صدای شمس می آید درون جمجمه ام...

 

کتابی را که عاشقانه دوست دارم ندارم

خودم برای خودم نخریده امش

هیچکس هم برایم نخریده

الان یکی از شعرهایش را می خواهم

فقط فحوایش را یادم است و هر چقدر سرچ می کنم یک کلماتی که فکر می کنم ممکن است توی شعر بوده باشند، به هیچ جا نمی رسد جز یک سری چرت و پرت

یکی از دوستانم که مطمئنم این کتاب را دارد و خودش هم کس دیگری کتاب را بهش داده بود که بخواند و هنوز پس اش نداده بود و ممکن است الان دیگر پس اش داده باشد، الان تهران است و مطمئنا کتاب پیشش نیست.

یکی دیگر از دوستانم که مطمئنم این کتاب را دارد گوشی اش طبق معمول خاموش است و با گندی که دیشب لابد من و فون تریه زده ایم به شب هر سه تایمان، رسما رویی برایم باقی نمانده که زنگ بزنم به خانه شان. مسنجر هم خاموش بود چراغش.

یکی دیگر از دوستانم هم که احتمال می دهم کتاب را داشته باشد از سر شب تا حالا سه چهار تا چیز متفاوت و بی ربط به هم گفته ایم و از این مکالمات منقطع اس ام اسی نمی خواهم برداشتی بیاید توی ذهنش. که مثلا دارم یک حرفی می زنم که زده باشم. به خصوص اینکه این که کتاب را داشته باشد واقعا یک احتمال است و به ریسکش نمی ارزد.

دوستان دیگرم هم که رسما الان حتی در حد فکر هم نمی توانم فکر کنم که از منظر این کتاب بهشان فکر کنم یا نه. بس که از این فکر دورند.

همسرم هم این کتاب را مسلما نخوانده و اگر هم فرض یک دهم درصدی این کتاب را خوانده باشد من الان نمی توانم هیچ حسابی روی کمکش بکنم، به این دلیل ِ واضح که هنوز همسری اختیار نکرده ام

دخترم این کتاب را عاشقانه دوست دارد، کتاب را خوانده و اگر هم نخوانده باشد خیلی «علم لدنی»وار همه ی همه ی همه ی کلماتش را حفظ است، شعر مورد نظر من هم مورد نظرش است، اما از حمام آمده و گرفته خوابیده توی جعبه اش و من دلم نمی آید که بیدارش کنم و فکر می کنم چقدر لوس است این دل نیامدن. پس دختر به چه درد مادرش می خواهد بخورد؟ دختر بزرگ کرده ام برای چنین شب هایی... و تو می دانی که درست ِ این جمله این است: دختر کوچک کرده ام برای چنین شب هایی... تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم: «دختر کوچک کرده ام»...

مادر و برادر و خواهرها و پدرم هم این کتاب را نخوانده اند. مطمئنم.

به جز دخترم هفت جد قبل و بعدم هم این کتاب را نخوانده اند. حداقل هنوز.

آدمهایی که نمی شود اطلاق «دوست» بهشان کرد و مخاطب گوشی ام هستند (مثلا «استاد» و...) هم واقعا در جبین شان نمی بینم که این کتاب را خوانده باشند یا اگر اگر اگر هم خوانده باشند هم اکنون کتاب در یدشان باشد

به این حالت می گویند بدبختی. می گویند بدبختی. بدبختی بی شاخ و دم.

اینقدر احساس بدبختی می کنم که حتی نمی خواهم اسم کتاب را بنویسم که حتی یک نفر هم بفهمد که من واقعا چقدر بدبختم که الان یک شعر از چه کتابی را می خواهم بخوانم و نمی شود و درها به رویم بسته است.

اینجا شده محل عبور شعرهای قدیمی. از وقتی این ماجرای اسیدپاشی را شنیده ام همه اش این شعرم توی ذهنم است، اینجایش: حملاتی که سایبری- موتوری...!

می ترسم... از اینکه حتی رمان هم که می گیرم دستم حتی یک نمایشنامه ی کوچولوی کوچولوی کوچولو هم که می گیرم دستم و می خواهم کمی فضای ذهنی ام عوض شود رسما در اولین صفحات و حتی خطوط متوجه می شوم که موضوع یا در دادگاه اتفاق می افتد یا در اتاق بازجویی. یا یک جنایتی اتفاق افتاده یا دارد می افتد یا اتهامش وارد است یا دارند واردش می کنند. می ترسم... و اگر این را به هر کدام از همکلاسی ها یا استادهایم بگویم نمی گویم. آنها خوبند. خوب. خوب و سالم و سرشار.

