|
چه شادم به دوستی ِ تو!
|
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ
وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ
صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ.
پانوشت: من از امروز صبح («شاید از قبلا»)، زائر تو محسوب میشم! با نگاه غیرخطی، زائرتم... شاه! پناهم بده...
بر بعضی لباس فسق عاریتی است، و بر بعضی لباس صلاح عاریتی است.
و بر من!؟ همه ی لباس ها عاریتی است! تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم.
صبح ها هر چه سخت تر از خواب بیدار می شوم. باورنکردنیست دردش. مثل همه ی دیگر دردها.