|
چه شادم به دوستی ِ تو!
|
مثل این پسرک، که ظاهرا پسر این راننده ی تپسی است و قاعدتا نباید داخل ماشینی که من گرفتمش می بود، من هم (که بهوااااااااقع ملول میشوم هنوز هم از حتی نفس فرشتگان! تا چه برسد به ادمیان!) قاعدتا نباید اینجا می بودم و قال و مقال عالمی را می کشیدم!، اما همانطور که تا سوار شدم، در این تاریکی پسرک را تشخیص دادم و فوری بهش لبخند زدم (من این قاعده ی کلی را دارم که به همه ی بچه ها لبخند بزنم!)، تا به این دنیا امدم و در این تاریکی، دست چپ و راستم را تشخبص دادم و خودم را تشخیص دادم، به «تو» لبخند زدم و گفتم که ولیِ من باش و من را از ظلمات به سوی نور ببر! همین!