صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

«تعرض به ناموس به صورت تجاوز به زنان خانواده اعم از همسر و مادر و خواهر و دختر و لکه دار نمودن عفت و عصمت آنان است. در عین حال، تعرض به برادر و اولاد پسر شخص نیز عرفا تجاوز به ناموس تلقی می شود.» (دکتر گلدوزیان)

«تو و قلب تو، يكي از نواميس الهيه هستيد. حق تعالي غيور است نسبت به ناموس خود. اين قدر پرده بردري مكن به ناموس حق تعالي.» (آیت الله خمینی)

«ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند/ دارند بیت هام به من فحش می دهند» (سید مهدی موسوی)

« از آنجایی که "خوب" داریم و "ناخوب"، "بوسی" داریم و "نابوسی"، و... ممکن است "نا" آمده باشد بر سر "موس". که یعنی یک چیزی "موس" بوده و این "نا" یش است.» (زهرا رجایی)

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:12 نويسنده زهرا رجایی

با همه ی همه ی تاییدی که می کنم حرف همینگوی را در نیمه شب در پاریس مبنی بر اینکه شاعران و نویسنده ها چشم ندارند همدیگر را ببینند و واقعا هم این واقعیت وجود دارد متاسفانه، اما واقعا و بی فیگور خوشحال می شوم وقت هایی که می بینم و حس می کنم هر کس یک گوشه ی کار را گرفته. به خصوص کار «غزل» را. که حس می کنم نیازمندتر است. امشب یک کاری را روی نت خواندم و خوشم آمد، دوباره خواندم و خوشم آمد، ضعف هایش را هم می دیدم ولی کار خوبی بود در مجموع! یعنی جوری بود که باعث شد دو بار بخوانمش! در این بازار خراب! بعد شعر مورد نظر را سرچ کردم و دیدم که قبلا حدود دو سال پیش توی یکی از سایت هایی که درج شده بوده کامنت گذاشته ام «زیبا...».

هنوز و هنوز و هنوز جاها!! دارد که برسم به حرف فروغ که می گفت شعر برایش مهم و عزیز است آنطور که مذهب برای یک آدم مذهبی. ولی همین حس واقعی مقابله با واقعیت حرف همینگوی و بی فیگور خوشحال شدن از اینکه ببینم هر کس یک گوشه ی کار را گرفته خودش گام متعالی و بزرگی است! در این بازار خراب!

پانوشت: شاید هم هیچوقت نرسم به آن درجه(ی حرف فروغ).

پانوشت: چون کار خوبی بود حتی دلم خواست برای مولفش نظراتم را هم بنویسم و بفرستم! اما چون خانم پیشکسوتی بود و پیشکسوتان اصولا به نقد و نظر اعتقاد ندارند مگر اینکه خلافش ثابت بشود بی خیال شدم.

پانوشت: خدایا ما را هیچوقت از پیشکسوتان قرار مده، که همینجوری اش برای خودمان یک پا پیش کسوتیم!! دیگر واقعنش واویلایی خواهد بود! 

پانوشت الحاقی. چند دقیقه بعد: الان با ابی همین چهار تا پست روی هومم را اجمالی نگاهی انداختم و دیدم که اکهی! چقدر «خدا»! و بعد بلافاصله فکر کردم شاید چقدر جای یک نفر از قدیمی هایم خالی ست که برایم بخواند: «نام خدا نبردن از آن به زیر لب/ بهر فریب خلق بگویی خدا خدا»! 

مصرّانه این بیت را می خواند و فکر کنم تنها شعری بود که حداقل از فروغ حفظ بود. هه! حالا حتی اس ام اس سند توو آل تبریک عیدم را هم جواب نداد و من هم همان سند توو آل را هم با بی حوصلگی برایش فرستاده بودم.(می دانی که؟ من «آل»ام را هم باید تک تک و دستی بفرستم و پدرم درمی آید تا مثلا حتی به بیست نفر یک اس ام اس را بفرستم. پنج سال و دو سه ماه از این گوشی ام گذشته و من اصلا هیچ بار وقت نگذاشته ام باهاش ور بروم که بفهمم این قابلیتش کجایش است. توی گوشی قبلی ام بلد بودم و استفاده می کردم.) 

