چی؟

خسته ام. بی توهم بوی باران می آید. اما توهم است.

تقصیر ن است. خب مرض داری به من می گویی گوشواره و چیزهای آبی اش را دوست داشتی؟ خب مرض داری؟ نه، واقعا بگو، مرض داری؟ نمی دانی من فقط یک روز است که تصمیم جدی گرفته ام به خوب بودن؟

اصلا فرض کن همه ی چیزهای امشب مزخرف باشد. پس چرا من اینقدر حالم بد شد؟

اصلا فرض کن توضیح تو یک جمله هم نباشد بس که کوتاه و واضح باشد. پس چرا اینقدر حالم بد شد؟

اصلا فرض کن من از خودی دیگر توقع نداشتم. می فهمی؟

از اینکه به هر کس می گویم سلام یا هر کس که به من می گوید سلام یک ربطی به دردناک ترین وجه وجودم، یعنی عشق، دارد، حالم بد می شود.

از اینکه وسط قرار حضوری ام هم بخواهم تست بشوم که آیا با عشق نسبتی دارم یا نه، حالم بددددد می شود...

«بزرگترین خدمت و خیانتی که در 22 هزار سال اخیر عمرم به خودم کرده ام عضو نشدن در فیس بوک بوده. و هست. و خواهد بود. » (زهرا رجایی)

...

بیت های شروع یک شعر جدید... یک شعر که با دست های خودم ادامه اش ندادم... و چند تا خط خطی ِ خلاصه کردم و رفتم از تخت. رفتم که بخوانم: «تا به کی باید رفت»...

 

من به دنیا می آیم این خوب است! تو به دنیا می آیی این عالی ست!

ما به دنیا نیامده رفتیم، چه قدر جای هر دومان خالی ست...

بین شهریور است و مهر این حال، روزهای محال مثل محال

می زند لحظه ای که آشوبی، بر لب هفت جدّ من تبخال

روزهای رقیق ِ دور شدن... روزهای غلیظ ِ نزدیکی...

دست ترکیب شیمیایی عشق، توی دستان علم تاریکی

...

نکته ی علمی:

خدا را شکر می کنم که اراده ای فوق اراده ها وجود دارد که هر وقت دلش بخواهد («دلش بخواهد» ِ خدایی) و وقت آن درآید، جان من را می گیرد می برد پیش خودش. خدا را شکر می کنم که مرگ به اراده ی من نیست. چون نود ونه درصد شب ها خودم را می میراندم و بعد فردا صبح پشیمان می شدم. چون دنیا صبح ها و شب ها واقعا دو دنیای متفاوت است. و اگر یک رشته ی مفید واقعا مفید جایش توی رشته های دانشگاهی علوم تجربی و انسانی واقعا خالی باشد، رشته ی شریف و عزیز «شب شناسی» ست. اگر از من به عنوان یک استاد که چه عرض کنم، یک شاگرد که چه عرض کنم، تنها یک صندلی هم که چه عرض کنم، تنها یک میخ فروبرنده ی صندلی در زمین هم دعوت کنند که بنشینم توی یکی از این کلاس ها و به طور دقیق بفهمم که این شب ِ لعنتی... این شب ِ لعنتی... این شب ِ لعنتی... چرا؟؟؟ و چه خاصیتی دارد که اینجوری ست؟؟؟؟، واقعا دیگر هیچ علمی و هنری نمی خواستم. ادبیات را می بوسیدم می گذاشتم کنار. یک «شب شناس» خود ِ خود ِ جایزه ی نوبل است. خودم را هم به هیچکس نمی دادم. مقامم واقعا و حقیقتا اجلَ از هر دست و بوسه و تقدیم و تقدیری بود. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم «شب شناس».

 

+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 1:14 نويسنده زهرا رجایی |

 

در آخرین کش آمدن های مرداااااااد...

قبل از این کشــــهریور بیاید و...

«من» (دو سه چار پنج شش کش باره) به دنیا(ی جا) کش بیایم و...

 

 

کشیدن ِ معنای دراز زیر ِ کولر

کشیدن ِ معنای دراز زیر ِ زمین

ادامه دادن ِ «هر روز بهتر از دیروز»

صدای تایید از انتهای شب: «دین دین»!!


 

 

کشیدن ِ معنا از کجای زیر ِ زبان

و قرص ناطقه را به شقیقه چسباندن

کشیدن ِ معنای دراز زیر ِ پتو

 

شروع ِ تجزیه ی استوانه های بدن

کشیدن ِ معنای کشیدن ِ سیفون

 

بـــــِــــکــــــــِـــش

بـــــِــــکــــــــِـــش

که مرا با تو ماجرایی هست

کسی از آن طرف ِ آب... فاضلاب... بخواب...

گرفته ای چیزش را و می کشی با دست و کش می آید و آن قدر کش می آید که...

 

کشیدن ِ معنای نداشته از خواب

به موقعیت کونی- کنونی ات خونی نمی رسد از قلبی که رفته زیر ِ آب

 

کشیدن ِ معنایی که می دهد یک «نون»

کشیدن ِ دندان های فحشی از ریشه

نفس نمی کشد آن زیر، بچه ای زیر ِ ادامه دادن ِ این صحنه زیر ِ همّیشه

 

کشیدن ِ معنایی که می دهد «تشدید»

کشیدن ِ دندان های واقعا ادبی!

نفس نمی کشد آن زیر، واژه ای زیر ِ ادامه دادن ِ اشعار ِ مرد و زن ادبی!

 

به موقعیت کونی- کنونی ات خونی

گرفته ای چیزی را و می کشی با دست

نمی رسد از قلبی که رفته زیر ِ آب

کشیدن ِ معنایی که نیست داخل ِ «هست»

 

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با دندان

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان دندان

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان دندان فحش

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

گرفته ای چیزی را و می کشی با چنگ و دندان دندان فحش ِ واقعا ادبی

گرفته ای چیزی را و می کشی از دست

که ننویسی:

گرفته ای چیزی را و دست می کشی از

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 15:50 نويسنده زهرا رجایی |

 

یک کیس:

شخص الف و شخص ب در رابطه هستند. حالا چه به صورت دوفاکتو و چه به صورت دوژور(ه). و در یک خانه با هم زندگی می کنند. شخص الف یک روز می رود سفر. تنهایی. و بعد از چند روز از سفر برمی گردد. خیلی خسته است. خیلی هم خوابش می آید. راه ارتباطی ای ندارد که به شخص ب خبر بدهد که برگشته به خانه. اما می داند که شخص ب طبق معمول تا سه چهار ساعت دیگر برمی گردد خانه. فعلا توی خانه تنهاست. بسیار خسته و خواب آلود. به نحوی که چه دوش بگیرد چه نگیرد باید بگیرد بخوابد. رسما چشم هایش را به زور باز نگاه داشته.

حالا اینجا یک سوراخ در کیس دهان باز می کند: شخص ب کلید خانه را ندارد. و شخص الف هم این را می داند.

بستن دهان سوراخ کیس: فرض می کنیم که اصلا چنین سوراخی وجود ندارد. چون کیس ما هدف گراست. و می خواهد به جواب برسد. و چنین سوراخ هایی نمی توانند سد راهش بشوند.

ادامه ی کیس:

همانطور که قبلا هم گفتیم شخص الف هیچ راه ارتباطی ای به شخص ب ندارد. از آن طرف می داند که شخص ب کلید ندارد. و نیز می داند که شخص ب حتما حتما حتما تا سه چهار ساعت دیگر سر و کله اش پیدا می شود و می خواهد بیاید داخل خانه شان. از طرف دیگر خیلی زیاد هم خسته است و خوابش می آید و نمی تواند که منتظر شخص ب بماند. و از همه ی طرف ها مهم تر و کلیدی تر آنقدر خسته است که دلش نمی خواهد وقتی خوابید با صدای آیفون از خواب بیدار شود. دلش یک خواب طولانی خوب خستگی درآور می خواهد. نه که بدخواب شود یا از جا بپرد. فرض کنیم اخلاق گند خودش را هم می داند که وقتی از خواب بپرد دیگر خوابش نمی برد و حسابی سردرد می گیرد و... خلاصه تمام شرایط دست به دست هم می دهد که

که

که

یک چاره بیشتر برایش نماند:

در خانه را باز بگذارد.

فرض می کنیم که خانه آپارتمانی نیست. و خانه هم جنوبی است. و فاصله ی در خانه تا اتاق خوابشان با یک پای عادی(نه فلج، نه بیمار حسی حرکتی) چیزی حدود یک دقیقه هم نیست. یا نهایتا یک دقیقه.

