چه شادم به دوستی ِ تو!

آه خدایا، منی که انقدر به تو اعتقاد دارم که این رو از «روش‌های بنده‌پروری‌»ت میدونم که امروز وسط اوووووون هاگیرواگیر که من غرق پریشونی و... بودم، تو دُرسا رو رسوندی... که انگار از اندوه من کم کنی و من اون وسط با زیباترین موجود حیات فعلیم بتونم حرف بزنم و دستشو بگیرم و... بریم با هم براش آب‌سیب بخرم، که تخفیفی باشی بر آلام قلب من، منی که اییییییییینجوری به حضور تو در زندگیم اعتقاد دارم، چرا چرا چرا چرا پس اینقدر متمایلم به نبودن؟

پانوشت: اخه یعنییییییییییییییی چی که اون بیمار دیابتی رو تا سردخونه برده بودن و بعد اورده بودنش اورژانس!؟؟؟؟؟ باورم نمیشه! و مثل سگ میترسم.

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ساعت 21:45 نويسنده زهرا رجایی |