می ترسم... و خدا را شکر می کنم که همین شعرها را دارم... برای زنده نگه داشتنم! برای اینکه اثراتی از زهرای دیروز و روز را بر محو ِ هنوزم ببینم...

بند اول این شعر روی کاغذی کاهی در ابعاد حدود یک کف دست نوشته شده و چسبانده شده به در ِ ... فقط بالایش چسب خورده که زیرش دیده شود... که دیده شود؟ که به راحتی و بدون هیچ زحمتی قابل کنده شدن باشد... که یک زن و مرد در حال بوسیدن یکدیگر زیر برج ایفل بمانند و شعر من کنده شود... که «کوچه کوندرا» کنده شود... که کسی بگوید «کندگی» و من بفهممش... این کاغذ یک ساله شده. و معلوم نیست چند روز از این یک سال را لای آشغال ها زندگی کرده و مرده و چند ساعتش را توی کمد لباس های من و توی کیف من و مسیر کیف من به دست هایم... موقع درآمده شدن. موقع تحویل دادن مرسوله به رسالتش. موقع توضیح دادن رسول به زن و عطر و نمازش. و کلمات... کلمات... کلمات... مرا لایه لایه می کنند... «پیاز، پدیده ی موفقی ست»... می دانی چند روز است گریه نکرده ام؟ احوال این گریه نکردن را هم همان کسی می داند که یک اتوبان را هق هقیده... توقع ندارم کسی جز همان یک نفر الان این گریه نکردن چند روزه را بفهمد، یا بخواهد بفهمد... می فرستم «احوال عاشق را هم عاشق داند» و رسول خون بالا می آورد...

 

کمر ِ مرگ خم شده... بشود! زندگی اسم ِ غم شده... بشود!

عقل، قاضی ِ ناامیدی که... عشق هم متهم شده... بشود!

من به بوی چُس تو می فکرم!

دیپلمات های مغز پرفسوری، دکتری و تز ِ بخور بخوری

جنگ را می کنند! از سر و ته، حملاتی که سایبری- موتوری...!

پشت بام از ظهورشان مشعوف!

زل زدن به علائم فرضی، گوشه ی چشم قائم فرضی

فرض بر فحش ضرب در آلفا، فلش ِ رو به خادم فرضی

جمعه ی بعد به امامت ِ x!

ضربات  کشیده بر تن عور، به بصیرت رسیدن همه کور!

قرص توبه به اعتراف اسید! استخوان های در گلو یا گور!

- شیشه خرده که میل داری؟! نه؟!

توی زندان هنوز «بکر» ِ توام! دانه ی ریز ریز ذکر توام

«پرده» ی شب کنار خواهد رفت... خسته می خوابم و به فکر توام...

- آه، من بیشتر عزیز دلم...

به من ای دوست حسّ خانه بده! من پیاده! شما نشانه بده!

آدرس را عوض بکن اصلا! یا نه یک جور ناشیانه بده!

می رسد واژه ای به صورت رمز...

سه دقیقه سکوت... نه، کمتر! بین امواج گیج و درهم تر

باد می آید و نمی لرزد ریشه ی بیدهای محکم تر!

باد معده به باد معده ی ماست!

حالت «ای خدا! کمک!» دارم، در تنم چند تـُن ترک دارم

پشت این بیت ها نمی مانم... شک ندارم اگرچه شک دارم!

خودکشی انقلاب تک نفره ست...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 0:33 نويسنده زهرا رجایی |

 

 

ترم چندم بود؟ یادم نیست. خیلی مضبوط می دانم سر کلاس کدام استاد و چه درسی و چه ساعتی. فقط ترمش را حوصله ندارم فکر کنم کی بود. استاد بعد از یک سری توضیحات راجع به علم و اینکه شرف هر رشته ای و علمی به موضوع مورد مطالعه ی آن است، ته تهش پرسید پس با این احتساب بالاترین و باارزش ترین علم کدام است؟! شلوغ بود و کسی زیاد به حرفش توجهی نمی کرد و... ولی من با یک حالت تحت تاثیر و واقعا و واقعا و واقعا بدون اینکه قصدی داشته باشم توی ذهنم هی داشتم anthropology را زمزمه می کردم! آن هم با یک تلفظ اشتباه! که هنوز هم همان اشتباهش توی ذهنم است.

بعد ِ چند ثانیه یا دقیقه یا ساعت یا روز یا هفته یا ماه یا سال یا قرن استاد خودش جواب خودش را داد: خداشناسی!