سوالات:

1-آیا این احتمال وجود دارد که در این سه چهار ساعت اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی از کوچه ی آنها بگذرند؟

2-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی خانه ی اشخاص الف و ب را با خانه ی خودشان یا پارتنرشان اشتباه بگیرند؟

3-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی اشتباهشان را جدی بگیرند؟

4-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی سرشان را بیندازند جلو(نه «زیر»، چرا که با سر ِ زیر نمی شود به درستی راه رفت و امکان خوردن به در و دیوار وجود دارد) و بیایند داخل خانه ای که جدا با خانه ی خودشان یا پارتنرشان اشتباه گرفته اند؟

5-آیا این احتمال وجود دارد که اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی هم خیلی خسته باشند و در حالی که چشم هایشان باز نمی شود از خواب، صاف بروند و بروند تا برسند به اتاق خواب و بعد کنار شخص الف -که در خواب هفت پادشاه است- دراز بکشند؟

6- آیا این احتمال وجود دارد که شخص ب هرگز به خانه برنگردد؟

(راهنمایی: سوال 6 انحرافی ست. و قصد به بیراهه کشاندن ذهن پاسخ دهندگان را دارد)

7- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف حتی بدون اینکه اشخاص پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی زنگ آیفون را بزنند و او را از خواب بپرانند خودش یکدفعه هیمنطوری از خواب بپرد؟

(راهنمایی: به دل شخص الف بد آمده. شمّ شخص الفـانه اش حتی وسط خواب به کار افتاده و از خود سوال کرده که آیا این احتمال وجود دارد که شخص ب هرگز به خانه برنگردد؟ )

8- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص پ وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ب هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ب کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 8 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

9- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ت وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص پ هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص پ کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 9 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

10- آیا این احتمال وجود دارد که طراح سوال، سوال 8 و 9 را

(راهنمایی: به سوال 10 فعلا پاسخ ندهید. از آن سوال هایی ست که باید گذاشت آخر آخر جواب داد. یا مثلا دست بلند کرد و اولش مردد و خیلی یواش و هیس هیسو ولی بعد که یکدفعه صدای همـ/همه ی پاسخ دهندگان یکی یکی از گوشه و کنار جلسه بلند شد خیلی حق به جانب و برو توو شکم از مراقب خواست که هرچه زودتر طراح سوال بیاید و راجع به ته ِ ول شده ی سوال 10 توضیحی چیزی بدهد.)

11- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ث وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ت هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ت کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 11 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

12- آیا این احتمال وجود دارد که طراح سوال، سوال 11 را هم

(راهنمایی: به سوال 12 هم فعلا پاسخ ندهید. در این صحنه مراقب دارد می گوید: طراح سوال چند دقیقه ی دیگر می آید. صبر کنید. بقیه ی سوال ها را جواب بدهید. الان رفته به بچه های توی سالن سر بزند. ظاهرا صدای آنها هم در آمده.)

13- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ج وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ث هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ث کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 13 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

14- آیا این احتمال وجود دارد که طراح سوال، سوال 13 را هم

(راهنمایی: به قول «فامیل دور»: «من دیگه حرفی ندارم». ولی مراقب الان دارد می گوید: ای خدا. این طراح سوال لعنتی دارد چه غلطی می کند توی سالن. چرا اینقدر لفتش می دهد. شما هم اینقدر همهمه نکنید. مثلا جلسه ی امتحان است ها. به بقیه ی سوال ها جواب بدهید. و الا برگه تان را بگذارید بروید. یا اینکه همین الان روی برگه هایتان یک خط قرمز می کشیم.)

15- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص چ وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ج هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ج کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 15 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

16- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص ح وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص چ هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص چ کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 16 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

17- آیا این احتمال وجود دارد که شخص الف در را باز گذاشته باشد که شخص خ وارد خانه شود ولی چون سعی در وفادار جلوه دادن خودش به خودش و پاسخ دهندگان داشته طوری بروز داده که فقط خیلی خسته است و خیلی خوابش می آید و شخص ح هم مشکل خودش بوده که کیس سوراخ است و باعث شده که شخص ح کلید خانه ی خودش را نداشته باشد و بعد...

(راهنمایی: سوال 17 را هم می توان ادامه داد هم می توان یک علامت سوال گذاشت تهش. که فرم سوالی سوال ها رعایت شود.)

18- آیا این احتمال وجود دارد که ما بتوانیم نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم و میزان وفاداری اش را حتی اگر سوال ها را تا حرف ی هم ادامه بدهیم تخمین بزنیم؟

18 مکرر- آیا این احتمال وجود دارد که ما بالاخره بتوانیم نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم و میزان وفاداری اش را حتی اگر سوال ها را تا حرف ی هم ادامه بدهیم تخمین بزنیم؟

19- آیا این احتمال وجود دارد که بدون اینکه نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم بتوانیم درمورد فعل صادر شده از او -که همانا باز گذاشتن در است- قضاوت کنیم؟

19 مکرر- آیا این احتمال وجود دارد که بدون اینکه نیت شخص الف را از باز گذاشتن در احراز کنیم بالاخره بتوانیم درمورد فعل صادر شده از او -که همانا باز گذاشتن در است- قضاوت کنیم؟

20- آیا در این کیس نیاز به ورود به بحث ملاک های ذهنی و عینی و حدود و ثغورشان احساس می شود؟

سوال 21 برای کسانی طراحی می شود که حوصله ی جواب دادن به سوالات 1 تا 20 را ندارند و می خواهند نمره بگیرند: آیا اگر شخص الف در را برای شخص پ باز گذاشته باشد این احتمال وجود دارد که در خواب آلودگی و خستگی بعد از سفر بعدی(سوال بعدی) در را برای شخص ت باز بگذارد؟ چرا بله؟ چرا نه؟

سوال 21 مکرر: آیا اگر شخص الف در را برای شخص پ باز گذاشته باشد این احتمال وجود دارد که در خواب آلودگی و خستگی بعد از سفر بعدی(سوال بعدی) در را برای شخص ت باز نگذارد؟ چرا بله؟ چرا نه؟

سوال 22: بدون توجه به کیس و سوالات 1 تا 21 مکرر، هرچه راجع به نظریه ی «عشق اول» می دانید بنویسید.

سوال 23: بدون توجه به کیس و سوالات 1 تا 21 مکرر، هرچه راجع به نظریه ی «عشق اول و آخر» می دانید بنویسید.

سوال 24: بدون توجه به کیس و سوالات 1 تا 21 مکرر، هرچه راجع به نظریه ی «عشق آخر» می دانید بنویسید.

سوال 25: آیا در زندگی خود کسی را دارید که اگر خدا بخواهد یک روز قسمتتان بشود بروید جلوی در خانه اش و بی محابا و ریتمیک نعره بکشید: «بی وفا دیگه دوسم نداری؟!»

ادامه ی سوال 25: و وقتی از خانه اش بیرون آمد که دهانتان را صاف کند یا تهدیدتان کند که الان زنگ می زند به پلیس، دستش را بگیرید و ببریدش توی یک خلأ و ازش سوال کنید که اساسا به مفهوم «وفاداری» یا «بی وفایی» تا کجا می توان اعتنا کرد و اصلا به نظر او وفا یا بی وفایی یعنی چه؟

(راهنمایی: اگر یک روز قسمتتان شد و رفتید و این کار را کردید، پیدا کردن خلأ اش با طراح سوال.)

ادامه ی ادامه ی سوال 25: سر راه درمورد واژه ی «دیگه» در عبارت «بی وفا دیگه دوسم نداری؟!» هم سوال بفرمایید.

 

موفق باشید- طراح سوال

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 1:14 نويسنده زهرا رجایی

 

آدم گاهی با خودش می گوید حالا روزانه شونصد میلیون نفر ساکتند و هیچی نمی نویسند، تو هم رووش. منظورم وبلاگ یا جای خاصی نیست. کلا. نوشتن. روی دیوار یک دستشویی عمومی حتی. پشت یک صندلی اتوبوس حتی. روی میز سالن مطالعه حتی. خیلی ها واقعا در طول روز جز نجواهای درونی و محاورات هیچ چی نمی نویسند. خیلی از دوستان حتی نزدیک خود من. و لابد به قول شمس بُرد هم با آنهاست. که سخن را چون نمی نویسند در آن ها می ماند و هر لحظه آن ها را روی دیگر می دهد.

