|
چه شادم به دوستی ِ تو!
|
خدای بزرگم!
از اینکه جوهر منو، که یه خودکار آبیام! (نهایتا تموم خودکاراییام که توی عمرم ازشون استفاده کردهم!)، توو دریاااااااااای خودت پخش کردهی و میکنی، ازت ممنونم!
تا تو چه فهم کنی از این سخن که میگویم!
بذار بگم من چی فهم میکنم از این جمله!
تو یه چیزی رو در درون من به سمت خودت میکشی همیشه. در تمام تقلاها. حتی اونایی که بهظااااااااااهر به تو بی ربطن و حتی بهظاااااااااااااااااهر در تخالف با تو ان! (تخالف کلمه ی درستیه اینجا؟!).
بازی اصلی تویی. اینو واقعا حس کردم. که اون جمله رو نوشتم. حس کردم بازی اصلی همین کشش به سمت توئه. مابقی فسون و فسانهست واقعا. کنار چار تا مرد (شامل یک عدد رییس) توو یه اتاق اداری با فاز اداری سرپا ایستادن و دو دستت رو به جلو گرفتن (همون بادی لنگوئجی که جلوی رییسها باید داشته باشی). حتی دیگه به این نمیگم «قال و مقال عالم». میگم «یه چیزی». و تو اصلیهای. قربونت برم. امیدوارم همین بوده باشه چیزی که از من میخوای. همینا. همین کارایی که دارم میکنم.
تصور اینکه تو فوق فوق فوق ارادههایی، بهم قوت قلب میده.
به نظرت باید برای دستم برم ام آر ای؟ اخه این خوب نشد که نشد که.
دوست دارم. دیوونهوار. حتی اگه زبووووووووووووووووونملال، مثلا یه روزی یه دیوونهی واقعی شدم عین اون زنه که ویدیوش توی اینستا وایرال شد که توی دیوونهخونه داشتم حیرون و سرگردون میخوندم «زری زری زری، آی زری شیرازی!»، اگرچه که اون روز بر من و اعمال و نیات من قلم رفع کشیده شده، اما بدون که من همون خودکاریام که توو دریااااااااای تو پخش شده و رو به سوی تو داره در شش جهت!
امضا. زهرا. منتظر ِ ماه مبارک تو!