کمرم نشکست. هیچ فکری هم راجع به خودم نکردم. به «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هم فکر نکردم. به خودم گیر ندادم. از خودم بدم نیامد. برای خودم توضیح ندادم که اِ بی خیال! کی گفته که اومانیست ها خداناباور بوده اند زهرا؟ کی گفته که تو اومانیستی اصلا! اصلا اگر بگویی انسان شناسی، چه دلیلی ست بر انسان گرایی؟ و کلی «هیچ فکری هم راجع به خودم نکردم» ِ دیگر.

تااااااااااا همین امشب هم نمی دانستم که در ایران آدم هایی هستند که رسما و آکادمیک دارند می خواهند مغز انسان و پیچیدگی ها و چگونگی اش را به طور حتی الامکان همه جانبه بررسی کنند. واقعا نمی دانستم.

الان که این را دانستم، فلش بک خوردم. نه فقط به آن روز عصر و سوال استاد و جواب ذهنی ام. فلش بک خوردم به کل زندگی ام. فلش بک خوردم به آینده ام. آینده ام. آینده ام. و متاسفانه الان سیاوش هم دارد «آینده» را می خواند توی گوشم...

آن عکس کلمه آلود بالا را آپلود نکردم که اینها را بگویم، آپلود کردم که زیرش این یک جمله را بنویسم:

فقط می خواهم بگویم کوفتتان بشود!

 

پانوشت: کلمه آلود = مزیّن به کلمه

 

 

و برای شعرخواهندگان از من (که در مجموع یک نفر هم نمی شوند، چون حتی خودم هم الان و این روزها از خودم شعر نمی خواهم)، یک شعر قدیمی می گذارم. که قبلا هم روی وبلاگ گذاشته بودمش. در روزهای خیلی بد... از آن شعرهای بنده خدایی که هیچکس توجهی بهش نکرد. که مغفول و مهجور واقع شد. شاید بس که آن روزها شعر می گفتم و گریه می کردم، گریه می کردم و شعر می گفتم. شاید بس که آن روزها بد بود... البته این اجرای جدیدش است، که البته همین اجرای جدید هم قدیمی است.

پس هان ای یک نفری که درمجموع نمی شوی!

بخوان شعر طولانی ام را... طولانی... مثل ِ ...

:

 

دقیق باز کن این شعر را و...

- قیچی! ... پَنس!

گرفته لهجه ی من! مست کرده! آااا... اِاا... دَنس!

لباس سبز بپوش و عمل کن این شب را!

به خاطرات سیاسی بخیه کن لب را

و بعد یک اظهار تاسف الکی

که توی قلب دشمن به نیروی کمکی↓

نیاز بود! ولی... آه...

در اتاق عمل:

هنوز رقص مشروب در رگت به بغل!

دو صفحه و سه کتاب و هزار متن فقیه

ورق نخورده عرق خورده واژه ی «مُهبَـل»!!

[ بدون مستی این واژه را بخوان «مَهبـِل»! ]

هزار مشکل دیگر که می کنندش... حل!

و می رسند به فصل «زنا» - که شیرین است!-

نعوذ بالله از شرّ تو!... قبلتُ عسل!!

دوباره هی افقی و عمودی و بعدش

ویار ِ حل شدن ِ توی خانه ی جدول!

دو بچه ی شش حرفی! که درنیامده اند!

چهار «جیغ» ِ سه حرفی! بلـــند! توی غزل!

به جز خطا در تعداد حرف ها و زبان

هنوز مشکل لهجه ست: «مایکــَل» و «میشَـل»!

خدا برای زن و بچه می رساند! چی؟!

«به فکر منزلتان هستم!»: آیه ی منزَل!

- اگرچه بعد از آن اولین تولدمان

به استناد تناسخ! به سگ گذاشت محل!

«اصول فقه» خودش خوب بوده که یک عمر

فرو فرستاده نور مبهم و مجمَل!

برای «شیطان» بازی ِ خود... طلاق گرفت!

چقدر گفتم با این بشر نکن کل کل!

به افتخار یکی بودن جهان دینی ش

به رسم ایرانی- خارجی!: هیپ هیپ! ایول! -

چراغ ها خاموش است و خانه تاریک است

دو جمله با یک معنی که مرگ نزدیک است...

لباس سبز بپوش و بخواب در قبرت

به سوسک ها حالی کن سرآمده صبرت

که هیچ چی دیگر زندگی نمی شودت!

که سال ها می چرخند حول حال بدت

که درد داری... حتی اگر عمل بکنی!