اما آنها که می نویسند چه؟ چه کار می کنند؟ چی را جا به جا می کنند؟ کلمه ها را حرام می کنند؟ تمام می کنند؟ بسط و توسعه می دهند؟ لطف می کنند به کلمات؟ کلمات به آنها لطف می کنند؟

نمی دانم. ولی من از آنهایی هستم که اگر یک ماه هیچی ننویسم از خودم متنفر می شوم. متنفر که می گویم یعنی واقعا متنفر. من یک بیماری دارم. بیماری که زیاد دارم. اما یک بیماری دارم به اسم بیماری «ثبت». و یک بیماری دیگر به اسم بیماری «حذف». و اگر یک تونالیته ی سفییییید تا سیاااااااه را در نظر بگیری من هیچ هیچ هیچ خانه ی دیگری ندارم جز آن خانه ی سفید و آن خانه ی سیاه. یعنی یا می نویسم و مثل چی می نویسم. یا نمی نویسم. و روزهایی که نمی نویسم مفت است. مفت. اما نه! واقعا روزهای حد وسط هم دارم. واقعا یکی دو تا جمله ی قبلی جایش اینجا نبود. درمورد نوشتن نمی شود یا سیاه بود یا سفید. خیلی وقت ها شده که یک شعر آدم را از فلاکت بی شعری درمی آورد. و خب اینجا دقیقا خانه ای ست که نه سفید است نه سیاه. حرکت به سمت سیاهی ست...

درحال حاضر خیلی آشفته است ذهنم. خیلی. مسلما کسی زورم نکرده که بنویسم. کسی هم نمی تواند نجاتم باشد اگر ننویسم. اینجوری یک مرجح پیدا می شود. برای اینکه شیمبورسکا ...

باز فکرم آشفته تر می شود. مثل وقتی که خودکار روی کاغذ مکث می کند، انگشتانم مکث می کند روی کیبرد و بعد می بینم روی کیبرد ضرب گرفته اند. خیلی آرام.

زیمباوه، زالو، ز ِ ... زمین! زِ ... ضرب می گیرم

زهرا و... کی؟ چیزی نگو! که از خودم سیرم

امشب می خواستم وسط این آشفتگی (که با «پراکندگی» فرق دارد و دوستان نزدیک می دانند که پراکندگی هایم چقدر بدند و امیدوارم پراکندگی نصیب گرگ بیابان هم نشود) از پدیده ی شریف «اعتماد به نفس» بنویسم. آدمی نیستم که خودم را قاطی امور بزرگترها کنم. و به نطرم نوشتن از اعتماد به نفس همانقدر تکراری و لوس و بی مزه و بی فایده است که نوشتن از هر چیز دیگری که آدم بزرگ ها راجع بهش می نویسند. مثل نوشتن از حادثه ی کربلا. یا مثلا جنگ تحمیلی. چیزهایی که اینقدرررر از آنها گفته اند و نوشته اند که دیگر گوش ها واقعا هیچی ازشان نمی شنود. هیچی. حداقل گوش من که اینطوری شده. خیلی از چیزهای راجع به ماجرای کربلا را نمی دانم. بس که بس که بس که در این مورد حرف زده اند. خیلی از چیزهای ساده اش را حتی. چیزهایی را که می دانم هم در اثر خواندن کتاب بوده. درمورد جنگ تحمیلی که دیگر هیچی! حتی یک کتاب هم حوصله نمی کنم بخوانم. چه آن کتاب، کتاب شریف و عزیز «دا» باشد، و مثلا یکی از دوستانم و یا مادر یکی از خواستگارهایم توصیه اش کرده باشد، و چه کتاب درسی باشد، و چه کتاب های تحلیلی و جدی راجع به این موضوع.

همینجا بدون اینکه بخواهم به یک جواب حتی یک دهم درصدی راجع به سوال های آن بالا می رسم:

آدمها کلمات را دستمالی می کنند. از بین می برندشان. محوشان می کنند.

حالا جنگ تحمیلی و حادثه ی کربلا هیچی. نمی توانم ازشان بنویسم. که معمولا ازشان چه چیزهایی می نویسند. ولی از اعتماد به نفس که می توانم. معمولا می نویسند دو نوع اعتماد به نفس داریم. خوب. بد. لازم است که آدم به خودش اعتماد داشته باشد. بد است که آدم اعتماد به نفس کاذب داشته باشد. و هیمنجور همین موضوع را کش می دهند و می دهند تا مقاله یا حرفشان تمام می شود. بعد طرف می گوید خب؟ اینها را که خودم هم بلد بودم. بعد کم کم طی این فرآیند گوشش نسبت به شنیدن این مسئله سنگین می شود.

برای همین مسئله است که عاشق ها باید هی فرت و فرت به معشوقشان نگویند که دوستت دارم!

و نمی دانم منظور حدیثی که می گوید یک دوستت دارم که به همسرت می گویی تا ابد در ذهنش می ماند چیست. یعنی منظور را می فهمم. ولی این حدیث با اصل واقعا واقعی «سنگین شدن تدریجی گوش» تعارض دارد. و به نظرم قابل جمع نیست. بله، اگر طرف یک بار ده سال پیش بهت گفته باشد که دوستت دارد حتما یادت می ماند. حتی جا و لحظه ی اتفاق افتادنش را. لحنش را. و همه چیزش را. اما اگر هر روز و هر دفعه  بگوید چی؟ اصلا این «سنگین شدن گوش» که می گویم از مرحله ی «از معنی افتادن» هم رد کرده. دیگر اصلا نمی شنوی. مثل لالایی خواندن برای بچه ای که خواب است. مگر بگوییم که روحش ناخودآگاه دارد می شنود. و خب اگر بحث تاثیر ناخوآگاه است که دیگر چه تا ابد به یاد ماندنی؟ کسی که به ناخودآگاهش مشرف و مسلط نیست.

می خواستم بنویسم بعضی ها خیلی اعتماد به نفس دارند. خیلی. و دنیا را همین اعتماد به نفس دار ها دارند جلو می برند. کسانی که هی به خودشان و راهشان و درست و غلط و اینها شک می کنند به درد لای جزرهای این دنیا هم نمی خورند. می خواستم بنویسم اما دیدم  که ممکن است یکدفعه بعضی ها اشتباها حرفم را به خودشان بگیرند و فکر کنند که حرفم به چی و چی و کجا و کجا مربوط است. به فراخور اتفاقاتی که بینمان افتاده. اما من واقعا کاری به کسی ندارم. حداقل امشب و الان. انتزاع. انتزاع.

مولوی یک جا می گوید که اساس دنیا بر غفلت است. یعنی اگر غفلت وجود نداشت هیچ کس از جایش هم تکان نمی خورد و همه حالشان بد بود و لابد مثلا هی و هی در نی می دمیدند و در نفیر هم می نالیدند و... و خودش هم در ادامه می گوید که همین غفلت هم خواست خداست! بالاخره باید عده ای باشند که دنیا را آباد کنند یا نه؟ اگر همه بنشینند به ته تهش و اول اولش و باطن باطنش و ظاهر ظاهرش فکر کنند و زانوی غم بغل بگیرند و همه ابوالعلای معری باشند و صادق هدایت باشند و کی و کی باشند که اصلا تولید نسل صورت نمی گیرد و دوام و بقا و از این حرف ها.

من می خواهم به حرف -به نظر من- درست ِ مولوی یک نکته ی دیگر را هم اضافه کنم. و آن هم اعتماد به نفس است. کسانی که مثلا وقتی می بینند یک راهی را هفت سال ده سال دوازده سال است رفته اند جواب داده، فکر می کنند که جواب داده! و دیگر همان را می روند. تازه فکر هم نمی کنند. می روند. این اعتماد به نفس ها لازم است. گیرم که یکی بنشیند کنار گود و هی و هی حرص بخورد.

طرف انگار روی گسل زلزله ایستاده بوده موقع کشیدن خط چشم، اما آنقدر اعتماد به نفس دارد که. (البته «روی گسل زلزله» تعبیری ست که همیشه موقع حرص خورندگی درمورد خط چشم ها به دوستان می گویم. و الا درست که نیست. (که هست). کلا ما روی گسل زلزله ایم). این یک مثال مسخره و کوچک و خیلی مسخره و کوچک است. اما صبح که بیدار می شوی تا شب شونصد تا صحنه از این اعتماد به نفس های ریز و درشت می بینی. که یا گوش و چشمت اینقدر حساس است که هیچوقت سنگین نشوند و یا اینکه بالاخره تو هم بی خیال می شوی و می چسبی به آبادانی دنیا. که بر هر مسلمانی واجب است. و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

(تای گرد عربی(!) پیدا نکردم. یعنی حوصله ندارم پیدایش کنم. باز گیر ندهید.)

