صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه

گذر داده ام...

همین که یک روز کسی این شعر را گفته یعنی که من امروز زنده ام و می توانم باشم و بمانم.

.

چیزی به ذهنم نمی رسد که بگویم! وظیفه ام هم نیست که بگویم. نه اینجا نه هیچ جا. نه توی شعر نه توی پایان نامه. نه توی چشم نه توی ذهن. نه در گوش کسی نه پشت سر کسی. حس می کنم وظیفه ای بر دوش ندارم سنگین تر از «گذر دادن این جزیره ی سرگردان از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه». شاید.

.

یکی از شب های اسفند بود. فردایش م اولین بازی در اولین تئاتر عمرش را داشت. سر شبش دیالوگ هایش را باهاش تمرین کرده بودم توی ناروشنایی اتاق. یعنی چراغ روشن نبود. ته شبش کمی استرس داشت. ته شبش کمی کسل بود. ته شبش کمی دراز کشیده بود. ته شبش یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه می کرد. و من «دریافت های حسی ام از بسته ی کمد/ در یک شب کشیده شده توی چند کد» را الان می فهمم. نه که آن موقع و با اینهمه تحلیل. شروع کردم به مسخره بازی و با گوشی ام شروع کردم به عکس گرفتن ازش. «شب قبل از اجرا» و این حرف ها. بعد جو خوب شد و با م و ز شروع کردیم به سلفی گرفتن!! که یعنی همان «سَلَفی» خودمان. حدود ده پانزده بیست تا عکس گرفتیم و هر بار گوشی دست یکی مان بود و گاهی جز دماغ از کسی دیده نشده بود و همین خنده داربازی ها. بعدا عکس ها را ریختم توی لپ تاپ. حدود ده پانزده بیست تا عکس. گذر دادن عکس ها. در عکس های اول من می خندیده بودم. تا بناگوش. آخرین عکس من رسما غمگینم. توی فکرم. چنین چیزی. در فاصله ی ده پانزده بیست تا عکس.

پانوشت: نمی دانم پیمان خواهرخواندگی شهرها چیست و چه کاربردی دارد. اما الان توی ویکی پدیا دیدم قم با پنج شهر جهان پیمان خواهرخواندگی بسته و یکی ش «قونیه» است. تا من چه فهم کنم از این سخن که می گویند!

پانوشت: داخل واژه ی صبح، صبح خواهد شد... 

پانوشت:  فوتو بای اینجانب!

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید.

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:30 نويسنده زهرا رجایی |

 

بعد از آیاتی چند از کلام الله مجید

سال جدیدم را می آغازم با

  

و الشمس و ضحاها!

«هفت آسمان و زمین و خلقان همه در رقص آیند آن ساعت که صادقی در رقص آید. اگر در مشرق، مومنی محمدی ای در رقص باشد، اگر محمدی ای در غرب باشد، هم در رقص بود و در شادی.»

(مقالات)

خدایا! این مرد جوری ست که از شدت زیادی کم می آورد جلوی آدم! یعنی حتی وقتی فال وار بازش می کنی و می دانی که خاصیت فال این است که دیگر نروی جاهای دیگر و دیگر و دیگرتر، باز هم کشیده می شوی... کشیده می شوی... کشیده می شوی... اگر خودش بود الان حتما خیلی خلاصه بهم می گفت: «فال خود چه باشد! تف تف!»

 

منم که با شعر زنده م!

شعر جدید جدیدم

با عشق و نکبت...

غزل

محاوره

در وزن اولین غزل قرار گرفته در دیوان حافظ!

یه کم دیوونگی لازم شده این دفتر و دستک

نیفتاده سر و کارم به این زودی روی غلتک

نمی خوام روو نمودارا بگن این سالمه! اصله!

می خوام باقی بمونم با فقط پنجاه درصد شک!

یه دریای عقیمم که یه ساحل آدمو حفظم

تمام روز خیس ِ خیس... تماماً تخمم و تخمک!

دلم میخواد برم دریا! خودم رو دارم این خوبه!!

دلم میخواد بیان پیشم غروبا چند تا لک لک!

درازه پای لک لک، پای من بیشتر درازه از گلیمم، گیـر میدم حتی به یه کِش به یه عینک!

که روو چشم ِ یه پیرمرده، که سرشار از نتونستن

داره از کوچه رد میشه...

می گیرم زیر ِ شب فندک!

می سوزه H2o نم نم، می سوزه کلّ فرمولا

از اینم خشک تر میشه گلوی سوختن توو شک

به خشت اوّل و معنی ِ «کج» روی نمودارا

ندارم کاری،

معماری نخونده م!!

بسّمه یک شک

واسه اینکه بگم: جایی که سوراخه منم هستم!

چه سوراخ یه قلّک باشه چه سوراخ یه خشتک!

چه سوراخی که پایان بندی یه کار خیلی محترم ایجاد کرده روو دماغ لک لکا تک تک!

 

+ تاريخ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:24 نويسنده زهرا رجایی |