یکی دیگر از آنهایی که (قاطی «آل») این اس ام اس را از من دریافت کرد هم دیشب دومین شبی بود که به خوابم می آمد و بی لفظ اظهار ناراحتی می کرد و من با لفظ برایش توضیح دادم که به خدا دفعه ی پیش هم که آمدی به خوابم فردایش می خواستم بهت زنگ بزنم اما یادم رفت وسط شلوغی. ولی به خدا دلتنگت هستم و از این حرف ها. ولی توی همان خواب هم خسته بودم. خسته... صبح که پا شدم یادم افتاد که خب حق هم دارد که جواب نداده باشد اس ام اس مزخرف سند توو آل عیدم را. چون با اینکه برای من کلی انرژی گیر و سخت و طاقت فرسا بوده فرستادنش، ولی برای او مسلما صفر بوده میزان انرژی اش. تازه شاید حالش هم به هم خورده. چون یادش بوده که آخرین بار دو بار به من زنگ زده و من بیرون بوده ام و گفته ام می روم خانه بهت می زنگم و این کار را نکرده ام. تازه این وضع رابطه ام با کسانی ست که بی پروا می شود دوستشان داشت. واقعا حیرانم. با همین کلمه. من که زیاد قاطی جینگولک بازی های دنیای تکنولوژی آلود نشده ام، پس چرا کمر روابطم اینجور شکسته و اینجور خسته ام؟ پس بقیه دارند چه کار می کنند و چه جور دوام می آورند؟  

پانوشت: زهره؟ می بینی؟ می توانم کمی از حالم را برایت توضیح بدهم؟ که بیشتر از اس ام اس های نصفه شب دیشب باشد میزان قابل فهم بودنش. می توانم؟ یا سیمانی ام؟ 

پانوشت: ملیحه تو چی؟ فکر می کنی وقتی یک هفته و بیشتر می شود که هیچ عدد اس ام اسی از من به تو نمی رسد من کجا هستم؟ در کدام میکده ای مشغول میگساری؟ یا در کدام کتابخانه ای مشغول کسب علم و نوشتن مقاله؟ فکر می کنی چقدر بار به حسی که تو در موردم فکر می کنی فکر می کنم و بعد فکر می کنم که مهم این است که هستمش. مهم رباعی های تولدش است. حتی اگر قشنگ متن ایمیلم یادم مانده باشد مفتوح. که ادامه دارد یکی دو سه تای دیگر. و واقعا هم دروغ نباشد و مثل همه ی شعرهای نصفه رویشان صبح شده باشم. 

پانوشت: نیلوفر تو چی؟ فکر می کنی چقدر سخت است توضیح این کلمات و چقدر لازم است و چقدر درمورد فیلمی که امروز دیده ام، همه ی همه اش نه، فقط یک قسمتش می توانستم قبلاها برایت حرف بزنم و با هم به یک کشف جدید غمگین دیگر رسیده باشیم؟ اما امروز چی شد؟ هیچی. سردردم را درمورد کشفی که کرده بودم تنهایی با یک شکلات تحمل کردم و ظرف ها را شستم. «هی فکرمالی می کنم این ظرف ها را بعد». فکر می کنی الان چه می شود؟ هیچی. تو اینها را نمی خوانی. تویی که یک زمانی از اولین خواننده های این کلمات لعنتی بودی و حتی اکثر نوشته های دفتر را هم برایت می خواندم حالا از آخرین خواننده های هر پستی. و حتی از جاماندگان هر پست. و حتی وخیم ترترش: از جاماندگان و جبران نکنندگان. 

و بعد روی اس ام اس همین دو سه ساعت پیشت که حتی یادم نمی آید در جواب من است یا خودش بالبدو دارد مرا بوس محکم می کند با گیجی و نا دانی می نویسم: بوووس...

پانوشت: چیزی دارد انرژی من را می گیرد. یا گرفته است. این واقعیت از سر و کول این کلمات بالا می رود.  از سر و کول همه ی کلمات بالا از پانوشت الحاقی به بعد. 

پانوشت: و قرارهای لغوشده. و قرارهای پیچانده شده. و قرارهای به تاخیر افتاده شده. و قراردادهای تیپ. و «واقعا دلم میخواست بیام، ولی شرمنده، نمیتونم. به بچه ها سلام برسون». و برگشتن و راست و ریس اش کردن تر. و یکی دو سه تا شکلک چپانده شده در جای جای قرارداد. که عینا تیپ باشد.  

پانوشت: و فرم های الحاقی. و فرم های الحاقی. 