 

و یک «اسمش را نمی گذارم شعر» برای تو! برای خداحافظی! برای عشق! برای نکبت! برای ترس! برای مواظب خودت باش! برای واقعا مواظب خودت باش! برای مهم تر از واقعا، «حقیقتا» مواظب خودت باش! برای همه چیز!

یک «اسمش را نمی گذارم شعر» برای تو! که می دانم نمی خوانی. که می دانم اگرررررر هم بخوانی گوش و چشمت سنگین شده... و نمی دانی که چه غمی و چه خونی حمل کرده ام و می کنم... در تمام این روزها... به قول خودم «مانند حال یائسه ای پریود»...

اصلا هم فکر نکن که «اسمش را نمی گذارم شعر» ِ من از خیلی از چیزهایی که خیلی ها به اسم کار سپید می نویسند و حتی فرت و فرت چاپ هم می کنند چیزی کم دارد! شاید شاید شااااااید فقط بحث همان اعتماد به نفس است. که آنها دارند و دارند دنیاها و دنیاها و دنیاها را آباد می کنند. دستشان هم درد نکند.

 

یک تن سکوت       به افغانستان

یک عالمه شورت لکه دار       به پاکستان

و زمان        به مکان

چسب نوار غزه هم        یک روز

از دست دادن چسبندگی هم         یک روز

به من بچسب        یک شب ِ طولانی.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 1:37 نويسنده زهرا رجایی |

 

این روزها فقط یک نعمت دارم که می توانم به خاطرش حسابی خدا را شکر کنم و شکر کنم و شکر کنم. نعمت ِ خواب آلودگی شدید قبل خواب. یک خواب آلودگی لاوصف می آید سراغم، و بعد به هیچ چیز فکر نمی کنم و می گیرم یک گوشه می خوابم. تخت خودم یا کجا باشد فرقی نمی کند. یعنی در آن تایم حتی اگر دل خون کن ترین سکانس های زندگی ام هم بیاید جلوی چشمم، نیامده می خوابد! حتی اگر به سه روز بعد فکر کنم. حتی اگر به بعدترش فکر کنم. حتی اگر به قبل ترش. به اول اولش. به هفته ی قبل از... که تصمیمم را گرفته بودم. اما جلوی خودم را و همه ی دردهایم را گرفتم و دستم را فشار دادم روی جایی که خوووووووونش بند نمی آمد و اسمش را گذاشته اند «قلب»، سوراخ های عمیق قلب، که انگشت های عزیز خونی تو را از قلبم درآوردم و می خواستم همان موقع دیگر همه چیز را تمام کنم و به خودت برشان گردانم، اما صبر کردم... صبر کردم... صبر... به خاطر تو. که کوفتت نشود. که بگذارم بهت خوش بگذرد. یک هفته با فکر ِ رفتن، ماندن و ماندن و ماندن. می دانی چه دردی ست؟ نمی دانی. و وقتی خوابم می آید، آنجور لاوصف خوابم می آید، من هم نمی دانم. هیچی. می توانم به آنهمههههههه اتفاق که بین من و تصمیمم از لحاظ زمانی فاصله انداخته بود فکر نکنم. به هر چی. حتی به دایره ها. حتی به خیانت ها. به چشم ها. به هرچی. بیاید توی ذهنم که با کی کجا چه کار کرده ایم برایم مهم نیست. که کی چی درمورد کی به من گفته. گفته که گفته. همه چیز هیچی. اصلا خواب می شود اول و آخر و ظاهر و باطنم. و دیگر هیچی. واقعا هیچی. یعنی یک تایم مستانه ی خوب خماری ست. که یک نعمت واقعا «اخیرا» است. قبلا اصلا خبری ازش نبود.

حتی فکر می کنم که «حمید مصدق» هم الان نمی داند من دارم از چه نعمت عزیز و خواستنی ای حرف می زنم... چون من از خود خواب ندارم حرف می زنم. دارم از تایم خواب آلودگی قبلش حرف می زنم . از بی خبری. از به من چه. از به درک. از دایورت. از اهمال. از اینها هم نه. از یک حالتی که جبرا جبرا جبرا خنگی. و درد نداری. و حتی هیچ ذره «شبهای درک هستی و استفراغ» نیستی.

من این حالت را نه در مذهب پیدا کرده ام و خواهم کرد، که به روایتی افیون توده هاست،

نه در عشق، که جناب شمس می فرماید: در بند نانی؟ در بند جامه ای؟... شاهدی بجو تا عاشق شوی، و اگر عاشق تمام نشده ای به این شاهد، شاهد دیگر. جمالهای لطیف زیر چادر بسیار است. هست دگر دلربا که بنده شوی، بیاسائی.

نه در بندگی!!! که هیچوقت بنده ی خوبی برای خدا نبوده ام... و نخواهم شد... و ظلوم و جهولم...

نه در یوگا

نه در «سهراب خوانی ِ شب آرام/ در چشم های بسته ی بودا»

نه در هیچ کجای دیگر.

برای همین اینقدر به نظرم خوب و نعمت است. که تمام این روزهای بدم را می کشاند زیر سایه ی خودش و می خواباند. مهم نیست که کابوس ببینم. مهم نیست که با جیغ از خواب بپرم یا چی. مهم همان حالت کوتاه کوتاه کوتاه، ولی کاملا بی حس است. که هم هنوز واقعا بیهوش نشده ای، هم انگار هیچ دردی نداری. خاطره ای نداری. امیدوارم هیچوقت خدا ازم نگیردش. حالا که چند روز است تجربه اش کردم دیگر نمی توانم نبودنش را تصور کنم. هرچند از الان نگران شب های امتحان هستم. ولی می ارزد. مگر چند شب امتحان دارم فردایش؟ در ازای هر شب و هر شب و هر شب و هر شب هزار شب و هزاران شب درک هستی و استفراغ. واقعا می ارزد. معامله ی خوبی ست. می ارزد حتی افتادن امتحان. حتی صفر شدن. حتی منفی صفر شدن!

اِاِاِ! حمیدمصدق خان! هی در گوشم نیا بخوان که شعرت را بنویسم. آخر شعر تو به حرف های من ربطی ندارد. به نعمت عزیز من ربطی ندارد. معلوم است که اصلا به حرف های من گوش نمی دهی و فقط هی و هی حرف خودت را می زنی در گوشم و شعر خودت را می خوانی. ولی باشد! می نویسم! «مرا خویی ست که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود»! :

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی هاست...

پانوشت: حتی اگر کم خونی یا یک بیماری جسمی دیگر یا حتی روانی ست، مرحبا به این بیماری. یعنی رسما از مرحله ی «هورا» گذشته کارش.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 1:8 نويسنده زهرا رجایی

 

امروز نشسته ام کلی شعر خوانده ام و کلی شعر خوانده ام و کلی شعر خوانده ام و دلم برای کلی آدم که حتی مرا هیچ ذره نمی شناسند تنگ شده! تنگ تنگ. کلی هایشان هم مرا می شناسند اما کی حوصله و اصلا دلیل دارد که به اینهمه آدم خبر بدهد که هی فلانی! دلم برایت تنگ شده. آن هم فقط برای شعر خواندن و شعر شنیدن کنار همدیگر. نه هیچ چیز دیگری.

اگر فیس بوک داشتم اینجور چیزهای کوتاه را توی آن می نوشتم. بعد بعضی از آن کلی آدم را به زور تکنولوژی! هم که شده می کشیدم پای پستم. که شاااااید آنهم فقط شاید یک چیز تعارف آلودی بگویند و بروند و بعد من هم تعارف آلود در ادامه اش چیزی بگویم و بعد بقیه روی تعارف آلودهای ما باز تعارف آلود چیزی بگویند و... بعد تهش، ته تهش، حتی خودم هم یادم برود که چقدر واقعا دلتنگشان بوده ام! و دلتنگی ام را این تعارف های تکنولوژی آلود خوب نکرده و نمی کند. حتی یک دهم درصد.

اما فعلا که فیس بوک نیستم و همین وبلاگ هست و همین بضاعت اندک سردردی من! برای اینکه به کلی آدم بگویم که دلتنگتان هستم...

...

«مثل این است که عصر جمعه در تو آرام بالا بیاید»...

