چه شادم به دوستی ِ تو!

واقعا (فارغ از اینکه مشهد شهر آبا و اجدادیمه و طبعا خونم میکشه) خوش به حال مجاورای حرم امام رضا... الان (خیییییییلی بیشتر و عمیق‌تر از «درلحظه») دلم زیارت امام رضا می‌خواد... دلم مبخواست مثلا میشد عصر برم حرم😭

پانوشت: این مفهوم «زیارت» خیییییلی چیز قشنگ و عجیبیه! (زیارت هر کس. حتی یه شخص عادی). اینو یکی مثل من که خییییلی حضری‌ام و خیلی کم سفری، خوب درک میکنم‌. که چرا توو زیارتنامه‌ها معمولا به این اشاره میشه که من رنج راه رو به خودم هموار کردم! پس نگاهی کن بهم!
خیییییلی حرفه ادم بتونه وسط کارو بارا و برنامه هاش و زندگی روزمره‌ش وقتشو (از اون مهمتر: حالشو) برای یکی خالی کنه! یه پا عرفان عملی فشرده‌س! باید خالی بشی تا بری و بتونی از چیزی پر بشی! حضوری پیدا کنی... دع الدنیا و اهملها...

پانوشت: کاش مجاور بودم! به حالت زائر، انگار نمیتونم با دل ِ اروم زیارت کنم! انگار همییییشه یه اشوبی داشته‌م که اینجا شهر خودم نیست! با اینکه شده که سااااااااعتها تنها توی حرم بوده باشم (و همین سری اخر که خرداد رفتم، با وجود اوضاع جنگ چار بار رفتم حرم و همه میگفتن بس کن، ولی من بس نمیکردم!)، ولی بازم ته دلم یه اشوب ناشی از زائر بودن هست! اگر مثلا بیس دقیقه خونه م راه داشت تا حرم، انننننننقد خوب بود که نگو! میشد هروقت دلم خواست صبحا برم و... 😭😭😭
خلاصه که بدجورییییییی دلم خواستت!
و میدوووووونی که برای من سفر رنجه! اما کمکم کن زودی کارامو ردیف کنم و بیام... 🥺

.

پانوشت: متن بالا رو از استوری الانم کپی کردم. با اینکه به دلم نیست از استوری چیزی رو کپی کنم توی وبلاگ، (چون من انقدر باشعورم توو زندگیم که حتی با دو نفر دو لحن یکسان ندارم، چه برسه با دو تا جای جدا! که هر دوشونو خیلی دوس دارم و کمک‌حالم بوده‌ن در شبان و روزان) ولی به جهت ضیق وقت، گاه میشه حتی گوشت مرده رو خورد!!

+ تاريخ پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴ساعت 14:58 نويسنده زهرا رجایی |