پانوشت: و هیچکس نمی دانست که نام آن پرنده ی معصوم که اخیرا شب ها عبارت «قراردادهای تیپ. فرم های الحاقی.» هی تکرار می شود در سرش و این برایش بدتر از هر کابوس ترس آلودی ست که می شود با یک سرانگشت ِ «its not real» از آن گریخت، «زهرا»ست.

پانوشت: کلیک ابل:  من از بچگی عاشق خون بودم! هورا خون!  

پانوشت:  

  

پانوشت: باز می کندم و می آید:

«... نیک کردی. خفتن به از روی بیگانگان دیدن. در این غریبی اگر مقام کنی همه ی دوستان و عزیزان جهان ترا منغص دارند...»

و می آید:

«... آن اسب از آخور تا به من هنوز نرسید چند باید که به روم برسد. توبه که او را می باید سی سال بعد از این خون خوردن و شب و روز خویشتن کشتن بعد از آن تا بوی توبه به بینی او برسد یا نه. این یافتن خدا گزاف است. خرد چیز است یافتن.»

پانوشت: این پست تا دقیقا «الله اکبر» طول کشیده...

+ تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:47 نويسنده زهرا رجایی

 

کدام خدابیامرزی بود که گفته بود «هستی» عشق آن حسی ست که ما به دیگران می ورزیم نه آن حسی که دیگران به ما می ورزند؟ مضمون حرفش این بود. (آقای ش. ک خیلی حقوقی یادم داده که کلمه ی «فحوا» را در موضع واقعی خودش به کار ببرم، نه هر جا هرجا. و من هم چون خیلی قبولش دارم و خاطرش برایم عزیز است حرفش را به گوش جان سپرده ام و با اینکه «فحوا» زیاد توی دهنم بوده و هست اما تلاش خودم را دارم می کنم). من باهاش موافقم! شدیدا موافق. این روزها شدیدتر از همیشه ی اخیرم موافق. واقعا همین است. حسی که تو به کسی یا چیزی داری تمام مطلب است. همین و همین. وقتی عشق را در قالب رابطه درمی آوری ناخوداگاه و حتی خودآگاه هی و هی می خواهی که طرفت هم تو را دوست بدارد و بهت توجه و محبت کند و... . اما وقتی یاد بگیری دست از نگرانی برداری و به آرامش عشق بورزی حتی ممکن است در آخر فیلم یکدفعه بتوانی از روی ویلچرت بلند شوی و از بالا به قضیه نگاه کنی و ببینی که عشق واقعا یک جاده ی یک طرفه است!! همیشه و همیشه. چون تو فقط حسی که خودت به کسی یا چیزی داری را حس می کنی. و حتی اگر چشم و چار و پک و پهلوی طرف مقابل حتی در وحشی ترین لحظات نزدیکی دیوانه وار فریاد بکشند که تو را دوست دارند تو باز بیرون از اویی و توو در خودت!! و به محض آنکه چراغ روشن موجود در تو خاموش شد حالا او نور مطلق کورکننده باشد! به هیچ کجای تو نمی رسد این طعم شیرین. شاید چون نه تو ماهی و نه طرف خورشید! والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

.

یکی از Sun day های خدا. بیست بهمن نود و دو. توی دفترم نوشته ام:

 

تو باش و چند نفر روی پشت بام و نسیم

من و دراز کشیدن به قرن زیر ِ دوش

تو باش و چند نفر زیر دوش وقت سحر

من و نجات نداده شدن در آب ِ جوش

 

تو باش و چند نفر توی خواب های تخت

من و پتو اندازی ِ فصلی دائم

تو باش و چند نفر بعد ِ حرکت دیوار

من و خودم که شده زیر زلزله قایم

  

تو باش و باش، فقط باش، محض ِ باشیدن

من و شدن های می شوم وَ خواهم شد

 

پانوشت: شعرم در مجله ی الکترونیکی عقربه:

 

«اُتو به جای خورشید»

  

پانوشت: یه عنوان یک آدم حقوقی نه، به عنوان یک خاله زنک! نه، به عنوان یک کسی که یک زمانی از اجرای «فرزاد حسنی» و حتی خودش خوشش می آمده و معتقد است که خیل عظیمی از مجری های فعلی ادامه دهنده ی شیوه او هستند و به روی خودشان هم نمی آورند نه، به عنوان یک زن! نه، به عنوان یک زن چادری!! نه، فقط به عنوان یک آدم (و نه «انسان»، از این ادعاهای گزااااف ندارم خدا را شکر) پرونده ی مفتوحه ی فرزاد حسنی و آزاده نامداری تا حدی برایم قابل توجه شده!