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 17:51 نويسنده زهرا رجایی

 

قرار بود م را ببینم. دوست داشتم ع را ببینم. فکر می کردم الف هم شاید جواب اس ام اسم را بدهد و هم را می بینیم. اما نشد. م و ع حالشان بد بود. خیلی بد. فکر کنم بدتر از من. الف هم که کلا جوابم را نداد. حالا نمی دانم حالش چه جوری ست و چقدرش تقصیر من است.

ط تکیه داده به پشتی و دارد م را می خواباند، بهش می گویم دلم می خواهد... می گوید از نشانه های افسردگی ست، دقیقا از نشانه های افسردگی ست. می گویم واقعا؟ پس من... ولی واقعا دلم خوش است به همین آرزو. آرزویی که می دانم برآورده نمی شود.

بوکوفسکی توی یک کارش می گوید گاهی وقت ها نیاز است که قشنگ حالت بد باشد، که اصلا نخواهی تظاهر کنی که نه، من خیلی قوی و خوبم و اینها. می گوید یک روز و دو روز و یک هفته هم نه. قشنگ بکش کنار و بگو من حالم بد است بچه ها، بد.

دلم ط را می خواهد که بنشینیم با هم چایی بخوریم و پشت سر این و آن حرف بزنیم. دلم ط را می خواهد که هنوز یک ساعت است نرفته اس ام اس بدهد: «بدجوری دلتنگت شدم، زهرا دوست دارم»، و من باز کنم و بخوانم و بدانم که این اس ام اس و حس واقعی ست. دلم ن را می خواهد و روزهای پیش دانشگاهی را. فقط. فقط. فقط. دلم می خواهد یک شعر جدید خوب بگویم و بعد آن بمیرم.

پانوشت: «داود ابراهیم نژاد»، من چنددد روز پیش اس ام اس زدم شماره ات را از امید اقدمی بگیرم. اس ام اسم هم بهش رسید. ولی جوابم را نداد. بعدش هم سرم شلوغ شد و دیگر وقت نکردم سراغ بگیرم که چرا جواب ندادی یا اینکه زنگ بزنم. حالا آمده ام و این کامنت جدیدت را می بینم. به خدا من از کامنت قبلی ات اصلا ناراحت نشدم. و توی پست قبل هم تلویحا گفتم که از کسی ناراحت نمی شوم و همه را دوست دارم و اینها. کامنت تو هم نقد نبود، چه برسد به مغرضانه یا بی سوادانه. کامنت تو نظرت بود. که خواندم. فقط مشکل اینجاست که تایید یک کامنت وسط کامنت ها کار جالبی نیست به نظرم. و الا همان موقع تاییدش می کردم و زیرش جواب می دادم. واقعا چرا باید ناراحت بشوم؟ آدم از دوستانش هم ناراحت بشود که دیگر هیچی. وای به حال نادوستانش.

پانوشت: «آرزو طهماسبی»، ای خدا بگویم چه کارت نکند!! حالا هم که شماره گذاشته ای شماره ات خراب است! یعنی هرچه اس ام اس می زنم در دم فیلد می شود. و من هم دقیقا در همان تایم بالا که سرم شلوغ بود بهت اس ام اس زدم و فیلد شد. در نتیجه از آن روز به بعد فرصت نکرده ام زنگ بزنم. بعدش هم به نظرم یک کمی یک جوری است که یکدفعه بردارم بهت زنگ بزنم! خب بعد از اینکه خودم را معرفی کردم چه بگویم؟ بگویم خب خب خب! مایلی یک شعر برایت بخوانم؟! یا مثلا چی؟ بگویم خداحافظ؟! فقط خواستم بگویم ظاهرا شماره ات را درست نگذاشته ای توی کامنت. لطفا اگر می خوانی درستش را بگذار. یا یک تل دیگر.

پانوشت: «مهدی»، که بدون آدرس و ایمیل هستی، خب اگر نوشته هایم به نظرت زیاد و چرت و پرت و زیاد چرت و پرت است چرا اصلا می آیی به وبلاگم؟ اگر هم گذری آمده ای کسی مجبورت کرده که حتی همان یکی دو بند را هم بخوانی؟ یا اصلا وقتی خواندی، کسی مجبورت کرده که کامنت بگذاری؟ من که از اینجور نظرات و حتی تندتندتندتندترترش و حتی فحش هم نمی رنجم. می خواهم که تو هم این را بدانی. و انرژی عزیزت را در راستای احیانا هیستریک کردن من ِ بنده ی خدا که سرم به کار خودم گرم است مصروف نداری. چه با این اسم چه با اسم های دیگر. چه در این وبلاگ چه در وبلاگ دوستانم.

پانوشت: این پست به منزله ی پست جدید ِ بعد ِ «فعلا» نیست. یا شاید هم هست. نمی دانم. مهم این است که بازار دنیا گرم بود و هست و خواهد بود. و به حال بدی هیچ کس هم کار ندارد. و به هیچ تاریخی هم کار ندارد. و به هیچ چیز کار ندارد.

دوستان عزیز حال ناخوب و حال بد و حال خرابی که دارید این چند خط را می خوانید، فکر کنید این پست را برای شما نوشته ام، شما چند نفری که می دانم تحت هر شرایطی و هر جور شده اینجا را می خوانید، با هر حال بدی و سرشلوغی ای. پیام من به شما این است، از نهایت شب:

گوش کنید. همان فروغی که ناتوانی دست هایمان را بهمان شناساند، دارد در گوشمان می گوید:

«وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود

هیچ چیز

به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم»...

پانوشت: فکر کنم چون پستم زیاد رفت تبریز و برگشت، این مصرع شعر قدیمی ام آمد توی ذهنم: «پنیر ِ تازه ی تبریز! بخور من را از این دیفالت».

 

و شعر:

 

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

(حافظ)

 

محاسبات ِ پر از احتساب ِ قفل شده

امید ذاتی چندین حباب قفل شده

دو ساعت دیگر، یک دقیقه ی دیگر

حساب کردن یک رختخواب قفل شده

به رودخانه ی کم عرض رفتن از پرعرض

و چشم بسته گذشتن از آب قفل شده

عذاب ِ قفل شده در عذاب قفل شده

 

نگاه کردن به احتمال ِ پشت سرت

جلوروندگی بی خیال پشت سرت

به بوی آروغ های لطیف از چپ و راست

دو تا فرشته ی بی دست و بال پشت سرت

تو و در و دیواری که خونی است زمان

هزار جعبه ی بی پرتقال پشت سرت

فشار ِ گام به گام پدال پشت سرت

 

قبول نیست! چنین چیز ِ قابل فرضی

چنین ادامه ی سرریز قابل فرضی

قبول نیست! قبولی سال بعد و بعد

بدون عشق تو، پاییز قابل فرضی

قبول نیست! که آخر بسوخت جانم...

هی! در اعتراض به کسب فضائل فرضی↓

من دارم میرم یه کم آفتاب بگیرم،

تو نمیای؟!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 21:21 نويسنده زهرا رجایی |

 

«تمام بازی های موبایل دنیا      اتوی موی هفت کاره»

دو عبارت بالا را با دقیقا همین فاصله هی ببر هی بیار. هی ببر هی بیار. از این طرف صفحه ببر، از آن طرف صفحه بیار. جای دوری هم نیست ها. یک وبلاگ ادبی است. یک وبلاگی که به خواندنش دعوت شده ای. یعنی می خواهم بگویم کله ی صبح علتی ندارد که یک آدم، هان، یک زهرا بنشیند و توی سایت تبلیغاتی ای چیزی چرخ بخورد که یکدفعه با چنین چیزی مواجه بشود. که بعد فکر کند که... نه! فکر نکند. یکدفعه کپ کند. کپ. به نحوی که واقعا چشم هایش یک چند ثانیه روی صفحه بماند. نه که اتوی مو چیز خارق العاده یا به درد نخوری باشد. یا مثلا بازی های موبایل چی و چی. نه، من می فهمم که یک وقت هایی هست که واقعا اعصابت هیچ کاری نمی تواند بکند جز سودوکوی موبایل. ولی... ولی چی؟ کپ چیزی نیست که بتوانی دلیل یا توضیحی برایش پیدا کنی. یعنی همیشه نمی توانی. مثلا می خواهی بیایی یک مصرع را اتچ کنی بهش که: «ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟»، ولی هنوز کپی و می بینی که: چی می گویی زهرا؟