اگر که عشقت را روز و شب بغل بکنی

اگر برای همه سال ها وکیل شوی

خودت برای خودت از کجا دلیل شوی؟

برقص! با لهجه! بی زبان! بدون فرم!

برقص توی خیابان! به سبک آنتی نـُرم!

گرفته دست تو را دست گشت ارشادت

که با تن تو کمی مست کرده! آزادت

چه مانده است از این شعر جز تو و مستی؟

که زخم تو بازش کرده بار این هستی

به دست های کسی فکر کن که خونی بود!

به یک اتاق عمل که به تو عفونی بود...

نفس کشیدن من توی مردن بعدی

ادامه دادن ما توی شعری از سعدی:

« ز من مپرس که در دست او دلت چون است

از او بپرس که انگشت هاش در خون است

و گر حدیث کنم تندرست را چه خبر

که اندرون جراحت رسیدگان چون است

به حسن طلعت لیلی نگاه می نکند

فتاده در پی بیچاره ای که مجنون است

خیال روی کسی در سر است هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

خجسته روز کسی کز درش تو باز آیی

که بامداد به روی تو فال میمون است

چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون ست

اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد

مرا به هرچه تو گویی ارادت افزون است

نه پادشاه منادی زده ست می مخورید

بیا که چشم و دهان تو مست و میگون است

کنار فع لن از آن روز کز تو دور افتاد

از آب دیده تو گویی کنار جیحون است»

کنار یک دریاچه نمک! ببین فع لن!

برای من از آن دور عشق باز نکن!

بیا ملاقاتم ساعت دو صفر دو صفر (00:00)

بخواب روی تن من، شبیه یک شابلون!

کوکاکولا و فانتا، تو و من و یک شب

و بوسه های دراااااز از اسانس «تک ماکارون»!

و بعد خرّ و پف خسته ی دو راسو! یا

چطور زیر پتو نشت کرده گاز نئون!؟

ذخیره ی خون با هر نفس درون ِ قلب

فشار بالش قرمز درون یک نایلون!

کسی که تا صبح از تختمان نیفتاده

به نیروی عشقت فکر کرده یا نیوتن؟!

به خرمگس های پشت پنجره! لطفا

بلند کن شب را! زنگ می زند تلفن

- الو سلام! شما واقعا دو تا...

: دیوانه!!

اعتراف دو تا مست از همین تریبون!

دو جنس اورجینال، معتقد به اصل ِ عشق!

ورود شعر به یک قلب...

[Made in... ژاپن! ]

 

 .

پانوشت های الحاقی:

1- خیلی از حرف های من راجع به آلبوم جدید «محسن خان چاوشی» را سپهر زده. رفیق خوب شاعرم. که امیدوارم شعرهایش به زودی کاغذی بشوند و حالشان را ببریم. می خواستم وقتی بگذارم و خودم چیزکی بنویسم، که دیگر نیازی نیست.

همین ها را بخوانید اگر مرا می خوانید! (حدیث زهرایی!)

 

از بطری های غرق شده (یادداشتی بر آلبوم پاروی بی قایق)

 

2- مسلم است که آلبوم را نخریده ام!! بله، (من هم) دانلودش کرده ام!

3- همین الان بعد از نزول حدیث زهرایی بالا یکدفعه یاد چیزی افتادم که دیروز پشت یک کامیون دیدم. حالا به اینکه این حدیث را چه به پشت کامیون؟ کاری ندارم. اما حداقل درست بنویسش عزیزم! نوشته بود: «من کنتم مولا فهذا...».

اگر هم از سری اقدامات چریکی ای بود که در راستای عید غدیر و این ها صورت گرفته بود که چه بدتر! یعنی کسی که داشته پول می گرفته یا پول می داده(!!) که این را بنگارد اینقدر به عمق حدیث فرو رفته بوده که از لفظ وا مانده؟! اینقدر؟

4- راستی تلفظ «انسان شناسی» را چک کردم و دیدم که من همان تلفظ درستش توی ذهنم بوده و هست! فقط تقصیر این «تیمسار» است که مرا به شک انداخته بود!

 

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 1:24 نويسنده زهرا رجایی |
 

و باز هم یک شعر دیگر از قیصر

که باز بدجوری توی سرم است... بدجوری...

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
 
پانوشت: ملیحه جانم... (نمی توانم اسمت را بنویسم میم. و مجبورم که اسمت را کامل بنویسم...) کاش بدانی چقدر و چه جور دلتنگت می شوم در یک لحظاتی! کاش بدانی که می میرم برای بعضی سکانس هایمان! اه! با فتحه بخوان! نه با کلاه!
 