تا کدام حد؟؟

تا این حد که کار ندارم که عکس خودزنی بوده یا واقعی یا چی، کار ندارم که آزاده شاهدان عینی!! دارد روو کند از صحنه ی کتک خورده شدنش یا چی، کار ندارم که فرزاد دارد راست می گوید(کدام راست؟ من هم که مست! اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند!! بگذار گمان گندم نگاهت در ذهن لهجه دار من با شک به هستی عجین شود!!!) یا آزاده و این وسط ربط ماجرای گروهک منافقین و حس و عاطفه ی مادری چیست به پرتقال فروش!! کاری به هیچ کدام از اینها ندارم. با اینکه واقعا ته دلم برای قاضی های بنده خدا می سوزد که اگر رشوه نگیرند چه کار کنند!!! یعنی می خواهم بگویم واقعا اینقدر حقوق قضات زیاد و مکفی نیست که بتوانیم ازشان توقع رسیدگی به ما هو رسیدگی داشته باشیم آن هم روی مثلا چنین پرونده هایی که بعد رسانه ای(حتی فقط داخلی) پیدا می کنند. حتی کار ندارم که بگویم پس این طرز صحیح استفاده از رسانه چیست که هی همه ازش حرف می زنیم و هیچکس نیست که بالاخره یادمان بدهد! حتی اگر شده جرعه جرعه! من فقط یک قسمت از حرف های آزاده برایم خیلی حال بد کن بود و آن هم جایی بود که نوشته بود «...این عکس تلخه، ولی واقعیه، اینو برای هوادارایی میگم که از ایشون بت ساختن، بتی که به هیییییچ مسلکی پایبند نیس...».

من سوالم این است: چرا چرا چرا «ما» اصلا باید از کسی یا چیزی بت بسازیم و با این حرکت منجر به هستی یافتن این پدیده ی شوم «بت شکنی» بشویم؟ این تولید و تکثیر روزافزون «بت شکن»ها. هیچکس نمی تواند بگوید که ابراهیم زیباتر و بزرگ تر است از توحید! فقط و فقط همین سوالم است و ناراحتی ام. بقیه اش به من ربطی ندارد زیاد. می دانی؟ من به شخصه اینقدر که تحمل بت پرستی را ندارم تحمل بت شکنی را هم ندارم! دیگر ندارم! خسته شده ام از این صدای شکستن و افتادن و خرد شدن... خسته. باور کن دیگر حتی دوست ندارم تبر را توی دستان خودم هم ببینم! چه برسد توی دستان کس دیگری! کسی که از راه آمده باشد و بخواهد برای من... آه!

پانوشت: درباره ی «چرا»: توی کدام فیلم بود که می گفت تنها و تنها و تنها یک حقیقت واقعا وجود دارد و آن هم «علیت» است. می گفت «چرا» تنها سرمایه ای ست که داریم. و من بلافاصله فلش بک خوردم به زمان، در حین فیلم «مکعب». که خوشحال شدم که من کسی هستم که قبل از هر کاری و جستجویی و تلاشی می پرسم «اصلا چرا؟؟؟ ما افتاده ایم این توو!» و برایم مهم نیست که از جانب چه کسی تهمت «عمل گرا» نبودن و بی حوصله بودن و سردرد بودن و گیر بودن و یا حتی بدتر از اینها بهم خورده شود و لبم بیفتد پایین و بعد از شعر «سمباده» دیگر جلوی بغضم را نتوانم بگیرم و دعوا درست شود. برایم مهم نیست! شاعر می گوید: «من اینم!»

پانوشت: شعر قدیمی منتشرشده ای دارم که اینجوری شروع می شود:

توی یک نقطه ی بدون مکان! چند وقت است که بدون زمان!

به کسی فکر می کنم که... «چرا؟! ناخنم را کشیده ای سوهان؟!!» 

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:45 نويسنده زهرا رجایی |

 

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه

گذر داده ام...

همین که یک روز کسی این شعر را گفته یعنی که من امروز زنده ام و می توانم باشم و بمانم.

.

چیزی به ذهنم نمی رسد که بگویم! وظیفه ام هم نیست که بگویم. نه اینجا نه هیچ جا. نه توی شعر نه توی پایان نامه. نه توی چشم نه توی ذهن. نه در گوش کسی نه پشت سر کسی. حس می کنم وظیفه ای بر دوش ندارم سنگین تر از «گذر دادن این جزیره ی سرگردان از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه». شاید.