آیه های قرآن    آیه های قرآن    آیه های قرآن

سه عبارت بالا را با حدودا همین فاصله. چه کار کن؟ هیچی! حس کن! فقط حس. من نرم افزار جامع تفسیر می گیرم می ریزم روی لپ تاپ. به امید روزی که شاید بروم سراغش. من کتاب تفسیر می گیرم تلنبار می کنم یک جا گوشه ی اتاق قبلی ام. من تصمیم می گیرم که یک کمی که سرم خلوت تر شد قرآن را حفظ کنم. من شب قدر قرآن می گیرم روی سرم و قسم ها را می دهم و به حق قرآن به حق قرآن ها را می گویم. من آن وسط به «انی تارک فیکم الثقلین...» هم فکر می کنم. من همان وسط شعری که پارسال گفته ام و تویش به قرآن... را هم یادم می آید. من حتی همان وسط عذاب وجدان هم می گیرم. من حتی حتی همان وسط تصمیم می گیرم دیگر آن شعر را برای هیچکس نخوانم. من یک وقتی به یکی می گویم که «بیشتر آیه های قرآن همه شون مثل همن، همه ش غفور و علیم و رحیم و ان الله و چی و چی». من جواب می خورد توی صورتم که قرآن هفتاد تا بطن دارد و چی و چی. من خیلی سال پیش، خیلی خیلی سال پیش را یادم می آید که معلم قرآن مان می گفت که می توانم قاری خوبی بشوم، چون صدای خوبی دارم. صدای پری دارم. پَری نه! پُری. (آخ... مدل مویم. مدل مویم. مدل مویم. یادت هست؟ کسی یادش هست؟ جز من کسی یادش هست؟ کسی چیزی یادش هست؟ جز من کسی چیزی یادش هست؟)

من از حرفی که می خواهم بزنم دور می شوم. من دور می شوم. همیشه.

حرفی که می خواهم بزنم: خیلی کمرشکنانه است که کلی سال زندگی کنی بعد تازه بعد اینهمه سال برسی به حرف های قرآن. آن هم نه با فشاری اجباری اکراهی اضطراری چیزی (که حقوقی ها می دانند چقدر این کلمات می توانند با هم فرق داشته باشند). نه با کلاس تفسیر رفتنی چیزی. نه با پای روضه نشستن یا چیزی. نه با نوه ی آیت الله بودن یا چیزی. فقط با زندگی کردن. یک زندگی کردن. قید نمی آورم. یک زندگی کردن. می رسی به بعضی حرف هایش. می رسی به «کل حزب بما لدیهم فرحون».

می بینی. می بینی. (به شهادت عین. نه شایعاتی مبنی بر.) می بینی که واقعا هر کس برای خودش ممل است! این «هر کس» از یک نفر گرفته تااااا شونصدهزار نفر. گروه ها. گروه ها. مثلا یک گروه واتس آپی مذهبی. یک گروه واتس آپی شعری. یک گروه واتس آپی کدبانوگری. یک گروه حشری ها! یک گروه چی. یک گروه چی.

در دنیای واقعی. گروه بی خیال ها. گروه دغدغه مندها. گروه ها. گروه ها. حتی گروهک های تروریستی هم بما لدیهم فرحون.

وودی آلن می گوید من توی گروهی که من را توی خودش راه می دهد عضو نمی شوم! یک چنین چیزی. من همیشه، قبل از اینکه این جمله ی وودی آلن را شنیده باشم یا اینکه بهش ربط مستقیمی داشته باشد، به خودم می گفتم: زهرا! خیلی بدبختی! خیلی بی گروهی! همه توی یک گروهی هستند. تو توی کدام گروهی؟ برو توی یک گروه، که راحت باشی. که پشتت گرم باشد. (که نوه ی عمویادگار باشم و بهنام تشکر صدایم باشد؟! نه!) که پشتت گرم باشد. که اگر گافی بدهی به ایرادگیرندگانت بگویی ببین! این هم گروهم! که اگر بهت بگویند چقدر کارت مزخرف و بیهوده است! برگردی بگویی ببین! این هم گروهم! حالا فرقی ندارد این گروه فقط یک نفر جز خودت باشد! یا هفتاد و پنج میلیون نفر. یا چند میلیارد نفر. یا حتی حتی حتی فقط خودت توی گروه خودت باشی!!!!!!!!

به خدا فرقی ندارد! مهم این است که توی یک گروه باشی! تا فرح باشی. تا خیالت تخت باشد. تا هی و هی نخواهی از توی گروه بیایی بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه. نه. نه. اینجوری دارم حرفم را مضیق می کنم. هر چیزی را وقتی می نویسی مضیق می شود. ولی اگر ننویسی هم از دست می رود. می رود که می رود. مورد سراغ داشته ام که اس ام اس کسی را نگه داشته ام و چند سال بعد کلا اس ام اسش را یادش نبوده. چون من اس ام اسش را نگه داشته ام و روی آن حساب حسی کرده ام و کلی نگاهش کرده ام کلی تاویلش کرده ام کلی برایم مهم بوده. حتی جای قرار گرفتن ویرگولش. اما طرف اس ام اس را به معنای واقعی لیوینگ، از خود ول کرده و... بعد هر چی شد شد. (وای! وای! یک جوری می گویم «مورد سراغ داشته ام» که انگار چه مورد نایابی را هم سراغ دارم! حالا خوب است که اصل بر این است که همه همه چیز را یادشان برود! و اگر خلافش ثابت شود چیز عجیبی ست! ولی می دانی؟ من مغز کوچک ساده ای دارم. بدوی. مغزی که اصل را بر صحت می گذارد، بدوی ست. همه (جاهایی که به نفع شان است) می گویند اصل را بر صحت بگذارید و اینها. ولی به نظر من اینجور مغزها بهتر است فسیل شوند و توی موزه ای جایی نگهداری شوند تا اینکه هی به مرور زمان سرخورده ترترتر شوند. و یک روز مرز واقعیت و ناواقعیت را گم کنند. و یک روز سلول هایشان شک کند که...)

من دور می شوم. من دور می شوم. و یادم می افتد که پشت سر کسی به کسی می گفتم که طرف مثل مثنوی کلی تمثیل و حکایت به هم می بافد و دقیقا سر هم می کند و حتی ممکن است سر راه دروغ هم بسازد برای اینکه معنی حرفش را برساند. این را در ذمش گفته بودم. داشتم غیبتش را می کردم. اما حالا یکی باید بیاید غیبت خودم را بکند. خودم را ذم بکند. خودم این مسئولیت را برعهده می گیرم:

خب؟ چی؟ ته ته ته ته حرف هایت می خواهی چه بگویی؟

می خواهم بگویم یادت است خیلی وقت پیش یک چیزی نوشتی توی دفترت مبنی بر اینکه ما آدمها چه جالب فقط خودمان را آدم حساب می کنیم. چه جالب و چه خنده دار. حتی فقط توی همین دنیای مجازی را می گویم. که اساسا کارکردش، یعنی حداقل یکی از کارکردهایش باید این باشد که ما دیگران را هم ببینم و آدم حساب کنیم، که فقط نوک بینی مان را نبینیم و نوک بینی مان را. طرف شده وبلاگ برتر. صرف ِ اینکه وبلاگ شعر نبوده علیهش موضع می گیریم. علیه نه تنها روند انتخاب شدنش یا چی. علیه نه تنها خوانندگانش. علیه مطالبش حتی. به خودمان اجازه می دهیم که تعیین کنیم که چی بهتر است. اصلا نمی گویم بهتر. می گویم مهمتر. به خودمان این اجازه را می دهیم که فکر کنیم مهم تریم.

یکدفعه یاد یک قسمت از یکی از آهنگ های سالومه می افتم که می گوید: «رژیمی انالحق گو...»

و باز یاد یک جمله ی دیگر می افتم که چند وقت پیش توی ذهنم توی وبلاگ نوشتم: «ولی فقیهی که به روزه نگرفتن (و خوردن) آدم گیر بدهد خیلی قابل تحمل تر است از ناولی فقیهی که به روزه گرفتن آدم گیر بدهد». حالا طرف یک حکومت دستش است. تو چی دستت است؟ یک صفحه ی فیس بوک؟ که می نشینی توی فیس بوکت سر تا پای روزه گیرندگان را به فحش می کشی. حالا آن را نهایتا می گویی یک قاعده ی علوم سیاسیایی(!) درموردش صدق می کند که قدرت فساد می آورد و از این حرف ها. طرف قدرت برایش فساد آورده و یادش رفته که بقیه هم آدمند، انسانند. تو چی؟ تو چی بهت فشار آورده؟ قدرت جمع؟ قدرت همه ی روزه نگیرندگان فیس بوک دار؟ که سرجمع می شوند چنددددد نفر؟ طرف یک مبنای فقهی ای برای فعلش دارد. قبول داری که بالاخره یک روزی یک جایی توی حتی فقط یک کتاب فقهی نوشته شده که کسی که توی جمع روزه بخورد باید تعزیر بشود؟ مبنای فعل تو چیست؟ کجای کدام متن حقوقی حتی خیلی خیلی متاخر نوشته که حق داری که به یکی فحش بدهی فقط به خاطر اینکه دلش خواسته به خاطر اعتقادش روزه بگیرد؟ کسی که نه حکومت دستش است نه تا به حال حتی توی فکرش تو را شلاق زده نه از تو دلخور است که روزه نمی گیری نه هیچی.