 
پانوشت: مثلا من اگر برای کوبانی و همه ی اتفاق ها و تلخی ها الان واقعا و واقعا شعر قدیمی مارمولکم باشم خیلی بدم؟ مهدورالدم؟ سرم را گوش تا گوش می برید؟
حاضرم!
:

به یاد مارمولک های شاد قرن یک

شروع یک شعر شاد واقعا مضحک!

به یاد مارمولک های شاد قرن دو

همیشه منتظرم مانده ای جناب گودو!

به یاد مارمولک های شاد قرن سه

سه تا گلوله شنا می کنند در کاسه

به یاد مارمولک های شاد قرن چار

سر خودت را محکم بکوب به دیوار!

به یاد مارمولک های شاد قرن ۵

دلت گرفته از این شعر و قافیه در «رنج»

به یاد مارمولک های شاد قرن شش

برای دیدن عشقت مدام نقشه بکش

به یاد مارمولک های شاد قرن ۷

مسافری غمگین سمت بی نهایت رفت

به یاد مارمولک های شاد قرن هشت

مسافر غمگین بعد به کجا-؟- برگشت

به یاد مارمولک های شاد قرن نه

بریده ای از عشقت، از آن کثافت گه!

به یاد مارمولک های شاد قرن ده

چه شعر پرهیجان مزخرفی! به به!

               .

               .

               .

به یاد مارمولک های قرن بیست و یک

ادامه ی غم هایی که واقعا مضحک...

 
+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:36 نويسنده زهرا رجایی |

 

نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خود را

نه آنقدر کوچک

که خود را بزرگ...

گریز از میانمایگی

آرزویی بزرگ است؟

(قیصر امین پور)

نه! همان توی درفت بمانید! شعرهای نیمه نصفه ی نیازمند به دفتر و درک و کامل شدن!

اینجا هم وبلاگ خودم است،

الان هم آخر شب خودم است،

می خواهم وسط یک آهنگ خز بغض کنم و بروم توی یک ماشین ذهنی بنشینم و حرکات راکبین آن را زیر نظر بگیرم و زیر نظر نگرفته زودی بیایم بیرون. حریم خصوصی خودشان است. حریم من هم الان همین اتاق است و همین فکرها. بغضم الان نه میلان کوندرایی ست، نه عشقی پشقی. فقط همین شعر قیصر است که چند رووو...ووز است مثل خوره افتاده به جانم و لابد آرام می گیرد اگر مکتوب بداند اینقدر متوجهش هستم این روزها. فقط همین فکر است که به چند تا از جوان هایمان اگر الان و همین الان حق انتخاب بدهیم می نشینند عکس های تاریخی مربوط به مملکت شان را نگاه می کنند؟ و چند نفرشان ترجیح می دهند بروند بیرون با پارتنرشان خوش باشند؟ حالا من به واسطه ی این آهنگ خز صرفا سکانس ماشین را درنظر گرفتم و تازه آن را هم زیر نظر نگرفتم، چون داشت حالم به هم می خورد...

آن هم فقط تماشای عکس!

نه خواندن مقاله و کتاب و ترجمه و نوشتن و چی و چی.

ربط اینها به این شعر قیصر چیست؟

من!

من کدام یکی از این جوان ها هستم؟ همین الان؟ ترجیح می دهم با عشقم توی ماشین با یک آهنگ خز خوش و خیل باشیم یا می نشینم روی تخت م و عکس ها را یکی یکی نگاه می کنم و چقدر از هر کدامش یک گیر و گرفتی می آید توی ذهنم؟

بله! از «گیر»ش می شود تشخیص داد! مسلم است که من مورد دومی ام! اما واقعا ترجیحم کدام است؟؟

و حتی بغض تر:

آیا الان ِ من باید تماشا و تورق یک کتاب عکس از تاریخ ایران باشد یا یک کار مهم تر؟ فایده دارتر؟ عملی تر؟

شعر گفتن؟

نه! شوخی نکن عزیزم! بحث جدی ست! بغض جدی ست...

شعر را در پستوی خانه نهان باید کرد و رفت توی خیابان و... برگشت!!

