چه شادم به دوستی ِ تو!

۱- اخیرا در بعضی نمازهایم، یکدفعه می‌بینم دارم می‌گویم: «اهدنا الصراط الذین انعمت علیهم». اگر به این لغزش زبانی فرویدی نگاه کنیم، شاید شاید از ششششششششدت خستگی‌ام و تلاشم بر کوتاه‌کردگی همه چیز پرده بردارد.

۲- امروز با مریضی محض بیدار شدم. ویروس بود ظاهرا. و من حیاتم ابتدائاً و استداماً (قطعا و بداهتا در طول خدا) به فرشته بند است. طبق معمول او بود که تیمارم کرد. و از ظهر به بعد بهترم. دیروزظهر با حال نسبتا بد برگشتم خانه. ولی فکر نمیکردم اینقدر جدی باشد. و امروزصبح در حال نزع بودم از دلپیچه. و نشد که روزه بگیرم. عرفت الله بفسخ العزائم. و خداراشکر که فرشته هست.

۳- ای مهربان تر از پدر و مادرم، حسین!

۴- دارد توی گوشم می خواند: هم خانومی هم دافی! سلامتی صاب تول! 😁

ایا تولد امسالم را خواهم دید؟ ایا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟

۵- ادمهای بافهم و شعور، نعمت‌های «معلوم» جهانند! اصلا مجهول نیستند! حداقل برای من یکی. وقتی یکی‌شان را می بینم، از ته قلبم سپاسگزار هستی می‌شوم!

۶- بیار باده و اول به دست حافظ ده!

بعدالتحریر:

زهراخانم! اگر الان بروی حمام، بهترین چیز این لحظه است! چرا اینقدر همه چیز را با هم می خواهی در یک آن؟ آرام باش!

بعدالتحریرتر:

اگر الان یک عکس ماهواره ای از کره‌ی زمین بگیرند، علاوه بر اینکه این قسمت از آن، کاملا و تماما خونی‌ست، آنی که دارد با یک بادکنک آبی با دیوار بازی می کند، منم!

و بعد، از آنجایی که لابد ذهن در بزرگسالی به دنبال واقعی و سودمند کردن قضایاست، از ذهنم رد شد که روزهای بعد هم بخاطر خوب شدن دستم با این بادکنک با دیوار بازی کنم! شاید دستم کم کم قوتش بهش برگشت و خوب شد. آن دکتر متخصص ارتوپد (که خیلی هم خوب بود!)، بهم گفته بود که ورزش هم بکنم. اما نکردم. باید با همین بادکنک آبی شروع کنم!

+ تاريخ جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 19:28 نويسنده زهرا رجایی |