اصلا اصلا اصلا نمی گویم همه ی حرف های من درست است. حتی یک دهم درصدش هم را نمی توانم قطعی بگویم که درست است. من فقط می گویم از تقلید بدم می آید. از اینکه تحت تاثیر جمع یک چیزی بگویی یا بنویسی یا رفتار کنی که خودت بهش معتقد نیستی. معتقد. معتقد. بله، اعتقاد عوض می شود. «می شود». در این حرفی نیست. مثلا من خودم از بعضی حرف هایی که قبلا توی همین وبلاگ نوشته ام برگشته ام. برگشتن به چه معنا؟ یعنی می گویم اگر زمان برگردد به آن موقع، شاید که نه، حتما دوباره همان چیز را می نوشتم! می نوشتم تا برسم به امروز که برگشته ام. املای ننوشته که غلط ندارد نه. از این حرف ها نه. دارم از «شدن» حرف می زنم. هرچند بلد نیستم ازش خوب حرف بزنم، و خودم این را می دانم.

من فقط می گویم حتی حتی «مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل»، «جدال روز و شب فرش ها و جاروها»، «من از بهر عوام نیامده ام» و حتی حتی محبوب ترین هایم هم یک جور بازی حزب است. یک جور چسبیدن زیرپوستی به خودت. به گروهت بچسبی انگار به خودت چسبیده ای. گروه مقابل را ذم کنی انگار زیرپوستی خودت را مدح کرده ای. حتی وقتی می گویی نه اینجور نیست!

گروه عاشق ها را که دیگر ولش کن! یک گروه نامرئی سفت و سخت تر از همه. طرف می نشیند یک ساعت توی وبلاگش در باب عینیت «کل حزب بما لدیهم فرحون» می نویسد و آخر سر هر جا بلند می شود می نشیند افتخار می کند به گروهش! به جمله ای که چنددد سال پیش اول کتاب مقالات مولوی اش نوشته: «جز عاشقی و عیارپیشگی ندادی ام، و حالا جز این می خواهی ام؟!»

 

پانوشت: هر چند من عاشق و عیارپیشه!!!! و دیوانه و بی قانون و «درلحظه» ای ام، خیلی هم اینجوری ام، خیلی خیلی هم اینجوری ام، اما این آخرین پست  فعلا ام است. فعلا یعنی نمی دانم تا کی. می دانم هم که تا به حال هزار بار این تصمیم را گرفته ام و زیر حرفم زده ام. می دانم. اما باز هم انگار «دوست دارد یار این آشفتگی». کامنت ها را می خوانم. تاییدشان نمی کنم. از کسی ناراحت نمی شوم. همه را دوست دارم. این حرف ها مهم نیستند. واقعا مهم نیستند. من دارم می گویم من مهم نیستم. اما ندارم می گویم مهم چیست. شعر خوب است. عزیزم است. دوست داشتنی ست. اما مهم؟ نمی دانم.

پانوشت: سخن گفتن زنگار بر قلبم می نشاند.(حضرت محمد)

پانوشت: شمس شمس نمی کنم. اما شمس می دانی چی گفت یک جا؟ گفت محمد اول از صحبت خلق پرهیز می کرد، وقتی مبعوث شد که رد و قبول خلق برایش بی تاثیر شده بود.

پانوشت: مرررررررررررررررد می خواهم که به مقام بالا برسد. فکر نکنی که راحت است. فکر نکنی که فیگور است. فکر نکنی که اگر کامنت نقد حتی مغرضانه و بی سوادانه ی طرف روی شعرت را می خوانی و کفری می شوی ولی به روی خودت نمی آوری و دایورت می کنی، کار خاصی کرده ای. کرده ای. فرونشاندن خشمت. حفظ شان و آبروی حرفه ای ات. هرچی. هر کاری کرده ای کرده ای. اما به چیزی که محمد رسید و مبعوث شد نرسیده ای. من هم نمی رسم. هیچ کس نمی رسد. حداقل آدم هایی که من اطرافم دیده ام و می بینم. نمی رسیم. به همین قطعیت.

پانوشت: پس اگر همین الان یک کامنت در نقد شعری از من برایم گذاشتید و آدرس هم داشتید و بلافاصله با کامنت آی نفس کشانه ی من توی کامنت باکس وبلاگتان مواجه شدید خیلی تعجب نکنید. ما چنین آدم هایی هستیم. خودمان را که می شناسید دیگر. پس اگر (هروقت، حتی همین فردا) برگشتم و هیچ تغییری نکرده بودم و حتی مغرورتر و بی ربط تر هم شده بودم هیچ تعجب نکنید.

پانوشت: بی ربط تر. به به. این بهترین کلمه ی به کاربرده شده ی چندصدسال اخیر عمرم بود.

پانوشت: اگر صدای موسیقی زندگی من را کم می کردند خیلی با این چیزی که الان هست فرق می کرد. مطمئنم. کنایی منایی نیست ها. واقعی می گویم. چند وقت پیش داشتم فکر می کردم چه تصمیم های بچه گانه ای را در اثر جو و فاز و فضایی که یک موسیقی برایم به وجود آورده و مرا در خودش پخش کرده گرفته ام. قضیه به همین سادگی که می گویم نیست. گاو و گیاه و مرغ نه. که اگر موسیقی بگوشند بیشتر می شود کارایی هایشان. یک توضیحی دارد حتما. ولی الان خیلی بلدش نیستم.

پانوشت: ولی با این حال کم نشدن صدای موسیقی زندگی ام را به کم شدنش ترجیح می دهم. قطع شدنش را که دیگر نگو. که چی؟ تصمیم های عاقلانه و روی خط بگیری که چی؟ همینجور عاشق و عیارپیشه بهتر است همه چی.

پانوشت: رجوع کنید به.

پانوشت: الان دارم از وبلاگم فرار می کنم. یک چند وقت است دیگر تویش احساس امنیت نمی کنم. می دانی دقیقا از کی؟ از وقتی هی گفتم می روم و نرفتم. هی گفتم دیگر به روز نمی کنم و کردم. هی گفتم دیگر رکود جاری متعفن بینمان را هم نمی زنم و زدم. بس که این «مست و معتقد شدن»، این «مقر و منکر شدن» امنیت سلب کننده است. امیدوارم هیچکس دچارش نشود. نه توی زندگی. نه توی رابطه. البته اگر هم دلش خواست، بشود. خودم. خود ِ الانم. دچارش نشوم.

پانوشت: و یادم می آید که یک زمانی توی دفترم راجع به گروه مست ها و گروه معتقد ها نوشته بودم. دسته بندی کلی ای که خیلی جواب می داد. آدمها یا مست بودند در نظرم یا معتقد. حرکت ها یا مست بود یا معتقد. حتی یک دست دادن ساده. همه چیز اینجوری شده بود در نظرم. بعد از بین رفت. یعنی تا امروز ازش دیگر ننوشته بودم جایی.

پانوشت: سوراخ های این پست را دوست دارم. حتی برنگشتم یک بار متن را نگاه کنم ببینم کجا را سوراخ نگاه داشته ام. اشکال ندارد. قشنگ هم هست به نظرم.

پانوشت: هر کجای دیگر هم سوراخ است باشد. بماند. پر شود. دوخته بشود. هر چی. شاعر می گوید: «از لایه ی پیر ازن تا سـ.کـ.س دنیایی ست/ مبهوت در سوراخ بالایی و پایینی.»

پانوشت: همین شاعر یک جای دیگر می گوید: «خدا فقط سوراخی ست توی اتمسفر».

پانوشت: یک شاعر دیگر می گوید: «هجده عدد سوراخ بسته می شوند از عشق». «یک شاعر دیگر» یعنی خودم.

پانوشت: اورهان ولی هم از این پست و پانوشت های وصیت نامه گونه ی فرارکننده بی نصیب نماند: «کفگیری مگر مرد؟»

پانوشت: من فرزند ناخلف سکوتم. کاش یا فرزند خلفش بودم. یا فرزند نا/خلف چیز دیگری. چیز دیگری جز سکوت.