(از خانه رفت تا سر کوچه در ابتدا
از کوچه رفت داخل خانه دوباره تا ↓

از خانه خارجی شده باشد به کوچه اش...
از کوچه رفتنی بکند توی خانه با ↓

تصمیم رفتنی که به آن کوچه منتهی ست
هرچند باز برگردد سمت خانه یا ↓

از خانه پرت تر بشود توی کوچه و
از کوچه پرت تر بکند باز خانه را

از خانه اش که کوچه ترین سمت خانه هاست
تا کوچه ای که خانه ترین بخش کوچه ها

از خانه رفت داخل کوچه برای هیچ
از کوچه رفت داخل خانه در انتها
- سید مهدی موسوی-)

پانوشت: «راکبین موتورسوار». «فروشگاه ایکس شاپ». و... . روی بیلبورد. موقع سرچ. و... . خوشیم کلا. با همین حشوها.

خوشتر از آن ذهنی ست که وسط حرف های استاد وقتی همه دارند به صحبت استاد گوش نـ/می دهند می نشیند به ایهام تناسب ناخودخواسته ی جمله ی استاد فکر می کند! و یا به این فکر می کند که چرا مردم وقتی تاکید جمله را جای اشتباهی می گذارند برنمی گردند درستش کنند و من برمی گردم؟ خیلی هم برمی گردم و تا درستش نکنم بی خیال نمی شوم. حتی اگر آخر شب باشد و داشته باشم از خواب بمیرم.

پانوشت: «پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟»

پانوشت: این پست خیلی سوراخ است. مثل قلب من. الان و اینجا.

پانوشت:

که درلحظه، یک خانه ی خالی است/ زمانی شریف و مکانی شریف. (زهرا رجایی)

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 0:30 نويسنده زهرا رجایی

 

دین شناس گیاه شناس هسته ای(!) را می کوبد. گیاه شناس هسته ای(!) دین شناس را. نتیجه اش یک جمله ی ساده ی خبری نیست. نتیجه اش بازار شام است. بازار شام...

آیا واقعا نیاز به اینهمه «چوب کردند توی کووووبیدن!» هست؟

نمی دانم!

اگر فکر کرده ای من هم دارم دین شناس بازی درمی آورم و با آن علامت تعجب توی پرانتز جلوی «گیاه شناس هسته ای»، دارم زیرپوستی گیاه شناسی هسته ای را می کوبم، کور خوانده ای! برای اینکه خیالت راحت شود و گیر اشتباه ندهی می نویسم:

دین شناس(!) گیاه شناس هسته ای(!) را می کوبد. گیاه شناس هسته ای(!) دین شناس(!) را. نتیجه اش یک جمله ی ساده ی خبری نیست. نتیجه اش بازار شام است. بازار شام...

آیا واقعا نیاز به اینهمه «چوب کردند توی کووووبیدن!» هست؟

نمی دانم!

جوابم را با «واقعا» و «حقیقتا» نده. حداقل شروع جوابت از اینجا نباشد. که جواب می دهم: دقیقا ناامیدی من هم از همین جاست! از همین شروع. همین ادامه. و همین تمام.

درباره ی تیتر پست: بیت «جواب من به معمای ساده ی آبی:/ چراغ خواب بلااستفاده ی قرمز» از سپهر عموزاده.

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 5:43 نويسنده زهرا رجایی

 

... و اسالک اللهم حاجتی التی اِن اعطیتنیها لم یضرنی ما منعتنی و اِن منعتنیها لم ینفعنی ما اعطیتنی...

و چه حیران که می توانم به همین روز ِ دو سال پیشم فکر نکنم... که کسی جز تو آن حال افتضاح و غریب را ندیده... که همه جایت می کشاندت به یک گوشه را پیدا کردن و نشستن و زار زدن... و همه جایت می کشاندت به «برو! الان؟؟؟ مطمئنا تو را دوست ندارد! واقعا چطور رویت می شود؟ برو! فقط برو! از جلوی چشمش دور شو! برو!»... از میان این مردم برو... بگذار با خیال راحت بارانشان را بخواهند و نگران این نباشند که یکی حواس «خواستن» را پرت کرده...

... الی من تکلنی الی قریب فیقطعنی ام الی بعید فیتجهّمنی...

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 17:23 نويسنده زهرا رجایی

 

«پرسید که از بنده تا خدا چقدر راه است؟ گفت: چندان که از خدا تا بنده، زیرا اگر سی هزار سال گوید درست نباشد، زیرا آن را نهایت نیست، و اندازه نیست، و اندازه گفتن بی اندازه را، و نهایت گفتن بی نهایت را، محال است و باطل است. و بباید دانستن که بی نهایت سخت دور است از با نهایت، و اینهمه صورت سخن است، به بی نهایت تعلقی ندارد. سخن کجاست؟ و خدا کجاست؟ الکلام الی یوم الوقت المعلوم.»