.

یکی از شب های اسفند بود. فردایش م اولین بازی در اولین تئاتر عمرش را داشت. سر شبش دیالوگ هایش را باهاش تمرین کرده بودم توی ناروشنایی اتاق. یعنی چراغ روشن نبود. ته شبش کمی استرس داشت. ته شبش کمی کسل بود. ته شبش کمی دراز کشیده بود. ته شبش یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه می کرد. و من «دریافت های حسی ام از بسته ی کمد/ در یک شب کشیده شده توی چند کد» را الان می فهمم. نه که آن موقع و با اینهمه تحلیل. شروع کردم به مسخره بازی و با گوشی ام شروع کردم به عکس گرفتن ازش. «شب قبل از اجرا» و این حرف ها. بعد جو خوب شد و با م و ز شروع کردیم به سلفی گرفتن!! که یعنی همان «سَلَفی» خودمان. حدود ده پانزده بیست تا عکس گرفتیم و هر بار گوشی دست یکی مان بود و گاهی جز دماغ از کسی دیده نشده بود و همین خنده داربازی ها. بعدا عکس ها را ریختم توی لپ تاپ. حدود ده پانزده بیست تا عکس. گذر دادن عکس ها. در عکس های اول من می خندیده بودم. تا بناگوش. آخرین عکس من رسما غمگینم. توی فکرم. چنین چیزی. در فاصله ی ده پانزده بیست تا عکس.

پانوشت: نمی دانم پیمان خواهرخواندگی شهرها چیست و چه کاربردی دارد. اما الان توی ویکی پدیا دیدم قم با پنج شهر جهان پیمان خواهرخواندگی بسته و یکی ش «قونیه» است. تا من چه فهم کنم از این سخن که می گویند!

پانوشت: داخل واژه ی صبح، صبح خواهد شد... 

پانوشت:  فوتو بای اینجانب!

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید.

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:30 نويسنده زهرا رجایی |

 

بعد از آیاتی چند از کلام الله مجید

سال جدیدم را می آغازم با

  

و الشمس و ضحاها!

«هفت آسمان و زمین و خلقان همه در رقص آیند آن ساعت که صادقی در رقص آید. اگر در مشرق، مومنی محمدی ای در رقص باشد، اگر محمدی ای در غرب باشد، هم در رقص بود و در شادی.»

(مقالات)

خدایا! این مرد جوری ست که از شدت زیادی کم می آورد جلوی آدم! یعنی حتی وقتی فال وار بازش می کنی و می دانی که خاصیت فال این است که دیگر نروی جاهای دیگر و دیگر و دیگرتر، باز هم کشیده می شوی... کشیده می شوی... کشیده می شوی... اگر خودش بود الان حتما خیلی خلاصه بهم می گفت: «فال خود چه باشد! تف تف!»

 

منم که با شعر زنده م!

شعر جدید جدیدم

با عشق و نکبت...

غزل

محاوره

در وزن اولین غزل قرار گرفته در دیوان حافظ!

یه کم دیوونگی لازم شده این دفتر و دستک

نیفتاده سر و کارم به این زودی روی غلتک

نمی خوام روو نمودارا بگن این سالمه! اصله!

می خوام باقی بمونم با فقط پنجاه درصد شک!

یه دریای عقیمم که یه ساحل آدمو حفظم

تمام روز خیس ِ خیس... تماماً تخمم و تخمک!

دلم میخواد برم دریا! خودم رو دارم این خوبه!!

دلم میخواد بیان پیشم غروبا چند تا لک لک!

درازه پای لک لک، پای من بیشتر درازه از گلیمم، گیـر میدم حتی به یه کِش به یه عینک!

که روو چشم ِ یه پیرمرده، که سرشار از نتونستن

داره از کوچه رد میشه...

می گیرم زیر ِ شب فندک!

می سوزه H2o نم نم، می سوزه کلّ فرمولا

از اینم خشک تر میشه گلوی سوختن توو شک

به خشت اوّل و معنی ِ «کج» روی نمودارا

ندارم کاری،

معماری نخونده م!!

بسّمه یک شک

واسه اینکه بگم: جایی که سوراخه منم هستم!

چه سوراخ یه قلّک باشه چه سوراخ یه خشتک!

چه سوراخی که پایان بندی یه کار خیلی محترم ایجاد کرده روو دماغ لک لکا تک تک!

 

+ تاريخ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:24 نويسنده زهرا رجایی |