پانوشت: شاید کلا خودم هم نبودم یک مدت. درست است. خودم هم نباشم بهتر است. من ِ غرزننده ی همیشه تذکردهنده ی حتی اگر شده یک نکته ی کوچولو ولی مهم. من ِ چندددددددصدهزار بار در فهم معنای «مهم» کوشیدن. من ِ «کوشش بیهوده به از خفتگی».

پانوشت: پس اگر وبلاگ هایتان از اینی که هست هم سوت و کور تر شد و خواننده هایتان از اینهایی که هستند هم بی دقت تر و سرسری خوان تر، بدانید که منم که نیستم!

پانوشت: قاعده ی فیس بوکتان هم که قاعده ی «بازار دنیا گرم بود و هست و خواهد بود» است.

پانوشت: قاعده ی من هم: «اما دو چای سرد مانده داخل سینی».

پانوشت: اما یک چای سرد مانده داخل سینی.

پانوشت: روی سنگ قبرم بنویسید: کسی که تا می توانست هورت نکشید!

پانوشت: هورت که هیچی! حتی لب هم نزد!

پانوشت: حتی شاید کامنت ها را هم نخوانم. بله، نمی خوانم. کامنت هایی که تعدادشان به هفته ی سوم نکشیده به یک رقمی می کشد و به ماه دوم نکشیده صفر می شود. با این سوت و کوری ای که خیلی وقت است وبلاگ ها دچارش هستند. به خصوص وبلاگ های بی اطلاع رسانی. که تقریبا صد درصد وبلاگ ها را تشکیل می دهند. پس (حتی شما دوست عزیز!) اگر هفته ی اول کامنت می گذارید که جوابی بگیرید و برایتان مهم است که جوابی بگیرید، به خودتان یک لطفی بکنید و همان ماه دوم کامنت بگذارید!

پانوشت: - هفته ی اول ِ شروع درد داره ها!  : اشکال نداره، من از هفته ی دوم شروع می کنم!

پانوشت: می دانید که وقتی یک نفر اینهمههههههه نوشته چقدر رگ گردنش درد گرفته؟ همانقدر.

پانوشت: من: خیلی خوابم میاد.  مامان: خب چرا نمی خوابی؟   من: باید بنویسم، دنیا به من احتیاج داره.[با لحنی که معلوم نیست مسخره است یا جدی.]   مامان: دنیا به تو احتیاج داره؟ [با لحنی که تاکید جمله روی «تو» است].

پانوشت:

یک شعر جدید!

یک شعر جدید یک بیتی.

یک شعر جدید یک بیتی که اسم هم دارد!

یک شعر جدید یک بیتی که اسم هم دارد! و کاملا یکدفعه ای تصمیم گرفتم به گذاشتنش.

 

:

 

بدون استثنا

از اصل سخن گفتن و از اسب شنیدن

یک گوشه ی اصطبل، ندانی که چه اصلی است!

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 10:25 نويسنده زهرا رجایی |
 

 

قالوا OK...

 

کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم- تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم از خود ملول شده بودم... (مقالات شمس)

 

 

شروین، شکوفه، «شمس»، شقایق، شهاب، شب

از شیشه شیر ِ شیطان تا شعر، لب به لب

شبنم.ت طلق باز «مقالات» ِ ناطق است

شیرازه باز ِ حرفه ای ِ فاقد عصب

شبنم.ر روز اوّلش این ماه، روز نیست

شش سال شمسی است! که من جرّب الجرَب!!

شعله به یاد شاهین سیگار می کشد

خاکستری ست مانتوی او، شق، اِپوالعجب!

شیب ِ شمایل شهلا شین و

                                              شین و

                                                                       شین!

و...

هی سه نقطه Share شده توی فیس بوک

 

شربت برای سرفه ی سلول های سل

تبدیل کردن قفس خاکی ات به گل

شربت برای شغل پدرجدّ مادرت

ژن های ناقل ِ همه چی می خورند قل↓

روی ادامه دادن ِ سینی ِ خلقت ِ

استیل!

آخ! مادّه ای در رثای دل!

از عقل و شورت و کات که یک Shortcut را

بر روی میز کار دلت کرده اند ول!↓

برخیز و یک کلیک بکن روی رابطه!

آماده است شربت تولید بچّه خوک

 

شل می شود شکفتن ِ فصل اراده ات

داغ است و پنچر است و نفس گیر، جاده ات

شیلی کجاست

؟

شوش کجا

؟

شاهراه کو

؟

هر بار یک علامت، بر باد داده ات

ایمیل می زنی به خودت:

Ya'sefalsafi57.moammayesade@...

چک می کنند رمز تو را ساقیان متن!

چشم تو شیشه است و فقط اشک، باده ات

شرم حضور، روح تو را شکل می دهد

وا می شود تمام تنت کوک پشت کوک

 

شام نخورده ی همه را خورده می شوی

بعدش به دستشویی خود برده می شوی

شوری ست توی شکلک «در حال شاش» که

از هر صدای دیگر آزرده می شوی

والله که ملولی از خود...

[صدای در]

این کیست این که پر شده از دُرد ِ «می شوی»؟!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک دستشویی است و رفیقان ِ دُردکش!

یک سنگ قبر و چند نفر مرده می شوی

یک روز که از اس اچ (Sh) و باقی ِ حرف ها

چیزی نمانده است به جز:

Old Kinderhook!

 

+ تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 18:11 نويسنده زهرا رجایی |

 

او خودش را به دست می آورد

به سر می برد

به اعضای بدن همه ی فعل های استمراری

 

به یک چشم به هم زدن

به این پا و آن پا کردن

به ناخن روی دیوارهای گچی کشیدن

به اعضای بدن همه ی مصدرهای انتظاری

 

به گوش شیطان کر

به چشم شیطان کور

به موی سرت قسم

به اعضای بدن همه ی شیطان های کر و کور

 

به اینکه کمی صبح بخیر بگویی

به اینکه کمی حوله ی آبی ام باشی

به اینکه کمی اعصابت پیاده روتر از من باشد

به نیازهای ضروری همه ی اعضای بدن

 

به هوای زیر پتوت

به هوای روی پتوت

به هوای هوای زیر و روی سکوت

به نیازهای تجملی همه ی اعضای بدن

 

به اتفاق اعضای بدن

به منزل اعضای بدن

به احوالپرسی از اعضای بدن

به از اینهمه بی توجهی که بهتان می شود راضی هستید؟

 

به خراب شده ی خودمان عادت کرده ایم

به اهدای اعضای بدن دیوانه ای که اعضای بدن نداشت

به روح هم نداشت

به عدم بود نه

 

به برگرد گردبر گفتن

به چقد برگشتن بهت میاد

به تو هم همینطور

به کسی چه ربطی داره که تو نامه هاتو

 

به جای گیرنده، گیر نده

به زبانی که لیس می زنم کف کفش تو را

به بلند شدن آینده ی من فکر کن وقتی که زمین می خوری

به سر پا کردن اولین بچه ای که ذهنش را به خودت مشغول کرده

 

به گریه حساس تر از پیاز باش

به اعضای بدن، دست و پادار تر از نیاز

به روز و شب

به خورشید تفال بزنیم یا باران؟

 

به این ترافیک سنگین نگاه کن

به من بلد نیستم این ماشین را از توی پارک دربیاورم

به تصادف جاده ها با کوه هایی که جاده بودن دلشان را زده

به اعضای بدن همه ی عناصر طبیعت

 

به «بع بع» یاد دادن به گوسفندان به جای «به به»

به صدایی که از «ع» و «ه» بیرون می آید

به از «ع» طبیعی به نظر می رسد

به از «ه» را از مولوی پرسان پرسان

 

به رقص.

به فعل امری من که درست نمی نویسمش گوش نده

به نشین.

به فعل امری من که درست نمی نویسمش گوش نده

 

به چه کارم می آید اینهمه غم؟

به شعرهایی که قبلا همه اش را گفته اند اشاره نکن

به چشم هایم زل نزن

به «بی فایدگی برای بی فایدگی».

 

به اعضای بدن من

به عضوی جدید

به اضافه می شود.

 

به پشت بام

یک گیره ی لباس جدید.

 

(زهرا رجایی-

...

3 اسفند 1392

14 مهر 1399

27 تیر 1393

8 فروردین 1378

6 شهریور 1396

31 اردیبهشت 1408

9 تیر 1384

...)

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 6:19 نويسنده زهرا رجایی |