(شمس)

+ تاريخ پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 23:51 نويسنده زهرا رجایی

 

1- همان زمان که ابی خدابیامرز خواند «این آخرین باره...» و بعد توی همان آهنگ شصت هزار بار تکرار کرد که «این آخرین باره»، باید حساب کار خودمان را می کردیم و به وضوح درمی یافتیم که «آخرین بار»ی متصور نیست! برای هیچ چیز. حداقل به قطعیتی که ما فکر می کنیم.

(«خدابیامرز» آن بالا نشر اکاذیب محسوب نمی شودها! به آدم زنده هم می شود گفت خدابیامرز.)

حالا اگر طرف خیلی فقهی و حقوقی باشد (در جوابم) می آید که: نه بابا! تمام آن «این آخرین باره»های آن آهنگ کذایی در یک مجلس بود! و درنتیجه اقرار جداگانه محسوب نمی شود!! و حد جاری نمی شود!!!

من هم بهش می گویم: «بیشین سر جات بابا حوصله تو ندارم!». منظور را بگیر! حتما باید ته همه ی حرف هایم یک «تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم» بگذارم که بی خیال اینجور ان قلت های مسخره ات بشوی؟!

2- کار جدید سیاوش را دوست دارم. «محبت». به خصوص متنش را. بینامتنیت فوران کننده! به نحوی که حتی نمی گذارد آنجور که باید از «اِاِاِ»ی همیشگی صدای سیاوش لذت ببرم.

3- به نظرم هیچ تغییر فصلی به اندازه ی تغییر تابستان به پاییز محسوس نیست. نمی دانم چرا. ملت همه یکدفعه طبیعت گرا می شوند. از شاعر و غیرشاعر و استاد و شاگرد و در و دیوار بگیر تا شاعر و غیرشاعر و استاد و شاگرد و در و دیوار!

در تغییر بهار به تابستان ملت بیشتر گشادگرا هستند. و در تغییر پاییز به زمستان بیشتر سنت گرا و شب یلدا و یک دقیقه و دور هم باشیم و از این صحبت ها. در تغییر زمستان به بهار هم با اینکه ظاهرا طبیعت گرایی موضع بیشتری باید داشته باشد، اما ملت بیشتر به خرید و سفر و عیدی دادن و چی و چی فکر می کنند و شلوغند و... و حتی مطالبی که در ژانر «نرم نرمک می رسد فصل بهار/ خوش به حال روزگار» و اینها می نویسند هم باز به این معنا طبیعت گرا نیست. اما به محض آمدن پاییز انگار همه همه چیزشان را می گذارند زمین و به آمدن پاییز... فکر هم نه! آمدن پاییز را حس می کنند! بدون تقویم. حتی آنها که گشادگرایی شان مختل شده و باز باید بلند شوند بروند کلاس، باز هم روی پل هوایی جلوی دانشگاه به هیچ چیز فکر نمی کنند جز به پاییز! به اینکه این برگ ها چرا دیروز نمی ریختند! یا اگر می ریختند چرا ما نمی دیدیم؟ و حالا چرا اینجوری تالاپ می افتند جلوی پای آدم! جوری که انگار رسما دارند می گویند «سلام پاییز آمده». و حتی «سلام سلام پاییز آمده». بعد ما هم جواب بدهیم: «خب چه کار کنم الان دقیقا؟»

اگر خدا بخواهد به نظرم این طبیعت گرایی در اوایل پاییز یکی از معدود چیزهایی خواهد بود که برایمان باقی می ماند. و شبکه های اجتماعی و زر زرها و جوک ها و کپی پیست ها و حتی شعرها و آهنگ ها و هیچ چیز نمی تواند این حس لعنتی شروع پاییز را از آدم بگیرد. و یا حتی دستمالی اش کند. حالا بیا و به من بگو همین شعرها و لقب ها و آهنگ ها و... هستند که این حس را می سازند، مگر نه؟ تا من بگویم نه! من وقتی جلوی پنجره ی آشپزخانه ایستاده ام و باد پاییزی، اولین باد پاییزی ای که حسش می کنم، می خورد توی صورتم... دیگر فکر نمی کنم که چی و چی! دیگر فکر نمی کنم که بنشینم یک شعر خوب پاییزی بگویم! دیگر فکر نمی کنم به فلان آهنگ! دیگر فکر نمی کنم به فلان خاطره، به فلان غم. فقط حس می کنم... و این عالی ست.

