چه شادم به دوستی ِ تو!

نمیدونم من اینهمه گیرم در جهان به این چیزا یا همه همینجورن. اما در چند روز اخیر، وسط هزار شلوغی و.‌..، حس میکنم این دو چیز مهم‌تر! بوده و باید بنویسمشون! میدونی که من شکارچی ِ چیزایی ام که درلحظه مهم نمیان زیاد، ولی درواقع مهمترین چیزای زندگی ان! چون بکرتر و کمتردیده شده ان...

۱- اولی‌ش اینکه چار پنج روز پبش، چارشنبه بود که رفته بودم دندون عقلمو بکشم (که جراحی هم داشت و پدرم دراومده از دردش و...). بعد توی مطب که منتظر بودم (از اونجایی که کلا منشیه اعتقادی به بررسی تعداد ادمها و وقت دادن نداره و همه رو از دم یلخیییی میگه از ده تا شیش بیاید!!) و دیگه خیلیییی طول کشید انتظارم، دیگه من شدیدا گشنه‌م شد و بلند شدم رفتم پایین (که خداروشکر توو دور تا دور اون فلکه، کافه‌ست) و رفتم کافه ی همیشگیمو با عجله گفتم کیک دارید؟ عجله داشتم چون منشیه دقیقا همونموقع که من دیگه خییییلی گشنه‌م شده بود گفت نزدیک نوبتته ها، که من گفتم اخه خیلی گشنه‌مه و زود برمیگردم. بعد، به کافه‌داره میگم میشه یه کیک بدید بهم؟ میگه بیا منو رو ببین! میگم اخه خیلی عجله دارم! (درواقع به جز عجله، واقعا رو به موت هم بودم از افت قند. و واقعا بحث مرگ و زندگی بود و الببببببته که اون درک نمیکرد که من چطططططوری دارم می لرزم!). خلاصه اینکه من دقیقا هم با بادی لنگوئج و هم با لفظ (دو بار تصریحا) گفتم که عجله دارم! و در اییییییینجا بود که کافه‌داره خیلی جدی به من میگه: «هیچ عجله ای وجود نداره»!!!!!!!!!

یعنی در لحظه و وسط اوووووونهمه اضطرار، مغزم هنگ کرد و قفل کرد روو این عبارت!!!! باورم نمیشششششد که این جمله رو دارم میشنوم! فکر میکردم اشتباه شنیده‌م!! اخههههههههه مگه «عجله داشتن» یه امر طرفینیه؟! یعنی جوری ادا کرد اون جمله رو در اون کانتکست، که واااااااقعا اینجوری به ذهن میرسید که گویا عجله داشتن یه امر طرفینیه و مثلا مثل جرم زنا که تا دو طرف نباشن اصلا واقع نمیشه، عجله داشتن هم لابد یه سوی طنابش دست اقای کافه‌داره و منننننننن متوجه نیستم!!!

خلاصه که به شددددددت برام عجیب بود! نمیدونم من فقط اینجوری ام که اگر جمله ای در کانتکستی، مصدری رو بیجا طرفینی به نظر برسونه، ایییییینقدر جا می خورم یا هممممه همین دقتا رو دارن!

۲- دومیش هم پریشب که داشتم از تهران برمیگشتم، پیام یکی از بچه ها به ششششششدت تعجبمو برانگیخت باز! پیامو باز کردم و دیدم نوشته:

«سلام و وقت به خیر

بنده امذوز بعدازظهر مسئله ای پیش نیاد وقتم آزاد هست. می تونید دفتر تشریف بیارید؟»

انقدرررر برام عجیب بود که دو یا سه بار خوندم تا باورش کردم! یه جوری نوشته که انگار من قراره برم دفتر اون، نه که اون قراره بیاد دفتر من! خیلی عجیبه! اخه ادم وقتی به یه نفر پیام میده که روو وقت خودش دیگه اینجوری صحبت نمیکنه! میگه فلانی امروز بعدازظهر وقت دارید مزاحمتون شم دفتر؟ همین!! خلاصه این پیام هم به نظرم رسم مصدر قرار گذاشتن رو به هم ریخت! و از این رو توجهم رو جلب کرد.

(فارغ از اینکه اخه بیای دفتر من چیییییکار؟! مگه کاری داری اخه با من؟ هروقت کاری داشتی، بیا. ولی کاری نداری که. خلاصه که منم گفتم من امروز تهرانم و واقعنم بودم. ولییییی، روز دیگه هم بود والا نمیدونم وقتی کار مشخصی نداره، واسه چی باید بیاد! سید ِ اولاد پیغمبر! بیخیال شو! و اینقدر ته دل ما رو به عذاب وجدان نیندازون که هر سری که بهت بدی و کم‌محلی میکنم، عقابی میشم که به یه سید اولاد پیغمبر کم‌محلی کرده‌م! خبببببب خودت چرا از خودت نمیفهمی؟؟ عجیبه! اینم از زمره عجایب روزگاره واقعا!)

+ تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ساعت 1:38 نويسنده زهرا رجایی |