4- جیرجیرک عزیزی که سر ظهر را با ته شب اشتباه گرفته (و بی خیال هم نمی شود و می خواهد دل من بنده خدا را بپکاند از تنگی) نیز از نوعی طبیعت گرایی اول پاییزی رنج می برد.

این رای دقیق دو خطی از هم اکنون برای تمام شعبه ها لازم الاتباع است!

5- شعر یک بیتی نسبتا قدیمی ام

که ظاهرا به مناسبت «همان زمان» ِ اول پست یادمش آمده:

 

همان زمان که ته ِ دیگ ها کلم بودم

قرار بود برقصم میانه ی میدان

 

 6- و یک لینک ادبی- علمی- فلسفی- اجتماعی- حقوقی- فوق مهم:

 

زری!!

 

+ تاريخ شنبه پنجم مهر 1393ساعت 14:56 نويسنده زهرا رجایی |
 

شعری از زهرای اوایل تابستان...

(زهرای اوایل پاییز چه جوری ست؟

اینجوری! اینجوری!

کلی حرف بی ربط به شعر و تیتر و حس «اینجوری! اینجوری!» دارم

اما الان حوصله اش نیست...)

 

دو کاتر ِ دور از هم درون چسب قوی

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دو غیبت حسی با حضور منطقی ِ

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دو تا زمان ِ قبل و دو تا زمان ِ بعد

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

 

دو پشت بام ِ خلوت، مشاع در خلوت

صدای تلویزیون کم نمی شود وقتی...

دو پوستر تبلیغ سماع در خلوت

صدای تلویزیون کم نمی شود وقتی...

دو اتفاق کمرارتفاع در خلوت

صدای تلویزیون کم نمی شود وقتی...

 

دو واحد دیگر مانده: «کار با سوزن»

تنفس خیلی علمی و هوای توپ!

دو آجر دیگر مانده تا دُرست شدن

تنفس خیلی علمی و هوای توپ!

دُ/شک!

به علت درد دو مهره ی گردن

تنفس خیلی علمی و هوای توپ!

 

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دومینو، بازی ِ بی فکری ِ تمام عمر

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دومینو، بازی ِ بی فکری ِ تمام عمر

یکی که فاصله ها را دقیق می دانست

دومینو، بازی ِ بی فکری ِ تمام عمر

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 0:12 نويسنده زهرا رجایی |

 

مادر بزرگم بین نماز ظهر و عصرش از ته دل برایم دعا کرد و...

+ تاريخ چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 0:42 نويسنده زهرا رجایی

 

1- «پایان سال گریه و امّید، آغاز روزهای تحمل»...

2- کسی که در انتخاب بین دفتر ِ - در عرف خانه ی ما- معروف به «پاپکو» و دفترهای تعاونی معمولی و کاغذهای سابق ِ خودشی می ماند، و واقعا می ماند، و حقیقتا می ماند، معلوم است که یک جای کارش که هیچی، همه جای کارش می لنگد.

3- جسم و حتی روح از مادّه ساخته شده است، نه توّهم.

4- دفترهایی که همه استفاده می کنند. دفترهایی که برای شعر و نوشته هایت استفاده می کنی. کاغذهای پیوسته ی عزیزی که برای جزوه نوشتن استفاده می کردی... که دیگر یافت می نشوند.

5-

یک خانه ی سفید پر از کیسه های بوکس

یک خانه ی سیاه پر از تخمه های مشت

این پوست تخمه های سفید و سیاه چی؟

در راه ریخته ست/ دلم... از جلو... و پشت

یک احتمال از دو طرف صفر،

همزمان

حرکت شدن به سمت دو خانه به قصد کشت!

(زهرا رجایی)

6-

-درلحظه دلت چی میخواد؟

:سینا

-سینا کیه؟

:نمیدونم.

-خودش یا پسرش؟!

:منظورت چیه؟

-ابن سینا. روانکاوی. فروید. قانون. طب.

:نه بابا، چه چیزایی میگی، فقط گفتم سینا.

-هان.

7-خیانت به «خود»ت. خیانت به شعرها و نوشته هایت. یافت می نشدن.

8- حوصله نداشتن.

9- ترجیح بلامرجح محال است.

10- : تو ممکنش می کنی. همه ممکنش می کنن. این چیزا خیلی وقته قدیمی شده ن.

11- -هان، راس میگی.

12- قطعا یک انسان فقط در فرضی از عقده هایش حرف نمی زند که عقده ای باشد! (مقالات زهرا)

13- تهش چی کار می کنی؟

14-

 

 

+ تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 1:25 نويسنده زهرا رجایی |